دنياي آبي

اجتماعی

گذشته ی نه چندان دور
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

چقدر لذت بردم از خواندن این پست قدیمی خودم.

اصلا یادم نبودم همچین چیزی نوشته بودم!

اhttp://worldblue.persianblog.ir/post/111

از اینکه نوع نوشتنم اینهمه تغییر کرده، کلی تعجب کردم!


 
مرغ عشق!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: احساسی ، حیوانات

 

تاب دیدن چشمهای منتظر و مشتاقشان را ندارم.

که التماس گونه می خواهند در قفس را برایشان بگشیام.

می گشایم و از دیدن شوق پروازشان بی نهایت شاد می شوم.

باشد که خداوندگار ما نیز در قفس را بگشاید و پروازمان را نظاره گر باشد.

 


 
آدم
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

 

"فقط بعضی از انسانها هستند که می توانند آدم باشند."

علی محمد علی محمدیان

 

چند تا معلم توی دنیا مثل آقای محمد علی محمدیان اینکارو می کنه؟

کار خیلی سختی نبوده، احساس همدردی می خواسته، خلاقیت و شجاعت.


 
نمی دانی
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

گاهی حتی کسی نیست که شادیهایت را با او تقسیم کنی.

شادیهای کوچکی مثل رنگ گل بهی زیبای آب پرتقال حاصل از پرتقال قرمز و نارنجی

نیست دیگر....

چه می شود کرد!


 
جمله از من نیست...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آموزنده

 

 

تنها یک صدا ارزش گوش سپردن را دارد، و آن صدای راستین قلب من است.


 
یک کوچولو
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، شغلی ، ماموریت

من با اینکه شلخته نیستم، اما وقتی از خونه می خوام برم بیرون، عادت دارم همه چیز رو سر جاش ول می کنم و فقط به فکر مسائل بیرون رفتن و اینها هستم و نه ظاهر داخل منزل.

در ماموریت آخرم، 14 روز توی هتل بودم، هر روز صبح اتاقمو به وضع وحشتناکی ترک می کردم. یکجوری که انگار بمب توش ترکوندن!

و هر عصر که از محل کار بر می گشتم، اتاقمو مرتب و تر تمیز بود. زحمت اینکار با دو تا خانوم فلیپینی زحمتکش بود.

که تو نگاهشون همیشه محبت  و لبخند بود و کلی به من ابراز علاقه کردند و پیشنهاد مانکنی در کشورشون رو دادند! مژه

هر چند که من اگر می خواستم مانکن بشم، حتما میرفتم لندن !نیشخند

روز آخر ازشون عذرخواهی کردم بابت اتاق شلوغ و پلوغم و فهمیدم که اونها هم تعجب می کردند هر روز که یک خانم با اون ظاهر مرتب چرا اتاقش این شکلیه!زبان

یکیشون گفت شما خیلی سرتون شلوغ بود انگار، شما هر روز صبح زود می رفتید بیرون ما تعجب می کردیم. 

به هر کدومشون معادل 30.000 تومن خودمون انعام دادم. خیلی تشکر کردند و خیلی خوشحال شدند و هیچوقت یادم نمیره که یکیشون گفت: این پول برای ما خیلی زیاده!

شادی اونها من رو هم شاد کرد. اما همه شادیشون رو اینقدر واضح نشون نمیدن.

یادم می مونه جبران لطف کسی که واقعا زحمت کشیده، باعث شادی هر دو طرف میشه.


 
عشق به حرف نیست.... هرگز.. به عمل است و بس!
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق

ریچارد کوئنمن بیشتر از 50 سال است که با سندی زندگی می کند و تمامی 10 سال گذشته را به تنهایی از او مراقبت کرده است. عشق آنها به هم به همان اندازه ای است که روز اول آشناییشان بوده. چهار بار است که پزشکان به ریچارد گفته اند سندی می میرد و چهار بار است که سعی کرده اند به او بگویند که این آخر کار است ولی ریچارد نمی تواند به سندی اجازه رفتن بدهد. ریچارد می گوید: « وقتی که تو یک نفر را خیلی دوست داری، اون تمام زندگیت میشه. بدون اون من هیچی ندارم.»

