دنياي آبي

اجتماعی

شهر!
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: داستانک

بعد از چند ماه دوری از خونه، در شرایط سخت و هوای برفی به خونه برمی گشتم. برف همه جای دشت اطراف دهکده رو سپید کرده بود.

 

سپید ِ سپید

 

سعی می کردم قدمهامو سریعتر بردارم تا زودتر به خونه برسم، هوا خیلی سرد بود. اما توی برف سنگین نمی شد راحت قدم برداشت. از دور یک نقطه سیاه وسط دشت دیدم، به نظرم رسید گاهی حرکت می کنه. جثه اش اندازه آدمیزاد نبود، حدس زدم یک حیوونی هست که توی برف گیر کرده.

 

یک کم که نزدیکتر شدم، نقطه سیاه به نقطه بزرگتر و قرمز رنگی تبدیل شد که خیلی آروم حرکت می کرد.

 

با خودم گفتم:خدای من! حیوون که نیست، یعنی آدمه؟!

 

هر چه نزدیکتر می شدم مطمئن تر می شدم که آدمه، اما یک آدم کوچولو، یک بچه!! توی این هوا؟! اینجا؟! سعی کردم هر جور شده سریعتر بهش نزدیک بشم. خیلی آروم و به سختی قدم بر می داشت.

 

دیگه تقریباً بهش رسیده بودم. نگاه معصومانه اش به صورتم افتاد، با صدای خفه و خیلی آرومی گفت: آقا! راه شهر از این طرفه؟

 

نگاهش کردم، بیشتر ژاکت قرمز رنگش رو برف پوشونده بود. داشت از حال می رفت. انگار که تلالوء ژاکت توی صورتش افتاده بود.

 

قرمز  ِ قرمز

 

با فریاد گفتم: بچه جون شهر می خوای بری چیکار توی این هوا؟

 

دستش رو لرزان آورد بالا، تازه متوجه یک قلک توی دستش شدم، گفت: می خوام با پولهام برای مادرم "طلاق" بخرم.

 

با تعجب گفتم: چی بخری؟

 

گفت: "طلاق" آخه مامانم هر شب با بابام دعوا می کنه و می گه منو ببر شهر طلاق منو بده! منم می خوام براش طلاق بخرم تا دیگه با بابام دعوا نکنه!

 

وااای چی می تونستم بگم؟

 

دیگه نمی تونست روی پاهای یخ زدش بایسته و رو به زمین خم شد! بغلش کردم و توی بغلم فشردمش. با آخرین رمقهاش چشماشو باز کرد و پرسید: با پولهای این قلک به من "طلاق" می دن؟

 

بدون اینکه منتظر جواب باشه، چشمهاشو بست.

 

باید زودتر به ده می رسیدم! نمی دونم چه جوری توی اون برف به اون سرعت می دویدم!

 

خونه که رسیدم، پدر و مادرم با دهان باز از دیدن من و اون بچه به استقبالم اومدند! اول به بچه خوب رسیدگی کردم و بعد جریان رو برای خانواده تعریف کردم.

 

خدا رو شکر حال بچه چندان بد نبود. برادرم دکتر رو خبر کرد و دکتر چند تا دارو داد و گفت که دچار سرماخوردگی شده ولی شدید نیست و به زودی حالش خوب میشه!

 

شب تا صبح کنارش بیدار موندم. نیمه شب پدرم خبر آورد که از ده پائین دنبال یک بچه ی گمشده هستند. پدرم گفته بود که بچه توی خونه ما هست و یک کم ناخوش احوال و اونها گفته بودند که فردا با پدر و مادر بچه بر می گردند.

 

مادرش که اومد، بچه رو توی بغلش می فشرد و زار زار گریه می کرد. پدرش هم کناری ایستاده بود و آروم اشک می ریخت. وقتی حرفهایی که بین من و اون بچه رد و بدل شده بود رو بهشون گفتم، اشکها غلظت بیشتری پیدا کردند.

 

تا فردای اون روز هر سه مهمان ما بودند. بچه دیگه حالش بهتر شده بود. هر سه با هم به سمت ده پائین حرکت کردند. دم در اونقدر ایستادم و نگاهشون کردم تا هر سه یک نقطه سیاه شدند. نقطه سیاهی که به آسمونی که دیگه توش ابری نبود، وصل شده بود. آسمان آبی بود.

 

آبی ِ آبی