دنياي آبي

اجتماعی

فال
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

دنیای فال و فالگیری دنیای عجیب و جذابی است.

فکر می کنم هر کدام از ما هر از چند گاهی به آن سر زده ایم.

ساده ترین آن فال حافظ.

یا حتی استخاره کردن هم به نوعی فال است.

من هم هر از چند گاهی سری به یک فالگیر جدید می زنم.

چند روز پیش میهمان یکی از دوستان خیلی خوبم بودم. بعداز ظهر پیشنهاد دادم که سری به یک فالگیر که چند وقت پیش دوستانم تعریفش را کرده بودند، بزنیم.

دوستم با اینکه اصلا اعتقادی ندارد، با نهایت لطف قبول کرد که با من همراه شود و حتی فال هم بگیرد.

حالا بماند که به دلیل اینکه راه را بلد نبودیم و من هم روی گم شدن به دلیل دیر رسیدن خیلی حساسم، سر راه از چند صد نفر آدرس گرفتیم.

بنده خدا دوستم که کنارم نشسته بود، مجبور بود این ماموریت سخت را انجام دهد و به درخواست من، حتی از یک راننده که داشت از پارک می اومد بیرون هم آدرس پرسید!

خلاصه مکان! را پیدا کردیم و در زدیم و وارد شدیم.

آپارتمان بزرگی بود که پس از وارد شدن، وارد یک محوطه بزرگی شدیم که کاملا تاریک بود و پر از مبلمان. ما روی صندلیهای یک میز ناهار خوری گرد 5 نفره نشستیم. کسی تحویلمان نگرفت.

یک خانومی از توی آشپزخانه سمت راست که نات اوپن بود، پرسید چند تا قهوه. گفتم 2 تا.

جلوی این قسمت تاریک، یک قسمت روشن بود که در آن 2 خانوم روی مبلهای تختخوابشو لمیده بودند و مشغول دیدن PMC بودند. دو تا دختر کم سن تر هم از اتاق خوابها به جمع آنها اضافه شدند.

اون صحنه به نظرم آشنا می اومد و  انگار قبلا آنجا را دیده بودم!

خلاصه بعد از خوردن قهوه، یکی از خانمها که سن بیشتری داشت، رفت داخل آشپزخانه و ما را صدا زد.

اول من رفتم.

شروع کرد به پرسیدن اسم، وضعیت تاهل و ......!!!!!!

اصلا نیم نگاهی هم به فننجان قهوه ننداخت!

بعد با ورق شروع کرد به فال گرفتن!

که باید نیت می کردی و بعدا ایشون از روی نیت بلند گفته شده! پاسخ می داد.

یکجور شبیه مشاوره بود!

اصلا شباهتی به فال نداشت.

باز فالگیرهای قبلی اقلا یه عالمه خالی می بستند و حداقل یک چندتایی از توش درست در می اومد، آدم خودش را گول می زد که راست می گویند

ولی این خانوم حتی این زحمت را هم به خودش نداد!

از اتاق که اومدم بیرون، دلم می خواست به دوستم بگم نرو تو. ولی دیگه قهوه خورده شده بود و فایده ای نداشت.

خلاصه هر دومون ناراضی از اون مکان اومدیم بیرون.

موندم اون دوستهایی که از ایشون تعرفی کردند دیگه چه سرخوشهایی بودند!

 

 


 
 
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

 

در گوشه ای دنج

آرام کز کره

زیر برگی سبز،

از درخت بید،

عشق!

دروزن قلبی گرم

آرام کز کرده

می ماند آنجا

امن است آخر

تهدید پژمرده

آرامش است آنجا

خرجش نخواهد کرد

آن قلب سر خورده

عشق می ماند اینگونه

تا آخر دنیا

آرام و کز کرده

زیر برگی سبز

از درخت بید


 
گاهی لازمه که...
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 



 
   

 
گاهی لازمه....
آدما گاهی لازمه
چند وقت کرکرشونو بکشن پایین
یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :
کسی نمرده.
فقط دلم گرفته.....
 
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند!!
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.
اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...
آن جا که در میان خاک خوابیدی؛
�سنگ تمام� را می گذارند و می روند ...!
 
کافی است سر به زیر باشی...

گرگ شده اند اینروزها...
کافی است سر به زیر باشی

با بره اشتباهت میگیرند

خیز برمیدارند برای دریدنت...
 
در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...
خالق من �بهشتی� دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛
و �دوزخی� دارد، به گمانم کوچک و بعید؛
و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...
�دکتر علی شریعتی�
 
معجزه....
خــــــــدایا
من اینجا دلم سخـــــت معجزه میخواهد
و تو انگار
معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مـــــــــــبادا ....!!
 
گول دنیا را مخور.....
گول دنیا را مخور......!!
ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ ها را میدرند
سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند.....
 
