دنياي آبي

اجتماعی

یک جمله
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: جمله های من

 

" آدمهای متفاوت، ماندگار می شوند."

 

المرضیه الاول


 
هواپیمای مالزی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، کار ، شغلی

 

این هواپیمای مالزی با ناپدید شدن / غرق شدنش ما را در افکاری فرو برد بس عمیق.

در سفر به مالزی، علاوه بر طولانی بودن پرواز روی دریا که خودش وهم انگیز است،  روی دریا هواپیما تکانهای شدیدتری داشت، به قدری که تمام خدمه هم نشستند و کمربندهایشان را بستند. خنثی

کل هواپیما در سکوت و ترس بودند. معمولا هواپیماهای این مسیر تکان زیاد دارند. اما آنبار فرق می کرد.نگران

همکار من که یک آقای خواب آلود بود، چند دقیقه اول تکانها در خواب شدید بود، خدمه هواپیما به من تذکر داد که کمربندش را ببندم. من هم که نمی خواستم خدایی نکرده دستم به نامحرم بخورد، چند بار اسمش را صدا زدم، اما انگار نه انگار... در خواب عمیقی فرو رفته بود. اول بی خیالش شدم، گفتم اتفاقی نمی افتد، اما تکانها که شدیدتر شد، با خودم فکر کردم، اگر خدایی نا کرده پرت شود و بیافتد و صدمه ای ببیند، من خیلی احمق هستم که به خاطر مسائل اسلامی ، جانش را نجات نداده ام!متفکر

بنابراین خیلی با احتیاط تو مایه های این مسابقات اعصاب سنجی که باید مراقب باشید تا اون میله متحرک به میله ثابت نخوره، کمربند را از کنار دستش آهسته بیرون آوردم و روی دستش و پتویی که رویش انداخته بود، بستم.مژه

چند دقیقه بعد بیدار شد و از ترس شروع کرد به خواندن دعا. فرشته

متوجه شد که من کمربندش را بسته ام اما به روی خودش نیاورد. اما من مثل گناهکارها اعتراف کردم که از ترس جانش کمربندش را بسته ام. او به روی خودش نیاورد، حتی تشکر هم نکرد.قهر

پای خنگولی اش گذاشتم و گذشتم.لبخند

اما خداییش اگر کمربندش را نبسته بودم و تکانها به جایی می خورد و پرت می شد و یک جائیش می شکست، بعدا خودش که نه، بقیه نمی گفتند چرا نبستی کمربندشوووو؟؟؟؟!!

من هم البته دفعه بعد تلافی اش را در آوردم.نیشخند

زودتر رفتم فرودگاه، کارت پرواز گرفتم و او که آمد، گفتم::: هه هه هه من کارت پرواز گرفتم تا دیگر کنارش در پرواز ننشینمچشمک.. به من چه که کمربند این انسان خواب آلود نا محرم تشکر نکن را در موقع خطر ببندم؟زبان

 

 


 
سال نو مبارک
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سال نو ، شعرکی

 

شاید محال نباشد

آرزوی من

که روزی بیاید

شاید در این سال،

یا سال دیگر

که دروغ

رسم روزگار نباشد

که هر که دروغگوتر، موفق تر نباشد،

شاید امسال

یا سال دیگر،

صداقت ارزشمندتر باشد از تظاهر

و رنگ ببازد همه ی بازیها

رفتارها همه مثل دست باشند

مثل کف دست

صاف و ساده

بی پیرایه

زلال

عاری از نیرنگ

چشمها صاف باشد

برق دروغی در آن نباشد.

آرزو می کنم

معنای دروغ محو شود از روزگاران

آرزو می کنم

آرزویم محال نباشد.

 

آرزو


 
بزرگی
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

آدمها به اندازه بزرگ منشی خودشون به دیگران اهمیت می دهند و احترام می گذارند.

مثل مدیر و صاحب یک شرکت بزرگ که جلوی پای کارمندش بلند میشه.

 

 


 
 
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

 

بیا تا با تو بهار شکوفا شود

در درون من

بیا تا به پائیز نرسد

لحظه های انتظار

بیا تا فراموش شود همه سیاهی ها

در پس دامان نگاهت

بیا تا رنگ ببازد ترس وهم آلودت

در ترنم بهار زندگی

بیا تا صدایت نغمه ای باشد

دلنواز برای هر روز

بیا تا آرامش جاری شود در وجودت

از لطافت بودن


 
فن مذاکره
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، idp

 

ما هر روز صبح به محض اینکه از خواب بیدار می شویم، شروع به مذاکره می کنیم.

هر صبحت بی اهمیت یا با اهیمت بر سر مساله ای کوچک یا بزرگ مذاکره نام دارد.

برای رسیدن به نتیجه بهتر در یک مذاکره می بایست شناخت کاملی از طرف مقابل داشته باشیم. 

شناخت کامل به این معنی است که تشخیص دهیم در حین مذاکره در چه موضعی است.

