دنياي آبي

اجتماعی

برنده تنهاست
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

"برنده تنهاست" اسم یک کتاب جدید هست از پائولو کوئیلو که مثل بقیه کتابهاش من دوستش دارم. هر چند که هنوز خوندنش رو تموم نکردم اما توصیه می کنم شما هم این کتاب رو مطالعه کنید.

توی کتاب آقای آرش حجازی- مترجم مخصوص کتابهای پائولو- یک شعری رو ترجمه کردند که من بارها برای ترجمش اقدام کردم اما هیچوقت ترجمه ی خودم به دلم نشست اما ترجمه ی آقای حجازی رو خیلی پسندیدم. متن شعر رو خیلی دوست دارم. به نظرم خوندنش خالی از لطف و بدون تامل نخواهد بود برای هیچ کس.

 

Two Roads Not Taken

 

دو جاده می گسیختند از هم،

در آن بیشه ی زرد

ناممکن بود گرفتن هر دو در پیش

 بسا دریغ، بسا درد

من که مسافری نبودم بیش،

دیری نگاه کردم آن نخستین راه

تا دورها،

تا گم می شد میان پیچکها؛

 

پس آن راه دوم گزیدم بر خویش

هر دو راه خرم، من این گرفتم پیش

شاید آبستن نویدی به،

که سر سبزتر بود و نفرسوده؛

 گو هر دو راه به رفتن آزموده

مسافران هر دو راه پیموده،

گو هر دو لمیده در میانِ سبزه

برگ و خس و خارِ ِ پا ندیده

 

در آن بامداد هر دو راه،

که هیچ گامی نکرده بودشان سیاه

آه، برای دیگر روز بنهادم نخستین راه!

لیک بودم آگاه که راه،

به دیگر راه می رسد ناچار،

و بازگشتی نیست برایم انگار

 

در زمانی دور، بس دور، در جایی،

می گویم و می کشم آهی:

دو جاده در آن بیشه می گسیختند از هم،

و من راه کمتر پیموده را گرفتم در پیش،

و تفاوت از همین بود،

نه بیش.

 

 

 

اینم لینک دانلود کتاب "برنده تنهاست "

 

 


 
راه بی او
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

 

"با قضا کار زار نتوان کرد

 گله از روزگار نتوان کرد"

 

 راه رفته ی بی بازگشت را

 ز چشمها کتمان نتوان کرد

 

 آبی که ریخته شد بر زمین

به سادگی جمع نتوان کرد

 

اویی که توانش نیست اندازه ی تو

همراه خود تا ابد نتوان کرد

 

 گردش ایام سریع است بدان

در کار خیر هیچ استخاره نتوان کرد

 

دست در دست به عشق

 تا بهشت تظاهر نتوان کرد

 

باور انسان بی چشم را

به تغییر روزگار معتقد نتوان کرد

 

هر که آمد به زندگی ات پا زد

به راحتی فراموش نتوان کرد

 

شاید روم به راهی دور اما

بدون"آبی" رسیدن به مقصد نتوان کرد

 

شاعر بعد از ایننیشخند


 
انسانیتم آرزوست...
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

دکتر خلیل رفاهی در کتاب گردش ایام میگوید: روزگاری که درقم طلبه بودم بعلت جوانی و خامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشد  وروحانی باشد انسان ارزشمندی است. اما وقتی دردوره ای که دانشگاه تهران   بودم با شخصیت های با فضیلت روبروشدم فهمیدم که در خارج از قم و در اشخاص غیرروحانی هم اشخاص ارزشمند وجود دارند اما باز شیعه بودن را شرط اصلی میدانستم. بعد با سفر به کشورهای عربی متوجه  شدم که بین سایر فرق اسلامی هم انسان ارزشمند یافت میشود.

پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر مردم موحد  نیز انسان ارزشمند وجود دارد. پس از آن در سفر ژاپن حادثه ای برایم رخ داد که برایم معلوم شد به معنی حقیقی فضیلت و انسانیت زبان و مکان و  نژاد ومذهب و رنگ نمیشناسد. زیرا در پایان سفرآمریکا و هنگ کنگ وارد ژاپن شدم, موقع بازیهای المپیک بود که در ژاپن برگزار میشد و برایشان من  که با لباس روحانی بودم جالب بود و از من عکس و فیلم میگرفتند و.. ...

برای غذا به رستوران بسیار بزرگ و شلوغی رفتم و بعد چندین ساعت به جاهای دیگری رفتم ناگهان یادم امد که ساکم را که تمام زندگیم داخل  آن بود را در آن رستوران جا گذاشته ام سراسیمه رفتم و با کمال ناباوری  دیدم ساکم همانجا است و پیرمردی کنار آن نشسته است, اوگفت وقتی  دیدم ساکت را فراموش کردی با این که وقت دندان پزشکی داشتم ماندم تا بر گردی و وقتی از او تشکر کردم و گفتم خدا به شما اجرخواهد داد  و او در جواب گفت: من به خدا اعتقاد ندارم من به انسانیت معتقدم


 
هی روزگاااااار
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آموزنده

بارها و بارها و بارها اینو تجربه کردم هااا

 

اما بازم از آدم دروغ گو می پرسم چرا دروغ گفتی؟!!!!!!!

