دنياي آبي

اجتماعی

بی فردا !
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

می آمدی دوباره باز

با دستهای خالی از پرواز

نگاهت همیشه بدون فردا

باز می بست دلم را به رویا

ز بی فردایی سرگشته و حیران

لب باز می کردم به گفتن فلان و بهمان

برایت چه ساده بود انگار

فراموشی در خماری یار

با رفتنت هر چند چو کابوس

زندگیم گردیده بدون فانوس

شبهایم گردیده چون روز

بی خواب و سرگشته با سوز

همراهی می کندت دلم با آه

تا لحظه ی رسیدن به آخر راه

 

"شاعر بعد از این"

 

 


 
امیر ارسلان نامدار
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، نویسندگان دیگر

 

دانلود کتاب داستان امیرارسلان نامدار

 

امیر ارسلان نامدار

نام کتاب :  داستان امیرارسلان نامدار نویسنده :  میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک ناشر :  پارس بوک زبان کتاب :  پارسی تعداد صفحه :  ۲۸۸ قالب کتاب : PDF حجم فایل :  ۶۲۶  کیلوبایت توضیحات :  داستان امیرارسلان نامدار یکی از مشهورترین داستان‌ های عامیانه به زبان فارسی است.این داستان را میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک، داستانگوی ناصرالدین‌شاه قاجار [...]
 
××××
 
یادش به خیر کلاس اول دبیرستان که بودم، زنگهایی که معلم نداشتیم بچه ها رو جمع می کردم و براشون داستان این کتاب رو که تابستون خونده بودم تعریف می کردم.
هر جاشم که یادم نمی اومد از خودم می ساختم.
قصه گویی بودم برای خودم!
 

 
برای لبخند!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

چند روز پیش رفته بودم مطب یک دکتر که یک منشی لولو داره! یعنی این منشی خانم که خیلی هم مسن هست، در حد بی نهایت استرس وارد می کنه به طوری که همه ازش به معنای واقعی حساب می برند. استرس

مطب دکتر مذکورهمیشه فوق العاده شلوغ است و هر بار باید کلی معطل بشی تا نوبتت بشه. من اینبار خواهش کردم نوبت من اولین باشه. ولی وقتی رفتم اونجا چهار تا بیمار قبل از من اونجا بودند که به همه گفته شده بود اول وقت بیان!

خسته از محل کار، با یک قیافه ی مغموم و گرفته و یادآوری خاطره ی دفعه ی قبلی و نگران از اینکه کی نوبتم میشه، نشستم منتظر. دو نفر از اون بیمارهای خانوم با همسرانشون اومده بودند. هر دو زوح آخر خوش تیپ و مایه دار به نظر می رسیدند. مخصوصا یکیشون که از حرفهاشون فهمیدم از کیش اومدند و به معنای واقعی ظاهرشون کیشی بود.گاوچران

منم که از سرکار رفته بودم با یک مانتو شلوار معمولی و بدون اطو. با یک کفش طبی که داداشم همیشه مسخرش می کنه! با یک جوراب آبی با گل گلهای زرد و صورتی که وقتی پامو رو هم می انداختم به شکل ضایعی پیدا میشد. خلاصه حال و هوا و روحیم کلی با تیپم هماهنگ بود و هر دو داغوووون!منتظر

اینجور موقعها هم که همه بیکارند، فقط همدیگرو برانداز می کنند.

یک مدت که گذشت، بیمارهای جدید اومدند و مطب یک کم شلوغتر شد. من هم با بغل دستیم که بینیشو پیش همین دکتر جراحی کرده بود، شروع به صحبت کردم.

خانم کیشیه که همسرش مدتی بود که خسته شده بود و رفته بود بیرون از مطب، پرسید شما هم بینیتو اینجا عمل کردی؟

- نه من عمل نکردم.

- ولی بینیت خیلی قشنگه. مثل عمل کرده ها می مونه!

- ممنون.

هر چند که قبلا هم اینو شنیده بودم، اما از اونجا که آخر اعتماد به نفسم، تو دلم فکر کردم این خانومه مهربون گشته ببینه من چه چیز مثبتی دارم ازم تعریف کنه!ابرو

بعد از یک مدت که خسته شدم و خواستم برم بیرون قدم بزنم، طبق معمول گوشی بنده خدا از توی جیبم افتاد زمین توی اون سکوت! خجالتبرش داشتم و فوری رفتم توی راهرو!