بعد با توجه به آن موضع انتخاب کنیم که چگونه با او صحبت کنیم تا به نتیجه قابل قبولی برای هر دو طرف برسیم. 

با یک گروه از بچه های همکلاسی در یک کلاس "افزایش مهارتهای شخصی کارشناس" در حال تهیه یک کتاب هستیم.

کتابی که نزدیک به یک سال است تمام نشده به دلیل تنبلی تک تک افراد گروه.

اما من هر بار به این کتاب می پردازم واقعا لذت می برم. 

در واقع در زندگی روزمره خیلی وقتها گوشه هایی از کتاب به یادم می آید که چقدر کاربرد دارد الان درست در این لحظه.

امروز در جلسه ای بودم که طرف مقابل در مود /حالت والد قرار گرفته بود و شروع کرده بود به ارائه آموزش حین جلسه من هم سعی کردم در مود کودک مطیع باشم تا مورد تائید قرار بگیرم.

در ابتدا هنوز متوجه موضوع نشده بودم، داشتم کودک شر می شدم، اما وقتی یاد آموزشهای اون کتاب افتادم، تغییر موضع دادم و مطیع شدم، نتیجه داد... 

 


 
رقص و آرامش
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

چند روز پیش که طبق معمول از چند طرف مورد عنایت عصبی قرار گرفته بودم، داشتم تند تند می رفتم خونه که تا رسیدم خوب گریه کنم.ناراحت

یادم افتاد قبلنا در این مواقع می رقصیدم و آرام می شدم.متفکر

تصمیم گرفتم اینبار به روش قدیم کمی برقصم.دلقک

تا رسیدم خونه، سی دی جدیدی که برادرم برام زده بود رو پلی کردم و شروع کردم جلوی آینه قدی خونه که عاشقشم،نیشخند رقصیدن.

یک ترانه مجاز بود با ریتم تند.

وقتی شروع به رقصیدن کردم جلوی آینه، باورم نمیشد من دارم اینطوری می رقصم.خوشمزه

هر چند که کلا خوبم تو رقص، ولی اینبار خیلی متفاوت بود. با خودم تصمیم گرفتم اینبار تو مسابقه رقص ممد خردادیان شرکت کنم. از خود راضی

بعد از اون ترانه یک ترانه دیگه و ... حدود نیم ساعت رقصیدم اما دیدم رقصم فرق کرد با اون اول. مژه

رقتم سراع ترانه اول که به نظرم اومد انرژی بیشتری داشت.چشمک

اما کلا متفاوت شده بود رقصم با اون اول!!!ناراحت

اون حس دیگه نبود. خنثی

 

به این نتیجه رسیدم که اگر بخوام برم مسابقه رقص، باید اول خواهش کنم یک چند نفری اعصابمو بترکونند تا منم بتونم بترکونم. عینک

***

یک پست قدیمی در همین مورد

 


 
جملات زیبا
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: جملات زیبا ، نویسندگان دیگر

 

با کسی باش که “تو” را بخواهد
نه کسی که تو را “هم” بخواهد . . .
.
.

 

.
.
.
در تمام دارو خانه ها موجود است
نرم کننده موی سر
نرم کننده پوست دست
کاش می شد برای نرم کردن دل تو هم ، نسخه ای گرفت . . .
.
.
.
.
.
ﺑﻪ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﺩﻭﺭﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻦ ﺭﻓﯿﻖ
پشتم ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ . . .
.
.
.
همه میتونن اسمت رو صدا کنن اما کم هستن کسایی که وقتی اسمت رو صدا میزنن
لذت میبری و با تمام وجود دوس داری در جوابشون بگی : جانم . . .
.
.
.
تو نیستی
خاطراتت ضعیف گیر آورده اند . . .
.

.
بغض کرده ام ، این بغض لعنتی با هیچ چیز نمی شکند !
جز با صدای تو ، صدایت را می خواهم
هستی ؟
.
.
.
قهوه ، بادام ، شکلات
همه تلخی ها را چشیده ام ، هیچکدام قدر نبودنت تلخ نبودند . . .
.

.
نه هوا خراب است ، نه حواسم پرت است و نه کسی دلم را شکسته !
فقط
کمی از من هوای کمی از “تو” را دارد . . .
.
.
 
نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی !
امروز من باش ، حتی لحظه ای . . .

 
گذشته ی نه چندان دور
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

چقدر لذت بردم از خواندن این پست قدیمی خودم.

اصلا یادم نبودم همچین چیزی نوشته بودم!

اhttp://worldblue.persianblog.ir/post/111

از اینکه نوع نوشتنم اینهمه تغییر کرده، کلی تعجب کردم!


 
مرغ عشق!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: احساسی ، حیوانات

 

تاب دیدن چشمهای منتظر و مشتاقشان را ندارم.

که التماس گونه می خواهند در قفس را برایشان بگشیام.

می گشایم و از دیدن شوق پروازشان بی نهایت شاد می شوم.

باشد که خداوندگار ما نیز در قفس را بگشاید و پروازمان را نظاره گر باشد.

 


 
← صفحه بعد صفحه قبل →