دنياي آبي

اجتماعی

همه ی من!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

نمی دانم کسی هست که بتواند همه ی آنچه را که «هست» در وبلاگ خود بیان کند؟ حتی اگر بخواهد؟

چطور می توان به خوانندگان فهماند که صاحب وبلاگ چگونه راه می رود، غذا می خورد، نگاه می کند، عصبانی می شود، می خندد، ناراحت می­شود، غصه می خورد یا دلش می شکند؟ چقدر مذهبی یا غیر مذهبی است؟  همه اینها بخشی از شخصیت هر کسی است.

به نظر من «وبلاگ هر کدام از ما» فقط بخش کوچکی از ماست که نمی توان تنها به تکیه بر آن گفت که کسی را کاملاً شناخته ای.

مثلاً وقتی کسی فقط شعر یا داستان می نویسد، چگونه می شود او را شناخت؟ حتی کسی که از روزمرگیهایش می نویسد، فقط بخش کوچکی را می نویسد و نمی تواند همه اتفاقات و وقایع را کامل و دقیق و با تمام احساس خشم و شادی و نفرت و غم بیان کند.

بارها پیش آمده که از خواندن مطلب یک نفر یک برداشت اشتباه کرده ایم و ناخواسته باعث رنجاندنش شده ایم.

وقتی کسی راجع به موضوعی مثلاً مذهب، نکته ای منفی می نویسد، دلیلی بر اثبات این موضوع نیست که او بی مذهب است. یا بالعکس وقتی کسی موضوعی مذهبی می نویسد، دلیلی بر اثبات این نیست که او خیلی مذهبی هست. حتی کسانی که وبلاگهای کاملاً مذهبی دارند یا غیر مذهبی دارند، نمی توان آنها را کاملاً شناخت، چون مذهب بخشی از شخصیت هر کسی است. مذهبیها هم می توانند بداخلاق باشند و هم خوش اخلاق یا غیر مذهبیها. (مذهب را از این جهت مثال زدم که ملموس تر باشد)

اینجا دنیای مجازی است.

توی دنیای مجازی هر کس می تواند بخشی از زیبائی یا زشتی وجودش را به نمایش بگذارد. بعضی ها واقعیت ها را می نویسند و بعضی ها لذت می برند که غیر واقعی بنویسند و عده ای را تحت تاثیر مثبت یا منفی قرار دهند و به نوعی سوء استفاده کنند.

مرضی دنیای آبی:

دنیای آبی مرضی، فقط بخش کوچکی از مرضی است. بیشتر وقتها چیزهائی را می نویسم  که باعث شادی یا رنجاندنم شده و در جامعه دیده ام. یک جور مطالب شخصی-اجتماعی. تا به حال غیر از حقیقت چیزی ننوشته ام .

وقتی مطلب «قرار وبلاگی» (دو تا پائین تر) رو نوشتم، یکی از دوستان برایم کامنت گذاشته بود که:

حامدفردین

یکشنبه 24/2/1385 - 8:10

سلام به مرضی عزیز...مرسی که به جشن تولدم اومدی.........نمی دونم چرا از قرار های وبلاگی خوشم نمیاد...تا حالا هم نرفتم...یعنی ذهنیت خوبی ازشون ندارم...راستی خیلی خوبه که ذهن مشغولیهای تو این موارد پیش پا افتاده هست...که با مطرح شدنش تو وبلاگت...آسوده میشه...آدمایی امثا تو خیلی زیاد عمر می کنن...و به قول ما مردا خوب هم می مونن...امیدوارم همیشه شاد باشی...یاحق

hamedfardin.mihanblog.com - hamedfardin@yahoo.com

این شاید به خاطر بوده که من هیچ وقت از مشکلات و غمهای واقعی زندگیم ننوشتم. اما:

 

درد عشقی کشیده ام که مپرس                     زهر هجری چشیده ام که مپرس

نگشته در جهان و اول کار                               دلبری برگزیده بودم که مپرس

تا کجا رفتم و ماندم و عاقبت                            داغی به پیشانیم زد که مپرس

(حافظ چون با من دوسته، ناراحت نمیشه که من توی شعرش یک کوچولو دست بردم)

 

نمی دانم برداشت دیگران از مطالب من چیست. بعضی ها شاید نظر کاملاً مثبت یا بعضی ها نظری کاملاً منفی داشته باشند. آنچه که برایم مهم است، تا حد امکان نرنجاندن دیگران است. حتی اگر خودم زود رنج باشم.

 

زود رنج بودن از نظر من یعنی: کسی که وقتی از آنهائی که دوستشان دارد و رویشان حساب می کند، رفتاری ببیند که قابل توجیه نباشد و زود ناراحت شود.

لجباز بودن یعنی: کاری را که دوست داری انجام دهی و به نفعت است، فقط برای اینکه دیگران را آزار دهی، انجام ندهی. هر چند که خودت هم آزار ببینی.

 

تا آنجا که خودم را شناخته ام، هم زود رنج هستم و هم لجباز. هر چند که سعی کرده و می کنم که این دو خصلت را کاهش دهم، اما هنوز در وجودم هستند و مرا ترک نکرده اند. (یا من ترکشان نکرده ام)

علت نوشتن این مطلب موضوعی بود که دیروز برایم اتفاق افتاد و آزرده ام کرد. دوست عزیزی دارم (توی دنیای مجازی) که نویسنده توانا و قابلی است و دوستی اش برایم مایه افتخار. حدود یک سالی هست که می شناسیم هم را مدت و کوتاهی هست که می چتیم. دیروز خواستم توی لیست اضافه کنم اسمشو، موافقت نکرد و با یک اسم دیگه اومد و خواست که اونو توی لیستم اضافه کنم. منم چون رنجیده بودم، دیگه نخواستم که اسمشو توی لیست داشته باشم. القصه آخرش به من گفت که تا حالا تظاهر می کردی و خوب نشناختمت.

کل این مطلب رو نوشتم که بگم: آنچه که در این وبلاگ هست، فقط بخش کوچکی از واقعیت مرضی است و مرضی هر چه که باشد، متظاهر نیست.