یادمان باشد!
یادمان باشد!
هر پس مونده‌ای که‌ من زمین میندازم
قامت یه‌ نفرو خم میکنه.....
 
لنگه های چوبی درب حیاطمان ...
لنگه های چوبی درب حیاطمان؛
گر چه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛
ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند .
 
نماز دو نفره...
خــــدایا
دلم هوس یک نماز دو نفره کرده است ...
فقط من باشم و تو !!!!!
 
ما دیگر فقیر نیستیم....
خداروشکر ما دیگرفقیر نیستیم
دیروز پزشک روستا گفت:
چشمان پدرم پر از آب مروارید است!!!!
 
گرگ صفتان...
نــه صدایش را " نــازک " میکــرد ..
و نــه دستــانش را " آردی "
از کجــا بایــد به گرگ بودنش شک میکــردم؟!!!!!!!
 
دست گیری...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران
می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده
ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد
شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می
گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا
برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست
 
آهسته رد شو...
اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،
آهسته رد شو
غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...
 
اشتباه
وقتی همه با من هم عقیده می شوند ،
تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام!!!
اسکار وایلد
 

خوشبختی یافتنی نیست
خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.
از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید...
دیروز پشت خاکریز بودیم و امروز در پناه میز!
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.
جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد...
 

سخت است...
سخت است فهماندن چیزی به کسی که
برای نفهمیدن آن پول می گیرد.
احمد شاملو
 

آنجا ببر مرا...
آنجا ببر مرا که شرابم نبرده است.
 
نان دادن، کار مردان است
خواجه عبدالله انصاری فرمود:
بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است
و حج نمودن، تماشای جهان است.
اما نان دادن، کار مردان است...
 
تجربه...
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
 
نخند!!!

به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند

و به تو می‌گوید ارباب ،نخند!

به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری ،نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود

و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند ،نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده نخند!
 

وجدان
متاسفانه بعضی ها هستند که :
بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛
بی آب ، دو هفته ؛
بی هوا ، چند دقیقه ؛
و
بی "وجـــدان" ، خـیلی ...
 
کمر شکسته ترینم...
اگر...
اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم...



 
ای که بی تو خودمو تک تنها می بینم
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق ، موسیقی

 

من هیچوقت از صدای داریوش خوشم نیامده و نخواهد آمد.

اما واقعیت اینه که ایشون همیشه ترانه هایی با متن زیبا می خواند.

متنهای زیبایی که مفهوم های زیبایی دارند.

مثل ترانه زیر که من دوست دارم:

 

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم      هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می بینم

 

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود          قصه غربت تو قد صد تا قصه بود

 

یاد تو هر جا که هستم با منه                       داره عمر من و آتیش می زنه

 

تو برام خورشید بودی توی این دنیا سبز         گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرده

 

حالا اون دستا کجاست ؟ اون دو تا دستای خوب        چرا بی صدا شده لب قصه های خوب

 

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد        عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد

 

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده             انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

 

یاد تو هر جا که هستم با منه              داره عمر منو آتیش می زنه

 

یادتو هر جا که هستم با منه                 داره عمر منو آتیش می زنه

 


 
آتش گلستانی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: جمله های من

 

آی آدمها فکر نکنید آتشی که برای کسی به پای می کنید، می سوزاندش!

اگر خدا برای ابراهیم آتش آدمیان را گلستان کرد،

باز هم می شود .

خدا که بخواهد، آتش شما گلستان می شود.

 

آتش گلستانی

 

 

 


 
باران تاریک
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

آنکه آواز مرا آزرد و رفت

 بهترین تصنیف من را برد و رفت

 

 رفت و گرداب نگاهم را ندید

 رفت و طوفان های آهم را ندید

 

 وای بر آن روز سرد پر غبار

 وای بر آن جاده ی بغض انتظار

 

 من نگاهم سرد و باران خورده بود

 او تبسم بر لبش پژمرده بود

 

 من به عطر هوش خود الکل زدم

 گونه ی خود را برایش گل زدم

 

 این ریای لحظه ی لبخند بود

 این برای گریه ی من پند بود

 

 ناگهان لرزید دست کینه ام

 زخم هق هق باز شد در سینه ام

 

 او لبم را دید لرزان در سلام

 او به بغضم خیره شد در ازدحام

 

 من به گوش خود صدایش می زدم

 سنج ویرانی برایش می زدم

 

 در خزان آخرین دم های او

 گریه کردم بر عزیزم های او

 

 ای مسافر های هایم را ببین !

 زخمی لنگ صدایم را ببین !