 


 
آقا پلیسه!
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، fb

چند روز پیش دیدم شریعتی به سمت همت شرق ترافیک شده، عجیب بود توی اون ساعت. فکر کردم حتما اتفاقی افتاده.

 جلوتر که رفتم دیدم پلیس ورودی را می بندد و راه را برای همتیها باز می کند. با خودم فکر کردم طبق معمول این پلیسها ترافیک ایجاد کردند.
در صورتی که روزهای دیگه که پلیس نبود، همچین ترافیکی نبود اونجا.
یکجور آرتیستی پیچیدم جلو یک ماشین شاسی بلند و خودمو رسوندم به ماشین پلیسه گفتم: آقای پلیس شریعتی بسته شده، اونم توی بلندگوش گفت: فدای سرت، شما فرعی هستید، همت اصلیه.
منم گاز دادم رفتم دیگه... چه می توانستم بکنم؟

آخه برادر پلیس من اگر هدفت رفع ترافیک هست، چرا به نظر یک شهروند که جرات کرده با شما حرف بزنه توجه نمی کنی؟

یعنی حرف باید فقط حرف شما باشه؟ حتی اگر غلط!

 


 
عاشفانه
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق

 

نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی

نخواستی سر این عشـق، امتحـان بدهی

نگو که آمده بودی سـری به من بزنی

و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی

نگو که از اول این راه، عاشقم نشدی

نگو که آمده بودی خـودی نشـان بدهی

چه اتفاق غریبی است اینکه دل بکند؛

کسی که...حاضری...آسان... برایش... جان بدهی

 

نمی دونم از کیه...

 

در کار عشق ما همیشه اما بود

بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود

 

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

 

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

 

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

مثل زلال آب من باورت کردم

مینای یک رنگی در ساغرت کردم

 

سلطان قلب خود تاج سرت کردم

در چشم دل تا خود پیغمبرت کردم

 

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

 

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

 

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

ترانه ای از معین


 
آقای دکتر!
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آقایان

 

بعضی وقتها دلم می خواد از بعضی آدمها و موقعیتها عکسهای جالبناکی بگیرم.

متاسفانه بعضی وقتها دوربین ندارم یا گوشیم دم دست نیست، اکثر مواقع هم روم نمیشه.

مثل:

یک همسایه داریم که دکتر تشریف دارند. پزشک نه، دکتر. من از همسایه ها شنیدم که پشت سرش بهش می گن آقای دکتر. تا اونجا که فهمیدم تو دانشگاه تدریس می کنه و در ضمن در یک شرکت هم کار می کنه که احتمالا بازرگانی هست. سفر خارجی هم زیاد میره.

این آقای دکتر! سهمی در پارکینگ ساختمان نداره، اما همیشه ماشینشو درست جلوی در پارکینگ میزاره. چندین بار بهش گفتم لطفا ماشینتونو بزارید کنار دیوار تا من مزاحمتون نشم!!! (خدا می دونه کی مزاحمه واقعیه) ایشون هم هر بار یک بهانه می یاره.

حالا فکر کنید من هر بار که زنگشونو میزنم که بیاد ماشینشو برداره با چه حالتی می یاد.

جلوی موهاش ریخته، موهای پشت سرشم  که خیلی کم پشته بلند کرده. بی ادبی نباشه فکر کنم توی خونه دائما بدون لباس می گرده! همیشه یک رب دوشامبر زرشکی تنش می کنه و می یاد بیرون.

دیروز که اومد ماشینو جا به جا کنه کم مونده بود از خنده روده بر بشم. چون همراه با رب دوشامبر زرشکی دلبرانه اش، یک عینک آفتابی هم زده بود که خدایی نکرده توی این جابجایی ماشین چشماش آسیب نبینه!

آخ که چقدر دلم می خواست ازش یک عکس بگیرم.

فقط خودمو کنترل کردم که قهقهه نزنم با اون تیپ دکترانه ی رب دوشامبر عینک دودیش!

 

 

عینک آفتابی

 

 

البته این عکس یک کم زیاد بدجنسانست. خوب تو کل اینترنت عکس یک آقا با رب دوشامبر و عینک آفتابی پیدا نکردم. :دی

 

خداکنه وبلاگ منو پیدا نکنه!

 

 


 
...
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عشق

 

واقعا چیزی، جائی، تفریحی، شغلی و یا ..... هست که جاش عشق رو بگیره؟

 

چند درصد از آدمها عشق واقعی رو تجربه می کنند؟

 

چند درصد از آدمها بازیهای طرف مقابل رو برای رسیدن به اهداف شخصیشون رو به نام عشق باور می کنند؟

 

چند درصد از اونهایی که ادعای عشق دارند، تا آخرش می ایستند؟

 

به نظر من عشق واقعی نیرویی دارد که همه را به زانو در می آورد.

اما اگر واقعی باشد.

اگر در رابطه ی به اصطلاح عاشقانه طرف مقابل به دنبال منافع خاصی نباشد.

 

فکر کنم مهسا تو وبلاگش نوشته بود که عشق برای هر کسی فرمول خاصی داره. اما به نظر من عشقهای واقعی فرمولهاشون خیلی شبیه همه و اون عشقهای مادی هستند که هیچوقت مثل هم نیستند.