دنياي آبي

اجتماعی

مادر یعنی:
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

از وقتی که امکان وجودت، به وجود می آید، درد مادر شروع می شود. شروع می کنی به خوردن شهید شیرین جانش!

و تو بزرگ می شوی!

عادات غذائی اش به هم می ریزد. به بوها و مزه هایی حساس می­شود. کم کم تو رشد می کنی و  ظاهرش تغییر می کند. زیبائی اش به هم می ریزد . به امید آن می ماند که تو روزی بیائی و او به شکل اولش بازگردد. که معمولاً اینگونه نخواهد شد و بدن زیبای اولیه با تغییری ماندگار برای او به جای خواهد ماند.

به دنیا آمدنت خود، زحمتی دو چندان و درد فراوانی به همراه دارد برایش، اما با اشتیاق درد را به جان می خرد تا روی ماه تو را ببیند.

روی ماهت را به آغوشش می فشارد تا نوع دیگر از شیره جانش را بنوشی و رشد کنی. مراقبت از تو را بی هیچ چشمداشتی بر عهده می گیرد. چشمهایش همیشه باز و نگران همه چیزت حتی تغییر رنگ مزاجت . اشکهای دردآلودت، خون به جگرش می کند.

و تو بزرگ می شوی!

آرام آرام حرف زدن را، غذا خوردن را، راه رفتن را، ادب و احترام را به تو می آموزد. هر زمین خوردنت، مثل خنجری به قلبش فرو می رود. هر غذایی که به گلویت می پرد، راه گلویش را می گیرد. هر حرفی که یاد می گیری، اشتیاقی به جانش می ریزی.

و تو بزرگ می شوی!

مدرسه می روی و می روی و می روی... راههایی که خودش به خطا رفته، می خواهد به تو بقبولاند که اشتباه است، اما تو کمی اش را قبول داری و بقیه اش را خودت می آزمائی و شکست می خوری و او می شکند.

و تو بزرگ می شوی!

اگر پسر باشی که کمتر ولی اگر دختر باشی، رنجی مضاعف برایش به ارمغان خواهی آورد. همه آلام مادر شدنت، رنجی می شود اضافه بر رنجهای او..

و این زنجیر تا ابد ادامه دارد.

برترین شادی اش دیدن شادی و آسایش توست و رنج خودش در راه رسیدن تو به آسایش، دردی لذت بخش است و بس!

و چقدر راحت و بزرگوارانه گستاخیهایت را می بخشد و می گذرد.

مادر یعنی: بنده ای که داوطلبانه فدای بنده / بندگانی دیگر می شود.

شعر زیر ترجمه هنرمندانه یک قطعه آلمانی به دست ایرج میرزاست در همین رابطه:

 

قلب مادر


داد معشوقه به عاشق پیغام             که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور، کند             چهره پر چین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلوده زند            بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند            همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است            شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یک رنگ تورا            تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی            باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنگش بدری           دل برون آری از آن سینه ی تنگ

گرم و خونین به منش باز آری            تا برد از آینه ی قلبم زنگ

عاشق بی خرد ناهنجار            نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد            مست از باده و دیوانه ز بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک            سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد سرمنزل معشوقه نمود            دل مادر چون به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمین             واندکی رنجه شد او را آرنگ

آن دل گرم که جان داشت هنوز            اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست، نمود              پی برداشتن دل، آهنگ

:دید کز آن دل آغشته به خون              آید آهسته برون این آهنگ

!آه دست پسرم یافت خراش!              وای پای پسرم خورد به سنگ

 

ایرج میرزا