 

 بی تو چون تنها شدم با درد من

 با عزیزم ها چه خواهم کرد من

 

 بی تو من با داغ خود دق می کنم

 بی تو احساس شقایق می کنم

 

 قطع کن ای آسمان یک لحظه برف

 ای عزیزم ها بگیریدش به حرف

 

 عشق من ! آتش مزن افکار من

 صبر کن اندازه ی سیگار من

 

 من تو را گم کرده ام دستم بگیر

 من تلاطم کرده ام دستم بگیر

 

 عین بغض سرد دلگیران شدم

 از خداحافظ مگو ، ویران شدم

 

 مثل خنجر تلخ و خونسردی برو

 ای خداحافظ تو نامردی برو

 

 ای خداحافظ خدا لالت کند

 روی نعش گریه غسالت کند

 

 آه چشم پرغبارم را ببین

 وای دست سوگوارم را ببین

 

 من پر از آه تو در آیینه ام

 سر بنه ای مهربان بر سینه ام

 

 من طنین گریه در گوش توام

 من تشنج های آغوش توام

 

 امشب ای کابوس لب ! پیشم بمان

 بر سر بالین تشویشم بمان

 

 من به دنبال سفر زین می کنم

 جاده ها را بی تو نفرین می کنم

 

 بی تو باید زندگی را چید و مرد

 بی تو باید عشق را نوشید و مرد

 

 بی تو لکنت بی تو لعنت بر عبور

 بی تو نفرین بر درختان صبور

احمد عزیزی


 
جهنم
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

 

تا بلندای افق خواهم رفت روزی

آنجا که زمان می ایستد

آرزوهایم را نظاره خواهم کرد روزی

آنجا که دروغ رویا میشود

پرده ها فرو می افتد روزی

آنجاست که سکوت حاکم می شود

و عشق ابدی خواهد شد روزی

آنجا که رنگها همه یکرنگ شوند

به چشمها نگاهی خواهد شد روزی

و شرم خواهد بارید از آن نگاه

و جهنم معنا خواهد شد.......

 

شاعر بعد از این


 
جامعه شناسی خودمانی
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

اینها را بارها در مباحثه با دیگران گفته بودم... خیلی ها فکر می کردند من طرفداری می کنم از احمدی نژاد. اما این جامعه شناس نظر من را خیلی بسیار زیبا گفته که ارزش خواندن و تامل دارد.

××××××

 
کسی پرسید چرا در یک تمدن2500  ساله کسی مثل احمدی نژاد حاکم شد؟
پاسخ من اینبود:
 
  
احمدی نژاد چهره زشت و عریان شده ما ایرانی ها بود. همان دروغ ها همان بلوف های تو خالی، عدم مسئولیت پذیری و نداشتن دانش کافی. ادعای بسیار و دانش اندک. خود را برتر از بقیه دانستن و نظر هیچ کسی را حساب نکردن از جمله ایرادهای ما نیست؟
 
حرف زدن بسیار عامیانه همراه با توهین. خر فرض کردن دیگران و سوء استفاده. آه که ما ایرانیان استاد سوء استفاده هستیم در هر پست و مقامی از استفاده غیر مجاز از پرینتر شرکت تا سوء استفاده از مدرک و رتبه و مقام. پارتی بازی و دور زدن قانون مگر همانی نیست که همه ما تبحر داریم ؟ خوب چرا وقتی رئیس جمهور این کار را می کند عیب است؟
 
توهین به نظرات دیگران و یک طرفه به قاضی رفتن بدون قائل شدن حق دفاع برای دیگران. عیبی که دارد به شکلی آرمانی و نهادینه می شود، بردن آبروی دیگران !!! بگم بگم ها که یادمان نرفته آنهم به بی انصافی تمام چیزی که اصلا ربطی به ماجرای اصلی نداشت. واقعا وقت آن نیست که حرمت هم را نگاه داریم و در بحرانی ترین شرایط آبروی دیگران را حفظ کنیم؟ مگر رسم انسانی غیر از این است.
 
روزی باید بیاید که انقدر راحت به هم تهمت نزنیم چقدر راحت حتی نزدیکانمان را مسخره می کنیم، این قضیه در مورد خود بنده نیز صادق است متاسفانه. مسخره کردن یعنی دور شدن دلها از هم یعنی از بین بردن اعتماد. مگر این نیست که وقتی عصبانی میشویم دیگر هیچ چیز جلوی مان را نمی گیرد ؟
 
می گوئیم رئیس جمهور بی سواد است. مگر هر ایرانی در روز چقدر مطالعه میکند؟ این درست است که ما جزء کم مطالعه ترین مردم دنیا هستیم چرا
انتظار دیگری داریم؟
 
اورا به گالیور تشبیه کرده اند. بله بجای کار کردن به مسافرت رفتن راحت تر است. اما دوست عزیز مگر ما ایرانی ها کار می کنیم؟ چقدر مولدیم؟ مگر استاد از زیر کار در رفتن نیستیم؟ حرافی و توجیه کردن شغل اصلیمان است.
 
