دنياي آبي

اجتماعی

یک تجربه!
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

دیروز رفتم محل فروش خودرو. یک جایی توی اتوبان آزادگان. تنهایی.

از چیزی نمی ترسیدم. خجالت هم نمی کشیدم. اصولاْ وقتی می خوام کاری رو انجام بدم، اونقدر اعتماد به نفس و اراده خودمو تقویت می کنم که تازه بعد از تموم شدن اون کار به خودم می یام و می گم:‌ یعنی من این کار رو کردم؟!!!

یک کم سخت بود برام پیدا کردن اونجا. ولی بالاخره پیداش کردم و رفتم. یه عالمه ماشین اونجا بود با یه عالمه مرد. همش با خودم فکر می کردم که یعنی این مردها چی فکر می کنند راجع به من.

بدون استثنا همشون کنجکاو بودن و قبل از اینکه مستقر بشم،‌ اکثراْ قیمت ماشین و مدل ماشینو می پرسیدند و بعد از اینکه یک جا ایستادم، کلی خریدار ریخت سرمو بعد از نیم ساعت با یکیشون وارد معامله شدم.

حس می کردم بیشترشون یک احترام خاصی برام قائل بودند. حس می کردم که شجاعت تنها رفتن من! این احترام رو بهشون می داد. ضمن اینکه هر کی سوالی می کرد، محکم جوابشو می دادم، در عین حال حتی به یکیشون که اصرار داشت ماشین مال خودته یا نه؟ به شوخی گفتم: یعنی به من می یاد بنگاهی باشم؟ اونم با شرمندگی گفت: نه... اختیار دارید و برام جالب بود که برداشت بدی از رفتار من نداشت و هیچ کدوم نگاه زشتی به من نکردند.... یه جورایی حس می کردم اونها مثل یک مرد با من طرف می شن!

البته منم بی نهایت ساده و بی آرایش رفته بودم اونجا. همین و شاید چیزهای دیگه باعث شد که برادر خانم خریدار ...... قابل ذکره که آقای خریدار به همراه خانم و فرزند و برادر خانمشون  برای خرید اومده بودند و در تمام طول مدت دیروز و امروز اونها هم همراه ما بودند(توی ماشین خودشون)!

تجربه جالبی بود برام. در عین حال دیگه دوست ندارم برم اونجا با اینکه اتفاق بدی نیافتاد.

دلم برای ماشین عزیز و قراضه ام تنگ میشه.