دنياي آبي

اجتماعی

قاطر!
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی

خیلی کوچک بودم، هنوز مدرسه نمی رفتم. مادرم تصمیم گرفت که مادر و مادربزگشو به زیارت امام زاده داوود ببره!

اون موقع ها برای امام زاده داوود هنوز راه ماشین رو ساخته نشده بود. همه به شوق زیارت پیاده می رفتن و بعضی ها که نمی تونستند راه برن، یک چهار پا کرایه می کردند. مادربزرگ مادرم -خدابیامرز- که خیلی پیر بود، نمی تونست راه بره اونم توی کوه برای همین یک قاطر براش گرفتیم و منم که کوچولو بودم، با مادربزرگ مادرم که بهش «خانم بزرگ» می گفتیم، سوار اون قاطر شدم.

قاطر از لب دره راه می رفت. گاهی هم پاش می لغزید. یادمه خانم بزرگ به اون آقاهه - قاطرچی- گفت که به این قاطر بگو که از کنارتر راه بره نه از لب دره! قاطر چی هم چند تا شلاق به قاطر زد اما اون قاطر به هیچ وجه راضی نمی شد که یک قدم اینورتر راه بره. منم که کوچولو بودم هم دلم واسه قاطره می سوخت که شلاق می خورد هم می ترسیدم که از لب دره راه می رفت.

قاطرچی به خانم بزرگ توضیح داد که: این حیوونها فقط از همون راهی می رن که بقیه شون قبلاْ رفتن و اصلاْ حاضر نیستند یک کم اونطرف تر برن چون عادتشونه که دنباله روی همدیگر باشن.

خدا رو شکر ما به سلامت رفتیم و برگشتیم .

حالا که خیلی بزرگ شده ام و توی رفتار آدمها دقت می کنم، می بینم که همه ی ما هم دنباله روی همدیگر هستیم و به هیچ قیمتی حاضر نیستیم یک کم راهمون رو تغییر بدیم.

-باعرض پوزش - ما همون راهی رو می ریم که اجدادمون رفته اند و همه از اون راه می رند. اگر کسی هم یک کم راهشو تغییر بده و بخواد چپ و راست رو هم امتحان کنه، واسش کلی حرف در می آریم یا بش می خندیم.

به نظرم اون قاطرهم از مسخره شدن و حرف چهارپاهای دیگه می ترسید! نمی دونم اونها بخوان واسه هم حرف در بیارن،‌ چی می گن!