وای از دروغ که ایران را ویرانه کرد و وای از خیانت که هربار کشور خواست به جایی برسد خائنین جلویش را گرفتند. چقدر تا به حال خیانت کرده ایم و حق را به خود داده ایم؟
 
راستی چقدر پیش آمده که از پیشرفت دیگران خوشنود شویم و یا آرزوی موفقیت برایشان بکنیم؟ چرا هیچوقت احمدی نژاد از پیشرفت دیگران تعریف نمی کرد و همیشه بدی هایشان را بزرگ می کرد تا خوبی های کوچکش به چشم بیاید.
 
مگر ما مردمی نیستیم که حق کپی رایت را حفظ نمی کنیم و از نرم افزار ها حتی در سطح ملی، رایگان استفاده می کنیم یعنی دست رنج دیگران را
می دزدیم پس چرا از او ناراحت می شویم که کار های دولت های پیشین را به اسم خود بهره برداری کرد؟
 
و تظاهر .... نگوئید که ما استاد تظاهر نیستیم . اصلا آنقدر متظاهر شدیم که خودمان یادمان رفته.
 
آقای رئیس جمهور به یک چیز شهرت زیادی داشت و آن حاشیه رفتن و در رفتن از زیر سوال آنهم به شیوه خودش یعنی سوال در مقابل سوال و عملا زیر بار هیچ کدام از خطا ها نرفتن. خوب من چند بار در زندگیم به خطا هایم اعتراف کرده ام؟
 
من عیبی را در این مرد شماره دو مملکت نمی بینم که در جامعه، در من و تو وجود نداشته باشد.
 
راستی تا به حال در رفع اشکالاتمان کوشیده ایم؟ یا تنها عیب دیگران را دیده ایم؟ حال چگونه توقع داریم که او عیوبش را اصلاح کند؟
 
حالا هم به جای علامه سیاسی شدن بهتر نیست با این بلایی که بر سر کشورمان آمد (آوردیم) دست به کار شویم و از خود شروع کنیم بدون اینکهادعایمان گوش فلک را کر کند.
 

 
رازهایی از بازار مخوف شیشه که نمیدانید!
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آموزنده ، نویسندگان دیگر

 گفتگو با یک تولید و توزیع کننده ماده مخدر شیشه


دنبال کردن او، شبیه چشم بسته دویدن در راه پله‌ای پیچ در پیچ به سمت دخمه ای تاریک در اعماق زمین بود. نخستین پله ها رسید به معتادی خمار و سرگردان در پارک هروی دروازه غار که هذیان می گفت و ساقی اش دیر کرده بود؛ پله های بعدی رسید به ساقی که با موتور آمد و جنس را کوبید کف دست مردی ژولیده و شماره اش را به هوای این که مشتری ام گرفتم؛ مقصد پله های دیگر، خرده فروشی بود بزرگتر از قبلی و بعد خرده فروشی قوی تر و .... پله ها سرانجام رسید به فروشنده مواد مخدری که خرده پا نبود و وصل می‌شد به یکی از تولید کنندگان معروف شیشه در تهران.

او شماره تلفنم را گرفت تا آن را به تولید کننده ای که الف. صدایش می کردند، بدهد و گفت اگر تولید کننده اصلی مایل باشد، خودش با من تماس می گیرد.

الف. مدت نسبتا طولانی بعد تماس گرفت. گفت خودش، دلش خواسته پیدایش کنم. گفت گاهی دلش می خواهد از معتادها عذرخواهی کند. گفت می خواهد تجارت شیشه را بگذارد کنار و به کشوری دیگر برود اما این ها همه حرف هایش نیست او در این تماس تلفنی که در چند قسمت و از باجه تلفن های مختلف انجام شد، برای ما درباره بازار پیچیده تولید و توزیع شیشه و آخرین روش های قاچاق آن در داخل و خارج از کشور حرف زد و بعد به میل خودش تلفن را قطع کرد و از آن لحظه مثل سایه ای شد که با پیوستن به تاریکی، ناپدید می شود.

ویژگی حرف های الف، تازگی آنهاست تا آنجا که حتی من هم با وجود یک دهه فعالیت به عنوان روزنامه نگار حوزه اعتیاد و مواد مخدر، بخش هایی از آن را از زبان هیچ تولید کننده یا توزیع کننده مواد مخدر صنعتی دیگری نشنیده بودم.

- رفیق تان که شماره ام را به شما رساند می گفت بیش از 10 سال است در کار تولید و توزیع مواد مخدر هستید. چرا تا به حال گیر نیفتاده اید؟

من همه انواع مواد مخدر را تولید نمی کنم بلکه فقط شیشه می پزم و پخش می کنم. علت دستگیر نشدنم این است که برای خودم یک دایره امنیتی حرفه ای دارم. هر کسی نمی تواند نزدیکم شود. اگر اجازه نمی دادم شما هم پیدایم نمی کردید.

