دنياي آبي

اجتماعی

نمی خواهم بشنوم!
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

نگوئید

نمی خواهم بشنوم:

که اگر حواست نباشد، سوپری محل هر بار چند صد تومانی بیشتر از قیمت اجناس برایت جمع می زند.

که توی هوای بارانی و ترافیک و گرفتاری، تاکسی های زیادی فقط دربست به قیمت چند برابر مسافر سوار می کنند.

اینقدر نگوئید:

که توی هر اداره ای که می روی باید پول چای بدهی تا اعصابت خورد نشود و کارت انجام شود.

چرا تکرار می کنید:

که پلیسهای راهنمایی رانندگی جریمه را چگونه می بخشند؟

بگذارید چشمهایم را ببندم تا نبینم:

مدیران شرکت چه پولهایی صرف دوستان و آشنایان و رشوه ها می کنند و مصوبات الکی و آبکی می سازند که به کارمندی وامی ندهند.

نمی خواهم بشنوم

که دکتر بیمارستان هم رسما" برای عمل جراحی زیر میزی می گیرد!

تاب شنیدنش را ندارم:

که معاون فلان وزیر جهت واردات فلان کالای اساسی از فروشنده ی خارجی کمیسیون می گیرد!

نگوئید:

اینجا ایران است

هیچکس به هیچکس رحم ندارد.

همه از هم می دزدند.

همه

 

نمی خواهم بشنوم

 


 
تفاوت!
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

مراقب تاثیری که روی جهان می گذارید باشید.

هیتلر و چارلی تقریبا همسن بودند... هیتلر فقط چهار روز از چارلی کوچکتر بود!

چارلی گفته: این سرنوشت ما دو تا بود که یکی دنیا را بخواند و دیگری بگریاند و اگر سرنوشت می خواست کاملا برعکس می شد...!

 

تفاوت تنها یک کلاه بود!!!

 


 
آرزو
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده


 

در دبستانی، معلّمی به شاگردانش می‌گوید مطلبی بنویسند از آرزوهایشان،هر چه دل تنگشان می‌خواهد بنویسند.  شاگردان مداد در دستان کوچکشان، شروع به نوشتن می‌کنند و آرزوهای ریز و درشت را از درون سینه بر روی کاغذ روان می‌سازند، گویی دل کوچکشان تنگ بود و آرزوها دیگر در لانۀ دل نمی‌گنجید و اینک که فرصتی یافته بودند از آن تنگنا خارج می‌شدند و روی کاغذ می‌دویدند.
آموزگار کاغذها را جمع کرد و در کیفش گذاشت و سپس شاگردان را گفت که بروند؛ به خانه‌هایشان، نزد پدر و مادرشان و خودش نیز روانۀ منزل شد تا به کارهای خانه برسد و چون کارها به پایان رسید، نگاهی به مقاله‌ها انداخت تا نمره‌ای بر پایین صفحه بگذارد تا هر یک از دانش‌آموزانش بدانند در نظر معلّم چقدر نوشته شان ارزشمند بوده استیکی از برگه ها او را سخت منقلب ساخت و عواطفش را برانگیخت و اشکش سرازیر گشت. همسرش در همان لحظه وارد شد و دید که اشک از دیده وی جاری است. پرسید: تو را چه می شود؟ اندوهگینی! زن پاسخ داد این انشاء را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته است. گفتم آرزوهایشان را بنویسند و او اینگونه نوشته است. چقدر دردناک است
مرد کاغذ را برداشت و خواند.  متن انشاء اینگونه بود:
من می‌خواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛ مخصوص است. می‌خواهم که مرا به تلویزیون تبدیل کنی.  می‌خواهم که جایش را بگیرم. جای تلویزیونی را که در منزل داریم بگیرم.  می‌خواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانواده‌ام اطراف من حلقه بزنند. می‌خواهم وقتی که حرف می‌زنم مرا جدّی بگیرند؛ می‌خواهم که مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم. دلم می‌خواهد همانطور که وقتی تلویزیون خراب است و به آن می‌رسند، به من هم برسند و توجّه کنند. دلم می‌خواهد پدرم، وقتی از سر کار برمی‌گردد، حتّی وقتی که خسته است، قدری با من باشد. و مادرم، وقتی غمگین و ناراحت است، به جای بی‌توجّهی، به سوی من بیاید. و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند ... دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند و فقط وقتشان را با من بگذرانند. و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلویزیونی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم. خدایا، فکر نکنم زیاد چیزی از تو خواسته باشم.  فقط دوست دارم مثل هر تلویزیونی زندگی کنم
انشاء به پایان رسید. مرد نگاهی به همسرش انداخت زن آرام  گفت، 
"این انشاء را پسرمان نوشته است