هربار که پزشکان به ریچارد گفته اند سندی می میرد ریچارد از آنها خواسته تا هر کاری که می توانند برای سندی انجام دهند و هر بار آنها این کار را کرده اند.

حالا بعد از تمامی اتفاقاتی که بر آنها گذشته، بعد از چندین سال زندگی و عشق ممکن است که فکر کنید که ریچارد برای خداحافظی با همسرش که 51 سال با او بوده آماده است. اما ریچارد برای خداحافظی با سندی آماده نیست.

ریچارد و همسرش سندی دقیقه هایی را با هم در گوشه گوشه ی خانه شان زندگی کرده اند و الان ریچارد در خانه سالمندان 24 ساعته از همسرش سندی مراقبت می کند.

هر روز او را روی صندلی چرخ دار نشانده و با یک دستگاه تنفس که به او وصل است به حیاط خانه سالمندان می برد  در حیاطی پر از گل های سرخ .

ریچارد می گوید: « وقتی با دستگاه نفس میکشه صدایی شبیه موج ایجاد میکنه اما اینا اصلا مهم نیست. مهم اینه که ما همیشه کنار هم باشیم. »

سوالی که در ذهنم به وجود میاد اینه که سندی  با چه امیدی بازهم با بیماریش مبارزه می کنه؟

ساده است. سندی در 71 سال عمرش، 4 بار با مرگ دست و پنجه نرم کرده و با آن مبارزه می کند.


عشق در نگاه اول

ریچارد و سندی در سال 1959 در سالن اسکی رولردوم (Rollerdome) با هم ملاقات کردند. ریچارد آن زمان 26 ساله بود و برادرزاده کوچکش را به اسکی برده بود که سندی را دید. سندی 18 ساله بود و فقط به اصرار دوستش به رولردوم آمده بود تا وسایل اسکی بخرند. سندی هیچ وقت فکر نمی کرد که با هر کسی بدون دلیل آشنا شود.

ریچارد که الان 79 سالشه میگوید: « بیشتر کسایی که اونجا بودن بچه بودن اما سندی میان همه آنها ایستاده بود و من ازش خواستم که با من اسکی کنه »

ریچارد بالافاصله تحت تأثیر سندی قرار نگرفت و فکر نمی کرد که عاشق او باشد اما تنها چیزی که ریچارد را به سمت سندی می کشید احساس متفاوت بودن سندی در میان همه بود.

وقتی که اسکی تمام شد. سندی در گوشه ای از سالن به تنهایی ایستاد اما بعد دوست سندی جلو آمد و گفت: « سندی خیلی خجالتیه. به من گفت که از طرف اون ازتون عذرخواهی کنم. »

ریچارد می گوید: « از حرفش تعجب کردم. بعد به سمت سندی رفتم و ما روی نیمکت نشستیم و صحبت کردیمو صحبت کردیمو صحبت کردیم. »

اما امروز سندی روی تخت بیمارستان خوابیده و به وسیله دستگاه نفس می کشد و بیماری ام اس حرف زدن و راه رفتن را از او گرفته است.

ریچارد از سندی می پرسد: « در همون نگاه اول عاشق من شدی؟ » و همسرش سندی سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد.

ریچارد می گوید که بعدا سندی به من گفت که اگر همان شب از من درخواست ازدواج می کردی با تو ازدواج می کردم و من هم به او گفتم که اگر تو هم همان شب از من می خواستی که با تو ازدواج کنم با تمام وجود این کار را انجام می دادم . اما آن شب سندی خیلی زود از سالن اسکی رفت چون باید از خواهر 6 ماه اش جودی مراقبت می کرد.


اما موضوعات دیگری بر سر ازدواج ریچارد و سندی بود. ریچارد یک شیمیدان بود که در کارخانه تصفیه آب کار می کرد اما از کارش متنفر بود. او در مدرسه پزشکی درس خوانده بود و می خواست دوباره به کالج برود و پزشکی را ادامه دهد. در این صورت ازدواج آنها نزدیک به نظر نمی رسید.