- اگر جای شما بودم اجازه نمی دادم خبرنگاری، پیدایم کند و درباره اسرار کارم که می دانم مجازاتش صد در صد اعدام است بپرسد، شما دایره امنیتی تان را نقض کردید؟

من دیر یا زود کار را کنار می گذارم و از این کشور می روم. می خواهم زندگی تازه ای شروع کنم. خواستم مصاحبه کنم چون گاهی احساس عذاب وجدان می کنم. دلم برای کسانی که از جنسم استفاده می کنند، می سوزد. باور کنید دوست دارم از تک تک شان عذرخواهی کنم اما بعد به خودم می گویم آنها می توانند نخرند، مصرف نکنند. این گفتگوی درونی را همیشه دارم.

- درباره دایره امنیتی که به آن اشاره کردید، بیشتر توضیح می دهید؟

باید از روش هایی استفاده کرد که پلیس کشف شان نکند برای مثال من مدتی با استفاده از خانه های تیمی، شیشه پخش می کردم.

- منظورتان چه نوع خانه های تیمی است؟

منظورم خانه هایی است که در آنها زنان خیابانی تن فروشی می کنند. بیشتر این زن ها، دختران فراری از شهرستان ها هستند. آنها در طول روز با 10 -15 مرد ارتباط دارند اما در آمدشان حتی به 100 هزار تومان هم نمی رسد. من این دخترها را برای دایره امنیتی ام جذب می کردم.
 
 

- دخترها چگونه امنیت شما را تأمین می کردند؟


خلاف، خلاف است! دخترها خلاف می کردند من هم خلاف می کردم چه فرقی می کند کدام مان چه نوع خلافی انجام می دادیم. من برای کار خودم تربیت شان می کردم. آنها پول، سرپناه و غذا می خواستند من همه اش را برای شان جور می کردم تا مدیونم شوند، رفیقم شوند و به من وفادار بمانند.

بعد خانه های جدیدی برای شان اجاره می کردم و اسکان شان می دادم تا برایم کار کنند. کارشان این بود که به مشتری های شان شیشه تعارف کنند و وقتی معتاد می شدند از همانجا شیشه می خریدند. خود دخترها هم معتاد بودند. آن زمان با مردها کار نمی کردم. چون حوصله اسحله کشیدن و بزن بزن و آدم کشتن نداشتم.

- حالا حوصله اش را دارید؟

هنوز هم ندارم ولی به هر حال کارم را که گسترش دادم و به ناچار با مردها هم کار کردم.

- این نوع خانه های تیمی، معمولا در کدام قسمت پایتخت است؟

من معمولا در آپارتمان های شلوغ، خانه های تیمی را راه می اندازم که قابل تفکیک از خانه های دیگر نباشد و رفت و آمد ساکنان شان کنترل نشود.

- شیشه را در همین خانه ها تولید می کردید؟

نه. در این خانه ها فقط مواد را به دست مشتری می رساندم. برای تولید، خانه هایی با اجاره بالا و پول پیش کم می گرفتم، اجاره را تا چند ماه پرداخت می کردم که صاحبخانه طرف خانه اش نیاید و بعد به قول بچه ها در همان مدت کوتاه، به گند می کشیدمش طوری که دیگر نمی شد آنجا ماند. دست آخر هم، خانه را با اثاثش رها می کردم و متواری می شدم.

- لوازم منزل و پول پیشی که باقی می گذاشتید، ضرر مالی برای تان به حساب نمی آمد ؟

در آن چند ماه تولید، دستکم 50 برابر آن پول پیش را درآورده بودم.

- پس این که برخی می گویند فرآیند تولید شیشه بوی بدی دارد و به همین علت کارگاه هایش را در خارج از محیط شهری بر پا می کنند، درست نیست؟


نه خانم! اصلاً باور نکنید که تولید شیشه فرایند سختی دارد. لوازمی که من برای کارم لازم دارم در یک جعبه موز هم جا می گیرد. به راحتی می شود جا به جایش کرد.

البته قبول دارم که تولید شیشه هم بوی ناخوشایندی دارد، هم دود قرمزی ایجاد می کند که ممکن است به چشم بیاید و هم بسیار خطرناک است چون بیشتر پیش سازهایش (مواد اولیه تولید شیشه) قابل اشتعال است. در زمانی که تولید شیشه را تمرین می کردم دستکم 4-5 خانه آتش زده ام اما به مرور زمان حرفه ای شدم و حالا آسان مکان مناسب تولید را پیدا می کنم.

مدتی در یکی از برج های معروف تهران خانه ای را به عنوان آشپزخانه (محل تولید شیشه) اجاره کرده بودم و آنجا به آسانی دود شیشه را از طریق دودکشی که در پنجره کار گذاشته بودم به بیرون از کارگاه می فرستادم و بالاتر از طبقه ما هم طبقه ای نبود که ساکنانش متوجه دود شوند اما یکبار در طبقه دوم آپارتمانی کارگاه راه انداختم و به دردسر افتادم.

