دنياي آبي

اجتماعی

تردید
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سیاوش قمیشی


آخ دلم هیشکی کنارت نیست، سرکن با خودت

زیر و رو شو، دنیا رو زیر و زبر کن با خودت

وقتی می بینی خودت داره کلافه ات می کنه، از خودت پاشو خودت باشو و سفر کن با خودت

هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کن، شاخه تو بر دار و تمرینِ تبر کن با خودت

تو بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین، یا بسوزو وجنگلی را شعله ور کن با خودت

سر بچرخونی مسیر روبروتو باختی، از پل تردید با قلبت گذر کن با خودت

تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت، آخ دلم هیشکی کنارت نیست سرکن با خودت

سر بچرخونی ..

هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه، شاخه تو بردار و تمرین تبر کن با خودت

تو بسازو دونه دونه مرگ برگاتو ببین، یا بسوزو جنگلی رو شعله ور کن با خودت


 
شاید روزی دیگر
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تلخ

 

بالا می آورم

همه ی باورهایم را

روزی نه چندان دور

همه ی باورهای پایمال شده را

بالا می آورم

روزی

همه ی ترسهای سیاه آلوده به آزار را

چونان بالا می آورم

که چیزی نماند

از همه ی دورنم.


 
چه زیبا!
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

خسرو شکیبایی می گفت:

بعضی وقت ها یکی طوری می سوزونتت
که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،

بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه
که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.

زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.
(روحت شاد عمو خسرو )

 


 
هی....
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عشق

 

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست

یا نگاهم بکند چشم تو، مجبور که نیست

شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟

با توام...! خانه ی تنهایی من دور که نیست

آنکه با دسته گلی حرف دلش را میزد

پردرد است، ولی مثل تو مغرور که نیست

نازنین! عشق که نه، اخم شما قسمت ماست

عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی

تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست!

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد

لغنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست

مشکل اینجاست نگفتی تو به من می دانم،

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور نیست!


 
یک جمله
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: جمله های من

 

" آدمهای متفاوت، ماندگار می شوند."

 

المرضیه الاول


 
هواپیمای مالزی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، کار ، شغلی

 

این هواپیمای مالزی با ناپدید شدن / غرق شدنش ما را در افکاری فرو برد بس عمیق.

در سفر به مالزی، علاوه بر طولانی بودن پرواز روی دریا که خودش وهم انگیز است،  روی دریا هواپیما تکانهای شدیدتری داشت، به قدری که تمام خدمه هم نشستند و کمربندهایشان را بستند. خنثی

کل هواپیما در سکوت و ترس بودند. معمولا هواپیماهای این مسیر تکان زیاد دارند. اما آنبار فرق می کرد.نگران

همکار من که یک آقای خواب آلود بود، چند دقیقه اول تکانها در خواب شدید بود، خدمه هواپیما به من تذکر داد که کمربندش را ببندم. من هم که نمی خواستم خدایی نکرده دستم به نامحرم بخورد، چند بار اسمش را صدا زدم، اما انگار نه انگار... در خواب عمیقی فرو رفته بود. اول بی خیالش شدم، گفتم اتفاقی نمی افتد، اما تکانها که شدیدتر شد، با خودم فکر کردم، اگر خدایی نا کرده پرت شود و بیافتد و صدمه ای ببیند، من خیلی احمق هستم که به خاطر مسائل اسلامی ، جانش را نجات نداده ام!متفکر

بنابراین خیلی با احتیاط تو مایه های این مسابقات اعصاب سنجی که باید مراقب باشید تا اون میله متحرک به میله ثابت نخوره، کمربند را از کنار دستش آهسته بیرون آوردم و روی دستش و پتویی که رویش انداخته بود، بستم.مژه

چند دقیقه بعد بیدار شد و از ترس شروع کرد به خواندن دعا. فرشته

متوجه شد که من کمربندش را بسته ام اما به روی خودش نیاورد. اما من مثل گناهکارها اعتراف کردم که از ترس جانش کمربندش را بسته ام. او به روی خودش نیاورد، حتی تشکر هم نکرد.قهر

پای خنگولی اش گذاشتم و گذشتم.لبخند

اما خداییش اگر کمربندش را نبسته بودم و تکانها به جایی می خورد و پرت می شد و یک جائیش می شکست، بعدا خودش که نه، بقیه نمی گفتند چرا نبستی کمربندشوووو؟؟؟؟!!