 


دانشکده پزشکی را فراموش کردم

سفر ریچارد به کالیفرنیا همه چیز را تغییر داد. وقتی که ریچارد و دوستش در اسکله سانتامونیکا (Santa Monica) بودند از یک غرفه هنری دیدن کردند که هنرمندان از چهره توریست ها با قیمت 5 دلار پرتره می کشیدند. ریچارد علاقه مند به نقاشی و کشیدن پرتره شد. همان جا یک شغل گرفت و بدون وقفه پرتره می کشید.

ریچارد می گوید: « من راست دست بودم اما مجبور شدم دستمو عوض کنم و چپ دست بشم. »

ریچارد بعد از 4 روز که به اندازه سال ها می ارزید آنجا را ترک کرد. چون در درونش احساس می کرد که بخشی از قلب خود را در مکانی دیگر جا گذاشته است.

ریچارد می گوید: « از وقتی که به سفر رفته بودم خیلی دلم برای سندی تنگ شده بود. » آنقدر که وقتی ریچارد به فورت وین (شهری در ایالت ایندیانا درآمریکا) برگشت خانه ای کوچک در بوئل درایو (
Buell Drive) خرید و سندی را به آنجا برد و چند روز بعد از آن با سندی ازدواج کرد. سال 1962 ریچارد خواهر سندی، جولی را به فرزندی پذیرفت و سال ها بعد آنها صاحب دو فرزند به نام کریستی و مارکو شدند. در این سال ها ریچارد مشغول نقاشی روی دیوارهای برج سییرز (Sears) بود. روزی یکی از دوستان ریچازد از او خواست تا نقاشی ها و پرتره هایش را به یکی از برنده های جایزه پرتره نشان دهد. و او این ملاقات را برای ریچارد فراهم کرد. بعد از این که ریچارد پرتره هایش را به او نشان داد. او از پرتره های ریچارد خوشش آمد و کار او را تحسین کرد. بعد از آن ملاقات بود که ریچارد تصمیم گرفت که دانشکده پزشکی را فراموش کند و یک درجه عالی در هنر نقاشی بگیرد.

ما هر دویمان خوشحالیم

یک روز که ریچارد در بازار داشت از یک پسر جوان پرتره می کشید او به ریچارد گفت که دبیرستان باتلر به یک معلم هنر نیاز دارد. ریچارد خیلی زود به مدیر دبیرستان تلفن زد. مدیر مدرسه گفت که می خواهد با ریچارد صحبت کند. وقتی که ریچارد به مدرسه رفت و از کلاس ها دیدن کرد به مدیر دبیرستان گفت که او شرایط این کار را ندارد ولی مدیر به او گفت که مطمئن است که ریچارد از پس آن بر می آید.

ریچارد می گوید: « وقتی که این شغلو گرفتم احساسم شبیه کسی بود که مرده و رفته به آسمون. رفتن و کار کردن در اونجا مثل کسی بود که به یه سفر ماهیگری میره . آمورش هنر برای من مثل یه سرگرمی بود که هیچ وقت ازش خسته نمی شدم. »

همون طوری که ریچارد آموزش هنر را دوست داشت دانشجوهایش نیز او را دوست داشتند. علیرغم این که ریچارد در سال 1997 بازنشسته شد؛ هنوز هم 1500 نفر از هنرجویانش در صفحه ی فیس بوکش او را دنبال می کنند.

اگرچه هنر هنوز هم با ریچارد آمیخته است و ریچارد و سندی با هم همراه هستند و همدیگر را دارند و هر دویشان خانواده و فرزندانشان را . ولی زندگی همیشه آسان نخواهد بود.

در حدود سال 1970 در سندی بیماری ام اس (
MS) تشخیص داده شد. یک بیماری فلج کننده که به اعصاب مرکزی حمله می کند و تأثیراتش می تواند از بی حسی دست و پا گرفته تا فلج کامل یا کم بینایی باشد.