وقتی مشغول تولید بودم ناگهان همسایه بالایی در زد. وحشت زده بود. گفت؛ اتفاق عجیبی در حمام خانه اش افتاده است. من هم خودم را بی خبر نشان دادم. با هم به حمام خانه شان رفتیم، دیدم همه مان تا کمر در دود قرمز شیشه هستیم! تازه فهمیدم چون بخار شیشه اسیدی است، لوله ای را که با آن، دود را از کارگاه به سمت پشت بام هدایت می کردم، حل کرده و نشت کرده به حمام همسایه بالایی. با وجود اینکه کار تولید نصفه بود، مجبور شدم به سرعت خانه را ترک کنم. تصور کنید اگر همسایه می دانست آن دود چیست و به پلیس زنگ زده بود الان همه ما زمین خورده بودیم. (اعدام شده بودیم)

- جنس را بیشتر در کدام شهرها پخش می کنید؟

تهران، همه شهرهای شمالی، بویژه از رشت تا نور، مشهد و کیش. من همه جا مشتری داشته ام. حتی در خارج از کشور هم مشتری دارم.

- خارج کردن مواد مخدر از کشور باید سخت تر از توزیعش در کشور باشد این طور نیست؟

در هر دوره شیوه خارج کردن مواد متفاوت است. مثلا سه چهار سال پیش شیشه به پایین ترین قیمتش رسید و من و تیم ام ناچار به ترانزیت مواد شدیم، حامل های مان، هیچ سوء سابقه ای نداشتند و غیر حرفه ای بودند. ما، بلیت رفت و برگشت جوان هایی را که می خواستند به تایلند سفر کنند، می خریدیم. 5 میلیون تومان هم اضافه بهشان می دادیم. شیشه را می ریختیم توی پلاستیک، بعد توی انگشت دانه های پلاستیکی جا می دادیمش، بعد پلمپ می کردیمش و به حامل ها می دادیم تا با عسل بخورند.

- هر حامل چقدر مواد مخدر را می بلعید؟

بستگی به ظرفیت خودش داشت. در هر انگشتدانه، 100 گرم شیشه جا می شد. بعضی ها تا 500 گرم هم می خوردند.

- مشتری آنطرف مرز را چه طور پیدا می کردید؟

پول پول را می جورد، آب گودی را! خلافکار، طرف خلافکارش را هرجای دنیا که باشد پیدا می کند. رفقایی در تایلند داشتم که مقیم بودند. آنها جنس را آب می کردند. آنجا سودمان شده بود 20 برابر اما به سود سال های اولیه ای که شیشه وارد ایران شد نمی رسید.

- شنیده ام پارچه های مخصوصی وجود دارد که شیشه جذب الیاف شان می شود و گروهی از قاچاقچیان از این راه، شیشه را آنطرف مرز می فرستند!

پارچه مخصوصی در کار نیست ! قبل از آنکه شیشه به مرحله آخر تولید برسد، هنوز محلول است. زمانی تیمی در تهران فعالیت می کردند به اسم "حوله". اگر دقت کنید وقتی حوله ای را داخل آب می اندازید و بدون چلاندن بیرون می کشیدش، مقدار بسیار زیادی آب جذب می کند.

آنها این حوله را داخل محلول شیشه می انداختند و بیرون می کشیدند و خشک می کردند به این ترتیب شیشه جذب تار و پود حوله می شد. این حوله را می گذاشتند توی چمدان و می بردند آنطرف مرز و آب می کشیدند و آن آب را پخت می زدند تا شیشه استخراج شود. این روش خیلی خوب بود اما حرف تو حرف رفت و به گوش مامورها رسید.
 
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

- شما هم از این روش استفاده کرده اید؟


نه من از این روش استفاده نکرده ام. کار را پیچیده نکردم. یادم می آید زمانی، هربار به کیش می رفتم محلول شیشه را، به آسانی توی بطری می ریختم و با خودم می بردم و همانجا پخت آخر را می زدم تا پودر شیشه به دست بیاید. روزگاری هم در تایلند، رستورانی سنتی را اجاره کردم و به بهانه این که نیاز به دوغ سنتی دارم از ایران محلول شیشه را در بطری های دوغ می فرستادم. دوغ ... بسته بندی مناسبی برای کار ما دارد چون در تولیدش از پلاستیک غیرشفاف سفید استفاده می شود و محتویات داخلش معلوم نیست. این روش هم دیگر باب نیست.

- تایلند یکی از مراکز تولید مواد مخدر صنعتی است. چرا قاچاقچی های ما به آن کشورها جنس می فرستند؟

چون جنسی که در ایران تولید می شود برای آنها ارزان تر از جنسی است که از کشورهای دیگر می آید یا در داخل کشور خودشان تولید می شود و ا ز طرفی، ما جنس مان را به قیمت بیشتری از آنچه داخل کشور است می فروشیم یعنی شیشه ای که ما تولید می کنیم برای آنها ارزان است برای ما گران.

