دنياي آبي

اجتماعی

هی روزگااار
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 

موقعیت الان من درست مثل گذشته ی اون زن بود.

خودش شروع کرد درد و دل کردن رو.

خودش گفت از سرگذشت خودش و سرنوشت آدمهای زندگیش.

 

دل نا آروم و پر از سوالم انگار به جواب رسید.

 

و پیش بینی من چه درست بود.

نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت...

 

 

 


 
از حافظ
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

                                                  که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

                                                       سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

 


 
حس پنهان
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: احساسی
 
چیزی شبیه معجزه!
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: احساسی ، از زندگی

 

چند ماه پیش از شرکت یک وام نسبتا زیاد گرفتم که به صورت یکهویی بر گردونم.

کم کم داره موعد برگشتش نزدیک میش و من باید راهی پیدا می کردم برای جایگزینیش.

 

توی شرکت یک صندوق قرض الحسنه داریم بین کارمندها که ماه گذشته دور جدید پرداخت وام بر اساس قرعه کشی قرار بود شروع بشه. همکارها می دونستند که من باید به زودی اون مبلغ وام رو به شرکت عودت بدم. بنابراین به چند تا از خانمها به طور شوخی و جدی گفتم که شما که فعلا نیاز به این وام ندارید، اگر جلوتر از من اسمتون دراومد"باید" جاتونو به من بدید. دو - سه نفر با کمال میل قبول کردند... بعضی ها فقط سکوت کردند.

اما یکی از خانمها با یک قیافه ی ابرو بالا انداخته ی دست به سینه گفت: "حالا اگر تو نفر هفتم /هشتم شدی امکانپذیره، اما اگر نفر بیست و دوم شدی، نمیشه که"

گفتم:" نه دیگه اگر کسی می خواد ایثار کنه باید اساسی ایثار کنه"

یکی از بچه ها که اونجا بود گفت: "برای من فرقی نداره چندم بشی وام من مال تو!"

اما اون خانم همچنان توی قیافه موند! و از فرداش شروع کرد به گفتن اینکه:‌ "خدا کنه من اول بشم... وااای کی قرعه کشی می کنید ...من منتظرم... و ..."

بهش گفتم: "لازم نیست این حرفها رو بزنی، من قطعا نوبت وام تو رو نمیخوام، خیالت راحت باشه"

 

من واقعا" ته دلم توقع نداشتم کسی نوبتشو به من بده  و برای این موضوع دائما دعا می کردم.

 

روز قرعه کشی، اسم من اولین نفر بود به لطف خدا!

و شما حدس بزنید اون خانم قیافه چندمین نفر؟

×××

و من منتظر معجزات بزرگتری هستم!

 

miracle

 

 "آمین"

 

 


 
یک مادرشوهر آینده اینو نوشته
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، آقایان

 

 
فقط یک نقل قول...
از مادرهایی که اجازه می دهند فرزندشون عاشق باشه و اونقدر بزرگوار هستند که عاشقی فرزندشون براشون قابل تحمله و ترس از دست دادن فرزندشون رو بعد از عاشق شدنش ندارند. به جای ایجاد تردید و بدبینی توی شادی عشقش شریک می شوند:
××××××××
پســـرم!
پسر ِخوبم
میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری!
... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....!
که تو حاصل عشقی
پســ ـرم...
مامانت برای تو حرف هایی داره
حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره...
عزیزدلم!
یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموه.
روزهایی میرسه که بهونه میگیره.
بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!"
 و اون میزنه زیر گریه....
زن ها موجودات عجیبی هستن پسرم...
موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درشون بیاری...
باید برای اینجور وقتها آماده باشی.بلد باشی. باید یاد بگیری
 که نازش وبکشی...
عزیزم. پسر مغرور و دوست داشتنی من!!!ناز کشیدن شاید کار مسخره ای
 به نظر برسه اما باید یاد بگیری....
زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره...
میدونی؟
این ویژگی زنه، گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه...! خیلی پاپی‌
دلیل گریه ش نشو...همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی
 تا بخوای راه حل نشونش بدی....
گاهی فقط باید بشنویش. بذاری توی بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش و بگیری
 و ببریش بیرون یه هدیه کوچولو براش بگیری و بگی که چقدرخوشگله!.
 ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی ...یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو
 آب کنی نه که از غصه آبش کنی......
اگر هم که پای فاصله درمیونه کافیه  نازش کنی .. بهش زنگ بزنی باهاش
 حرف بزنی... اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو .باز هم صداش
کن!!!عاشقانه صداش کن، حتی اگه واقعا خسته ای!!!!
بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا 
فایده ای نداره و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه.
 برمیگرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها میکنه و...
زن ها هیچ وقت این لحظه ها که پاش وایسادی رو فراموش نمیکنن
 و همه انرژی که براش گذاشتی رو بهت برمیگردونن...
پسرم!!!! این روزها که مینویسم هنوز دخترکی هستم پر از آرزو ،
دخترکی که روزی زن میشه. مادر میشه.
مادر تو

 
نگاهت
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: احساسی

 

نمی دانم از کجاها عبور کرده بود, آمده بود که ماندنی شود یا به قصد گذر نمی دانم,

پر از رمز بود اما, خسته و منتظر و پر از خواهشی متروک,

جا که باز کرد, خوب که سیر شد,  

گذر کرد,

قصد ماندن نداشت از اول انگار هر چند برقش حرف دیگری داشت.