ریچارد می گوید: « اوایل سندی دچار دوبینی شد و دست و پایش درد می کرد. وقتی که یکی از پاهایش فلج شد بدون اختیار به زمین می خورد. وقتی دکترها در او بیماری ام اس را تشخیص دادند ما نمی دانستیم که او به کدام نوع از بیماری ام اس دچار شده است. پیشرونده آرام یا پیشرونده سریع!»

اما سندی چیزی از بیماریش نمی دانست. به هر حال پیشرفت بیماری به حدی رسید که ریچارد مجبور شد خودش را بازنشسته کند تا مراقب سندی باشد. او دیگر کاملا فلج شده بود .

ریچارد می گوید: « من الان 10 سال است که روی تختخوابی می خوابم که کنار تخت سندی در خانه سالمندانه تا بتونم ازش مراقبت کنم .»

وقتی که دکترها و پرستاران در آسایشگاه از قرص های آرام بخش و نحوه مراقبت از سندی حرف میزنند. ریچارد و سندی درمورد کیفیت زندگی صحبت می کنند و سندی همین طور می خنده و می خنده . سندی خوشحال است و لبخند می زند.

همین طور که ریچارد این قضایا را تعریف می کند روی تخت بیمارستان خم می شود و پاهای سندی را ماساژ می دهد. نوری از پنجره بیمارستان به داخل اتاق می تابد و چهره ی ریچارد را نورانی می کند.

ریچارد به سندی می گوید: « ما باید گوشه های روشن چیزها رو ببینیم . نیمه پر لیوان . »

 



ما باید خودمان خوشبختی را بسازیم

اما در دو سال گذشته کارها آسان تر شده اند. ابتدا سندی به آبسه پیشرفته روده دچار شد. پزشکان می ترسیدند که زیر عمل جراحی طاقت نیارود اما بعد فهمیدند که آن توده پاره شده و عفونت تمامی شکمش را فرا گرفته است. ریچارد به جای اینکه آماده خداحافظی با سندی شود از دوستانش در فیس بوک خواست که برای او دعا کنند. سپس پزشک دیگری پیشنهاد داد که آب ها را با یک لوله از شکم سندی خارج کنند. این روش کار گر شد و سندی از مرگ نجات یافت.

ریچارد می گوید: « وقتی شما عاشق کسی هستید نباید مرگ را به راحتی بپذیرید. این اشتباه ترین کار در دنیاست .»

سه یا چهار ماه بعد سندی به پرتیونیت (نوعی عفونت کشنده) دچار شد. عفونت مرگباری که پزشکان قبلا می ترسیدند سندی به آن دچار شود. پزشک به ریچارد گفت که خیلی متأسفم باید برای بدترین حالت آماده باشی. اما ریچارد در عوض برای سندی دعا کرد چرا که او یکبار دیگر آماده خداحافظی با سندی نبود. این وضعیت برای چندین روز ادامه داشت اما به تدریج سندی رو به بهبودی رفت.

ریچارد می گوید: « من به خدا اعتقاد و باور قلبی دارم و معتقدم که خدا حال سندی را بهتر می کند. »

حدود شش ماه پیش بیماری ام اس دوباره برای سندی مشکل ساز شد و عضلات تنفسی سندی را تضعیف کرد. طوری که سندی دیگر قادر به تنفس نبود. پزشکان به ریچارد توصیه کردند که او را به بیمارستان منتقل کند و به او داروی مسکن بدهد.

ریچارد می گوید: « من می دونستم که حرف پزشکان چه معنایی دار ه ام من آماده نبودم که سندی رو رها کنم. »

آن شب دکتر ریچارد را صدا زد و به او گفت که فکر نمی کند سندی بتواند امشب را سپری کند و اینکه او می تواند به سندی مورفین تزریق کند تا مطمئن باشد که او راحت خواهد بود. دکتر باز به ریچارد می گوید که باید خودش را برای بدترین حالت ممکن آماده کند.

سپس سندی به وسیله دستگاه تنفس مصنوعی وصل شد و توسط آن زنده ماند. سندی به وسیله دستگاه تنفس مصنوعی قدرت خود را بازیافت و بهتر شد و به خانه پیش ریچارد بازگشت.

