دنياي آبي

اجتماعی

حکمت!
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

کوچک که بودم، روزی از مادرم خواستم که پیراهنی که نسبتاً گران قیمت بود برایم خریداری کنه. مادرم قبول کرد اما گفت باید پولشو خودت بدی. گفتم: من که اینقدر پول ندارم. گفت: باشه بهت قرض می دم، هر موقع پول داشتی، قرضت رو بده.

 

منم قبول کردم و صاحب اون پیراهن شدم. هر وقت پول تو جیبی می­گرفتم، بیشترشو به مادرم می دادم و یک کمشو برای خودم بر می­داشتم.

 

یادمه که اون روزها خیلی سخت می­گذشتند. بعضی وقتها از رفتار بی­رحمانه مادرم ناراحت می­شدم. اما همه قرضم رو ادا کردم و یادمه آخرین قسط رو که پرداخت کردم، از خوشحالی بال در آوردم. شکل پیراهن رو هنوز هم خیلی خوب یادمه.

 

حالا که بزرگتر شدم، می­فهمم که اون موقع مادرم درس زندگی به من می­داد و سختگیری­اش از روی حکمت بود و خوشحالم که چنان رفتاری با من داشت.

 

          ای مهربانتر از مادر! حکمتت را از این آزمونهای سخت، تو خود دانی و بس!

       شاید روزی آنقدر بزرگ شوم که بتوانم با تمام وجود شکرگزار آزمونهایت باشم.