من هم البته دفعه بعد تلافی اش را در آوردم.نیشخند

زودتر رفتم فرودگاه، کارت پرواز گرفتم و او که آمد، گفتم::: هه هه هه من کارت پرواز گرفتم تا دیگر کنارش در پرواز ننشینمچشمک.. به من چه که کمربند این انسان خواب آلود نا محرم تشکر نکن را در موقع خطر ببندم؟زبان

 

 


 
سال نو مبارک
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سال نو ، شعرکی

 

شاید محال نباشد

آرزوی من

که روزی بیاید

شاید در این سال،

یا سال دیگر

که دروغ

رسم روزگار نباشد

که هر که دروغگوتر، موفق تر نباشد،

شاید امسال

یا سال دیگر،

صداقت ارزشمندتر باشد از تظاهر

و رنگ ببازد همه ی بازیها

رفتارها همه مثل دست باشند

مثل کف دست

صاف و ساده

بی پیرایه

زلال

عاری از نیرنگ

چشمها صاف باشد

برق دروغی در آن نباشد.

آرزو می کنم

معنای دروغ محو شود از روزگاران

آرزو می کنم

آرزویم محال نباشد.

 

آرزو


 
بزرگی
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

آدمها به اندازه بزرگ منشی خودشون به دیگران اهمیت می دهند و احترام می گذارند.

مثل مدیر و صاحب یک شرکت بزرگ که جلوی پای کارمندش بلند میشه.

 

 


 
 
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

 

بیا تا با تو بهار شکوفا شود

در درون من

بیا تا به پائیز نرسد

لحظه های انتظار

بیا تا فراموش شود همه سیاهی ها

در پس دامان نگاهت

بیا تا رنگ ببازد ترس وهم آلودت

در ترنم بهار زندگی

بیا تا صدایت نغمه ای باشد

دلنواز برای هر روز

بیا تا آرامش جاری شود در وجودت

از لطافت بودن


 
فن مذاکره
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، idp

 

ما هر روز صبح به محض اینکه از خواب بیدار می شویم، شروع به مذاکره می کنیم.

هر صبحت بی اهمیت یا با اهیمت بر سر مساله ای کوچک یا بزرگ مذاکره نام دارد.

برای رسیدن به نتیجه بهتر در یک مذاکره می بایست شناخت کاملی از طرف مقابل داشته باشیم. 

شناخت کامل به این معنی است که تشخیص دهیم در حین مذاکره در چه موضعی است.

بعد با توجه به آن موضع انتخاب کنیم که چگونه با او صحبت کنیم تا به نتیجه قابل قبولی برای هر دو طرف برسیم. 

با یک گروه از بچه های همکلاسی در یک کلاس "افزایش مهارتهای شخصی کارشناس" در حال تهیه یک کتاب هستیم.

کتابی که نزدیک به یک سال است تمام نشده به دلیل تنبلی تک تک افراد گروه.

اما من هر بار به این کتاب می پردازم واقعا لذت می برم. 

در واقع در زندگی روزمره خیلی وقتها گوشه هایی از کتاب به یادم می آید که چقدر کاربرد دارد الان درست در این لحظه.

امروز در جلسه ای بودم که طرف مقابل در مود /حالت والد قرار گرفته بود و شروع کرده بود به ارائه آموزش حین جلسه من هم سعی کردم در مود کودک مطیع باشم تا مورد تائید قرار بگیرم.

در ابتدا هنوز متوجه موضوع نشده بودم، داشتم کودک شر می شدم، اما وقتی یاد آموزشهای اون کتاب افتادم، تغییر موضع دادم و مطیع شدم، نتیجه داد... 

 


 
← صفحه بعد صفحه قبل →