- درباره هر روشی برای ترانزیت شیشه توضیح می دهید، می گویید لو رفته است. پس حالا از چه روشی مواد مخدر از کشور خارج می شود؟

واقعاً فکر می کنید من در این باره توضیح می دهم؟! در ضمن من دیگر علاقه ای به ترانزیت ندارم و در داخل کشور کار می کنم.

- آخرین روشی که برای خروج جنس استفاده کردید همان استفاده از بطری های دوغ بود؟

آخرین بار که جنسی به خارج از کشور بردم، یک محموله مشترک بود، یعنی تعدادی از قاچاقچی ها با همکاری هم تصمیم گرفتند مقدار بسیار زیادی شیشه، حدود 600 کیلوگرم را، با طرحی جدید از ایران به مالزی ببرند. 130 میلیون تومان از آن بار هم مال من بود. پودر شیشه را ریخته بودیم بین کریستال ها. در واقع اینطور به نظر می رسید که محموله کریستال از ایران به مالزی صادر می شود.

شیشه را توی ظرف های کریستالی ریخته بودند و در هر جعبه هم چند ظرف کریستالی را شکسته بودند که مثلا نشان دهند بار در طول مسیر شکسته است. در همان خرده کریستال ها هم، شیشه ریخته بودند.

- محموله چگونه لو رفت؟

فکر کنم ما را فروختند. نفهمیدم کار کی بود.

- در صحبت های تان اشاره کردید که در تهران هم شیشه می فروختید. بیشتر در کدام مناطق فعالیت می کردید؟

هر فروشنده ای یک منطقه خاص از تهران را دستش گرفته است. این طور نیست که هرکس هرجا دلش خواست شیشه بفروشد. به همین علت هم بسته به نوع جنسی که دست معتادها می دهیم، شیشه ای های هر منطقه با منطقه دیگر فرق دارند مثلاً در منطقه ای همه سرخوش و گیجند، در منطقه ای دیگر همه بهت زده اند و در جایی همه بیقرارند.

در واقع خلق معتادهای هر منطقه بستگی دارد به اینکه آشپز محله کی باشد و چه جور جنسی با چه جور ناخالصی بدهد دست مشتری. برای مثال بعضی از تولید کننده ها از چاه بازکن چنته و آنتی هیستامین هم به عنوان ناخالصی برای ساخت شیشه استفاده می کنند.

- پاتوق شما دقیقا کجای تهران است؟

من میلیون ها تومان پول خرج کرده ام که کسی مرا نشناسد.

- تا به حال در زندان هم شیشه توزیع کرده اید؟

مواد مخدر در زندان فراوان است. کسی خمار نمی ماند.

- شیشه را چگونه وارد زندان می کنند؟

معمولا زندانی هایی که مرخصی می روند بسته های پلاستیکی را می بلعند و در زندان پس می دهند.

- ولی من درباره روش پرتابی هم شنیده ام.

روش پرتابی مربوط به زندان هایی است که اطراف شان آبادی یا محل گذر نباشد. اینطوری قاچاقچی، مواد را در بسته های کوچک به جوان هایی که تازه خدمت آمده اند، می دهند و آنها در ساعت های خاصی بسته ها را از این طرف دیوار به سمت حیاط زندان پرتاب می کنند. زمان بندی باید دقیق باشد و زندانی ها در آن ساعت معین، در حیاط زندان باشند تا بلافاصله مواد را بردارند.

- چرا مواد مخدر جدید نمی تواند بازار شیشه را کساد کند؟

شیوا، یاما و کروکودیل مثال هایی از مواد مخدر جدید است که نتوانسته جای شیشه را بگیرد چون بدن معتاد ایرانی تحمل چنین موادی را ندارد. به معتاد ایرانی اینجور چیزها نمی سازد. تولید کننده مواد مخدر باید مشتری اش را بشناسد.

- تا چه مقطعی تحصیل کرده اید؟

من فارغ التحصیل رشته کارگردانی تاتر هستم.

- چند ساله اید؟


32 ساله ام.

- پیش از تولید شیشه چه کار می کردید؟


فروشگاه ... داشتم. به شهرستان می رفتم و کالا می آوردم.

- چه شد که به فکر تولید شیشه افتادید؟


خب! تولید شیشه از کار خودم آسان تر بود و سودش آنقدر زیاد است که اصلاً نمی شود مقایسه کرد. من یک دهه پیش با پول تولید و توزیع شیشه سه ماشین لوکس و سه خانه در فرشته خریدم و علاوه بر این در بسیاری از استان ها زمین هایی را خریداری کردم. حالا دیگر وضع مثل گذشته نیست. سود کار کمتر شده....