اما در میانه ماه مارس بود که این اتفاق دوباره رخ داد و این بار سندی به کما رفت. ریچارد می گوید: « او را تکان دادم و فریاد زدم بیدار شو سندی ولی او بیدار نشد که نشد . زمان ناامید کننده ای بود چرا که پزشکان گفتند ام اس باعث نقص در ماهیچه های تنفسی شده و او را رو به مرگ می برد. پزشکان به من گفتند که بایذ با این وضعیت مواجه شوی. این وضعیت اگر قبلا ناامید کننده به نظر می آمد اما الان واقعا هیچ امیدی نیست. »

ریچارد می گوید به کیفیت زندگی اعتقاد دارد. او می فهمد که زمانی باید از سندی خداحافظی کند و نباید کاری بکند که سندی درد بکشد .

ریچارد می گوید: « اگر اینطور می شد باید اجازه می دادم که اتصالات را از سندی باز کنند اما سندی دردی نداشت.»

ریچارد می گوید: « سه بار دیگه من این جمله ها را شنیدم و سندی بهتر شد و پیش من برگشت. »


امروز دوشنبه است . اگرچه سندی نمی تونه به خاطر دستگاه تنفسی که به گلویش وصل شده صحبت کند اما با حرکات دهان و لبهایش با ریچارد حرف می زند . سندی می تواند تا دو یا سه هفته دیگر به خانه بازگردد.


مدت ها گذشته است . سندی بهتر به نظر می رسد اما غمگین است. ریچارد جلو می آید و شانه های سندی را نوازش می کند و سندی عکس العمل نشان می دهد. لبخند می زند و ریچارد می گوید : « به زودی سندی حالش انقدر خوب میشه که می تونه با ما صحبت کنه »



مرا خوشحال کن

به نظر می آید که سندی و ریچارد مشکلات را آسان پشت سر گذاشته اند به ویژه در 10 سال گذشته. اما سندی و ریچارد به اوقات بدی که داشتند نگاه نمی کنند. آنها ترجیح می دهند که به لحظات خوب زندگیشان بنگرند و به آینده ای که پیش رو دارند . سندی به خانه باز خواهد گشت و ریچارد و سندی با هم خواهند بود. و زمانی که پایان کار می رسد، خوب ، فقط یک شروع دیگر خواهد بود.


وقتی که با سندی ملاقات کردم زمانی بود که برای اولین بار بیماری ام اس در سندی تشخیص داده شد و من فکر می کردم که او در حال مرگ است. آن زمان سندی برای من یک شعر نوشت و گفت که از ریچارد بخواهید تا آن را برای شما بخواند. و ریچارد این کار را کرد.

صدای ریچارد نرم و بلند بود. چشم هایش جایی را می نگریست که من نمی توانستم ببینم. جایی که فقط او سندی می دیدند. همان جایی که سندی و ریچارد با هم در طول زندگیشان دیده بودند .
ریچارد در هر مصاحبه یک چیز را چندین بار تکرار می کند و خودش می گوید که این خیلی مهم است و او می خواهد که شما آن را درک کنید .

ریچارد می گوید: « فکر می کنم که مهم ترین چیز در زندگی اینه که ما واقعا عاشق کسی باشیم و احساس کنیم که عشق بین ما دو طرفس . این همان چیزی است که من و سندی در زندگی داشتیم. ما 51 ساله که با هم ازدواج کردیم و این اتفاقیه که منو شادترین مرد دنیا کرده. »

موهای قهوه ای سندی روی بالش پخش شده. صدای وزوز دستگاه تنفس مصنوعی، صدای نمایشگر دیجیتال بالای سر سندی و صدای تلویزیون در سالن خانه سالمندان به گوش می رسد . سندی هنوز هم نمی تواند صحبت کند حتی نمی تواند به خانه خودش باز گزدد. اما وقتی که این جملات را از ریچارد می شنود به ریچارد نگاه می کند و لبخند می زند. چیزی می گوید که شاید بلند و واضح نباشد اما غیر قابل انکار است و هیچ اشتباهی در کار نیست. زیر لب می گوید : « و من خوش شانس ترین زن دنیام. »

 

عکسها در ادامه مطلب