دیدم یک خانومه که قبلا توجهمو به خاطر صورت زیبا و دوست داشتنیش جلب کرده بود، دنبالم اومد بیرون و گفت: ببخشید خانم شما ازدواج کردید؟

- نه مجردم!

- قصد ازدواج دارید؟

- فکر کنم شما سن منو خیلی کمتر حدس زدید. (طبق تجربیات قبلیم می دونستم)

-مگه شما چند سالتونه؟

- 35 سالمه (با یک کم تخفیفنیشخند)

- تعجببرادرم 29 سالشه!

- دیدید گفتم؟

- باشه حالا .........

- فکر خوبی نیست به نظرم.....

بعد از رفتن خانومه به داخل مطب و شروع کردم به قدم زدن توی راهرو و به این فکر می کردم که چه تجربه ی خاطره انگیزی شد امروز توی این مطب!

در آخر هم که خانوم کیشیه با اصرار نوبتشو داد به من و رفتم پیش دکتر، دکتر هم داروهایی تجویز کرد و گفت که با این داروها بهتر میشی اما باید جراحی کنی تا مشکل به طور کامل از بین بره!

صرفنظر از جراحی که دکتر تجویز کرد، روز متفاوتی بود. هورا

 


 
تا حالا شده این جوری به حرفای خدا گوش کنید؟؟؟!!!
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، مذهبی

 

سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد  که من  نه تو را رها  کرد ه ام و نه با  تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم  تا  به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس  30)  

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام(انبیا 87) 

و  مرا به مبارزه طلبیدی  و چنان توهم زده شدی که  گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت   داری. (یونس  24) 

و این در حالی  بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی   بگیرد نمی توانی از او پس بگیری  (حج 73)

پس چون   مشکلات از  بالا  و پایین آمدند و  چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت  و تمام  وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان  بردی چه گمان هایی ( احزاب 10)

تا زمین با  آن فراخی بر تو تنگ آمد  پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به  سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118)

وقتی در تاریکی ها  مرا  به زاری خواندی که اگر تو را برهانم  با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما  باز  مرا  با دیگری در عشقت شریک کردی (انعام  63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و  رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید  از من ناامید شده ای. (اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)

غیر از من  خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)

پس کجا می روی؟ (تکویر 26) 

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام  باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)

مرا  به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را  در  آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره  به هم فشرده می کنم تا  قطره ای باران از  خلال آن  ها بیرون آید و به خواست من  به تو اصابت کند تا  تو فقط  لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود  (روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم  تا به  آن آرامش  دهم و روز  بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم  و  تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام  60)

من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت  می دهم  (قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه  با هم باشیم (فجر 28-29)

تا یک بار دیگه  دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

و آنگاه که دوست داری کسی به یادت باشد به یاد من باش که همواره به یادت هستم (بقره 152)

 


 
یک کوچولو
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: اعتراض

چند روز پیش که هوا بارونی بود، مثل همیشه رفتم که اتوبوس سوار شم، یکی از بلیط چی ها که سمت آقایون ایستاده بود، جلوی منو گرفت و گفت از اونطرف برید خانم، اونطرف که آقا اشاره کرد بهش، یک مسیر باریک کنار اتوبوسهای پارک شده بود که کاملا آب گرفته بود، نگاهی بهش کردم و گفتم: اقلا به راننده ی این اتوبوسها بگید اونطرف تر پارک کنند که راه باشه برای عبور!

گفت: چشم خانم چشم!

من با عصبانیت و چند پرش از روی گودالکهای آب پریدم و رسیدم به صف خانمها!

اما دیدم بعد از من به همه خانمها اجازه داد که از صف آقایون رد بشن و برسن به صف خانمها.

این برای من یک موفقیت به حساب اومد.

یک اعتراض!

یک پاسخ مثبت!

هر  چند کوچک!

اما از اینکه بی تفاوت عبور نکردم، برای خودم کلی نوشابه باز کردم.