- چرا سودش کمتر شده است؟


در گذشته من 10 میلیون سرمایه اگر می گذاشتم، 120 تا 130 میلیون تومان به دست می آوردم. اخیراً سودم کم شده است. یعنی حالا به طور متوسط با چهار ساعت کار، یک به پانزده، سود می کردم یعنی با چهار ساعت کار در روز، یک میلیون تومانم، 15 میلیون تومان می شد. در چهار ساعت بعدی باز همین سود را به دست می آوردم.

- چرا اخیراً سود کم شده است؟


از یک طرف، دست زیاد شده است و هر خلافکاری، راه و چاه آشپزخانه زدن را یاد گرفته است. از طرفی دیگر، خیلی از کهنه کارها از اعدام وحشت دارند. در گذشته قانونی برای تولید و عرضه شیشه وجود نداشت. قاچاقش، مثل قاچاق دارو بود و جرایم مربوط به شیشه جزو جرایم پزشکی به حساب می آمد.


- به طور متوسط در روز چه مقدار مواد مخدر تولید می کنید؟


تازگی ها هفته ای 20 کیلو تولید می کنم. همه روزها کار نمی کنم. مواد اولیه باید جور باشد و خودم هم رله باشم؛ روی فرم باشم. این کار حاشیه های زیادی دارد. باید مراقب باشم. از وقتی دایره امنیتی ام را قابل نفوذ تر کرده ام مجبورم اسلحه حمل کنم. چندی پیش رفته بودم مشهد بار شیشه تحویل بدهم، 7-8 روز زندانی ام کردند. می خواستند فرمول ساخت مواد به سبک خودم را از زیر زبانم بکشند. گفتم حتی اگر مرا بکشید، نمی گویم.

- چرا شما را نکشتند؟


من جزو 20 قاچاقچی حرفه ای کشور هستم. تیم دارم. کشتنم به این آسانی نیست.

- خودتان هم شیشه مصرف کرده اید؟


نه معتاد نیستم.

- مظنه مواد مخدر در تهران دست تان هست ؟

من در تولید و توزیع شیشه متخصص هستم و درباره انواع دیگر مواد مخدر چیزی نمی دانم. آخرین قیمتی که از شیشه دارم کیلویی 16 میلیون تومان است اما خرده فروشی اش، گرمی 30 هزار تومان تمام می شود. دیگر کسی با سوت (مقیاس سنجش و خرید ماده مخدر شیشه که یک دهم هر گرم می شود) شیشه نمی فروشد.

خرده فروش ها هم، گرمی می فروشند که هم جنس شان بیشتر فروش برود، هم خطرش کم تر باشد. معتاد این طوری از دست مان در نمی رود. وقتی یک گرم شیشه دارد فکر ترک نمی افتد. با خودش می گوید بگذار این یک گرم را تمام کنم به عنوان بازی آخر(اصطلاحی که معتادان برای آخرین بار مصرف مواد مخدر پیش از ترک استفاده می کنند!) اما بیشترشان بازی آخر ندارند. آن یک گرم که تمام می شود، نوبت یک گرم بعدی است و به همین منوال همیشه مصرف می کند به خیال این که بازی آخر است.

- تا به حال وسوسه نشده اید مصرف کنید؟


عوارضش را دیده ام. یکبار با رفیقم که شیشه ای بود سوار ماشین بودیم. بی خوابی های شیشه، دیوانه اش کرده بود. پشت چراغ قرمز، ناگهان از ماشین پیاده شد. دوید طرف خودروی بغلی. راننده را کشید پایین. با سلاخی (چاقوی سلاخی) 10 بیست بار کوبید روی فرق سرش. من فقط فواره زدن خون را می دیدم. آنقدر سریع اتفاق افتاد که کسی نتوانست واکنش نشان بدهد. بعد دوید سوار ماشین شد و گفت فرار کنیم.

من پایم را گذاشتم روی گاز و در رفتیم. کسی نتوانست ردمان را بگیرد. وقتی به او گفتم چرا طرف را خط انداختی (چاقو زدی) گفت "همین بود! همین بود! برادر زنم بود. می خواستم بکشمش." به او گفتم من برادر زنش را دیده ام آن بنده خدا نبود. اما اصرار کرد که خودش بود! بعد فهمیدم این حالت هایش مربوط به توهم شیشه است. خیلی ها را به شکل برادر زنش می دید و می خواست بهشان آسیب بزند. یکبار هم رفیقی داشتم جلوی چشم خودم مشغول مصرف بود، یکهو بلند شد پایپ را انداخت هی داد کشید "آمدند ، آمدند ..." تا خواستیم بجنبیم دوید و خودش را از طبقه دوم انداخت تو حیاط. انگار توهم زده بود که مأمورها ریخته اند توی خانه. من توهم زده های شیشه را زیاد دیده ام. به همین علت مصرف نمی کنم. چیزی از مغز نمی ماند.