اما ردی به جا گذاشت و رفت.

"نگاهت"

نمی دانم تا کجا گذر خواهد کرد...

نمی دانم

آرزو دارم اما آشکاری هر آنچه که در پسش پنهان بود.

تا در تلاءلواش رنگ واقعی ـ هویت واقعی باشد.

 

 


 
زندگی / رانندگی 5
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

میشه توی ترافیک سنگین، وقتی که همه راهها بسته شده به روت و همه ماشینها کیپ تا کیپ کنار هم ایستادند و هیچ امیدی نداری که تا چند ساعت دیگه راه باز بشه، یک ترانه 6 و 8 بزاری توی ماشین و شروع کنی با شادی تمام با خواننده همخونی کنی با یک حرکات موزون زیر پوستی. صرفنظر از اینکه بغل دستی ها چه فکرهای خنده دار یا حتی زشتی دربارت می کنند.

 

درست مثل زندگی!

 


 
هویجوری
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: هویجوری

 

هیچ دختر دیوونه ای مثل من نیست که وقتی یک پسر در پارکینگ رو براش باز و بسته کنه از ناراحتی عصبانی شه و بزنه زیر گریه!

 


 
عزیزم
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عشق ، داستانک

 

"عزیزم" صدایش می زد.

نه از این "عزیزم" هایی که مردم به در و دیوار می گویند، از آن "عزیزم" ها که از ته دل می آید و قسمی از جان را منتقل می کند، مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

اما "عزیزم" فقط نگاهش می کرد.

نگاه کافی نبود. قرار بود "عزیزم" هم حرف بزند. اما فقط با عجله غذا می خورد و دست نوازش را به شدت نوک می زد.

از وقتی بیماری اش اوج گرفت، "عزیزم" هایش را "عزیزم" با نگاهی مبهوت پاسخ می داد.

اما او همچنان "عزیزم" را با جان می داد.

نفس های آخر جانی نمانده بود برای "عزیزم" گفتن.

فقط نگاهی نفس گیر...

و تمام.

در هیاهوی لحظه های پس از سکوت، صدای آشنایی طنین انداز شد.

"عزیزم"

"عزیزمی" مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

که از نوک نوک طلا فوران می کرد.

درست شبیه طنین صدای گذشته ی سکوت اکنون!

 


 
همه ما در ماتریکس زندگی می‌کنیم،
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

زمانی را به یاد بیاورید که برای نخستین بار فیلم «ماتریکس» را دیدید، آن لحظه‌ای را به خاطر آورید که مورفئوس به نئو گفت که آنچه تا به حال به عنوان واقعیت و دنیای واقعی می‌شناخت، در واقع شبیه‌سازی‌ای از دنیاست که به او سایر انسان‌ها ارائه می‌شده و او در ماتریکس زندگی می‌کرده است.

در آن زمان نشریات سینمایی در مورد برداشت‌هایی که می‌توان از فیلم ماتریکس داشت، قلم‌فرسایی کردند، محور اصلی سخن این بود که اصولا «هویت» و «واقعیت» را چطور معنا کنیم؟ چه چیز اصالت دارد؟
حالا بیایید فیلم را فراموش کنیم و به دنیایی که هم‌اکنون در آن زندگی می‌کنیم، نگاه کنیم. آیا واقعیت را باید عملا چیزی در نظر بگیریم که توسط حواس پنج‌گانه‌مان مستقیما و بی‌واسطه درک کنیم، یا آن واقعیت همان تصوری است که وب و رسانه‌های نوشتاری و تصویری در ما ایجاد می‌شود؟ یا اصولا نیازی نیست که این دو را از هم تفکیک کنیم؟
در یک ماه اخیر سه مطلب خوانده‌ام که قرار دادن آنها در کنار هم در قالب یک نوشته، می‌تواند همه را به تأمل و دقت در مورد این مطلب وادار کند.

 
معتاد!
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

من اعتراف می کنم

شجاعانه

صادقانه

که من معتادم

یک معتاد حرفه ای

الان چندین ساله که معتادم

و در حال حاضر اوضاعم خیلی وخیم تر شده.

تعجب نکنید

معتاد که شاخ و دم نداره

من به بازی   solitaire  که در ویندو موجود هست، به شدت معتادم

solitaire

به طوریکه وقتی با تلفن حرف می زنم چه کاری باشه و چه غیر کاری, فوری این بازی رو روی صفحه باز می کنم و شروع می کنم به بازی کردن. اون هم به طور کاملا ناخودآگاه. یعنی حواسم پرت بازی نمیشه.

وقتی تو فکرم، شادم، نارحتم، سرم شلوغه، خسته هستم، بی حوصله هستم... همش می رم سراغ این بازی.

درست مثل یک معتاد غرق شده.

گاهی اوقات چشمهام اذیت می شه.

توبه می کنم

اما یکساعت بیشتر طول نمی کشه و دوباره شروع میشه.

نمی دونم مرکزی تاسیس شده برای این نوع بیماران معتاد یا نه!

 

نمی دونم کسی هست به اندازه ی من به این بازی معتاد باشه یا نه؟!