 


 
افسوس
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: جمله های من ، عشق

 

روزی که تلآلوء نگاهم را در چشمهایت دیدم، به اشتباه صداقت تو خواندمش!

 


 
کیوکوشین
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

تازگیها فهمیدم این رشته ی ورزشی ما به درد زندگی روزمره هم می خورد.

مثلا وقتی که چند تا نان می گیری و می خواهی که تا کنی، از ضربه ی شوتو می شه استفاده کرد. چشمک

یا وقتی دستت پره و از خرید برگشتی میشه با یک ماواشی گری در ماشینو ببنیدی.از خود راضی

برای پرش از روی جوب که دیگه باید بگم خیلی خیلی مفیده! مژه

برای ترسوندن شوخی و جدی بچه خواهرتم که هیکلش دو برابر توئه اما می دونه که فن بلدی، خیلی خوبه!نیشخند

کیوکوشین کاراته

 


 
خیال کن (شهرام شکوهی)
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غم ، عشق ، موسیقی ، نویسندگان دیگر

 

 
خیال کن روزگارم روبراهه ، خیال کن رفتی و دلم نمرده
خیال کن مهربون بودی و قلبم ، کنار ِ تو ازت زخمی نخورده

خیال کن هیچی بین ِ ما نبوده ، خیال کن خیلی ساده داری میری
خیال کن بی خیال ِ بی خیالم ، شاید اینجوری آرامش بگیری

گذشتی از من و ساکت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی ِ چه حالی ، کنارت بودم و زخمات و بستم

خیال کن که سرم گرمه عزیزم ، خیال کن بی تو هیچ دردی ندارم
خیال که زمستونه ولی من ، توی ِ شب هام شب ِ سردی ندارم

خیال کن قلب ِ من شکستنی نیست ، خیال کن حقمه تنها بمونم
خیال کن عاشقم بودی ولی من ، شاید قدر ِ تورو هرگز ندونم

گذشتی از من و ساکت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی ِ چه حالی ، کنارت بودم و زخمات و بستم
 
 
 
 

 
راز گره
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

بعضی ها توی زندگی آدم مثل گره هستند، مثل یک گره ی سر سخت و محکم، که دائم تو را به خود مشغول می دارند و سخت درگیرت می کنند.

اینکه این گره از کجا می آید و چرا گره می شود، بستگی دارد به خیلی چیزها.

گاهی سعی می کنی گره را باز کنی،‌ گاهی خسته ات می کند بی خیال بودنش می شوی.

 

گاهی گره آنقدر جذاب است که می خواهی باشد، زیبایی زندگی ات می شود و فکر باز کردنش را از ذهنت دور می کنی از ترس اینکه نکند باز شدنش بدتر از بودنش باشد.

 گره

 

اما وقتی باز شود، معمایی حل می شود.

 

در واقع دو حالت دارد.

یا رشته ی آن گره به زندگی ات وصل بوده و جزئی از زندگی ات بوده و خواهد بود.

یا وقتی باز می شود، قسمتی از زندگی ات مثل یک رشته از تو جدا می شود.

 

انتظار کشیدن برای حل این معما یا یافتن راهی برای حل این معما گاهی خیلی سخت است، چون گره مثل دست اندازی در زندگی ات ذهنت را به شدت درگیر می کند.

 

فقط با باز کردن یا باز شدن گره می فهمی که رشته ای متصل بوده تا ابد تا از اول رشته ای جدا!

 


 
وحشی
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، غم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کـس در همه آفاق به دلتنگی من نیست


گلگشت چمن با دل آسـوده تــوان کــرد

آزرده دلان را سـر گلگشت چمن نیست


از آتـش ســودای تــو و خـــار جفــــایـت

 آن کـیست که با نو و، ریش کهن نیست


بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

 امـا به ستمکاری آن عـهد شـکن نیست


در حشــر چــو بـینند بـدانند کـه وحـشیست
آنرا که تنی غرقه بخون هست و کفن نیست

 


 
My Heart Will Go On
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

Every night in my dreams
I see you, I feel you,
That is how I know you go on
Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till we're one

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

×××

عاشق این ترانه سلن دیون هستم با تمام وجود و تک تک جمله ها و کلمه هاش