دنياي آبي

اجتماعی

دلخراش
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

دیروز توی اتوبوس نشسته بودم. سر خط بود و هنوز اتوبوس پر نشده بود. توی افکار خودم غوطه ور بودم که چیزی توجهمو جلب کرد. یک مرد حدوداْ ۴۰ ساله دولا دولا داشت راه می اومد. یک دسته اسکناس هم دستش بود. درست جلوی ایستگاه نشست روی پله ی جلوی یک مغازه و شروع کرد به شمارش. اسکناسها از ۲۰۰۰ تومنی شروع می شد تا ۲۰۰ تومنی. شاید حدود صد هزار تومنی بود.

اون مرد شروع کرد به شمردن پولها.. اما هنوز به نصف نرسیده بود که آروم آروم خم شد و سرش رو به دیوار مغازه تکیه داد..بعد از چند ثانیه دوباره بیدار شد و شروع به شمارش کرد.. و دوباره هنوز به آخر نرسیده چرتش شروع شد...و دو باره... هر کی رد می شد و این صحنه رو می دید کلی می خندید. من مونده بدم.. بخندم یا ناراحت باشم با دیدن یک همچین صحنه ای.. همش نگران بودم که نکنه الان یکی بیاد پولها رو از دستش قاپ بزنه.. کار آسونی به نظر می رسید. خدا خدا می کردم اتوبوس حرکت نکنه تا من بفهمم که بالاخره پول شمردن اون تموم میشه یا نه!

ولی اتوبوس راه افتاد و او هنوز به چرت زدن و شمردن پول مشغول بود....

شاید اون پولو از فروختن چیزی به دست آورده بود. بهش نمی اومد که اهل کار و کاسبی باشه. خیلی دلخراش بود.

با خودم فکر کردم حتماْ این آقا روزی که شروع کرده به مصرف مواد مخدر با خودش فکر می کرده::: تفریحی می کشم.... من اراده خوبی دارم... آلوده نمی شم...:::