دنياي آبي

اجتماعی

مبارزه
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

تازه چشمهام داشت گرم می شد که یکدفعه مورچه سرشو آورد تو اتاق و گفت: خاله!

- جانم؟ بیا تو (تا اومد تو برق اتاق رو روشن کرد) خاموش کن. (خاموش کرد و بعدش دوید و رفت بیرون) چرا رفتی؟

- می ترسم تاریکه!

- من که هستم... (بازم سرشو آورد تو ولی توی اتاق نیومد نیامد)‌ ببین خاله تو نباید بترسی تو دیگه بزرگ شدی.

- پاندا هم که از من بزرگتره از تاریکی می ترسه!

- خوب نیست خاله جون! تو باید با ترست مبارزه کنی! (سرشو برد بیرون از اتاق و چند دقیقه بعد)

- خاله - مبارزه کنم -  یعنی چی؟

- یعنی با اینکه از تاریکی می ترسی، ولی بری توی تاریکی تا یواش یواش ترست از بین بره. فکر نکن بزرگترها از هیچ چیزی نمی ترسن، بزرگترها با ترسشون مبارزه می کنند  و کم کم ترس از یادشون میره!

(آروم و متفکر سرشو از داخل اتاق برد بیرون و هیچی نگفت)

باز هم ترسید.... اما می دانم مبارز خوبی می شود!

پ. ن: عکس مورچه و پاندا