دنياي آبي

اجتماعی

همراه اول خاموش!
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 

دو هفته پیش به دلایلی تصمیم گرفتم تلفن همراهمو خاموش کنم.

 

حس خوبی بود... حس منتظر نبودن...

 

اما عکس العمل دیگران جالب بود.

برادر کوچکم بعد از اینکه توضیحاتم قانعش نکرد، قهر کرد باهام. که البته بعد از یک کم آبجی بازی من مژهآشتی کرد.

برادر بزرگم فقط به شدت باهام دعوا کرد که اگر تو تلفن همراه نمی خوای بگو خیال همه رو راحت کن.

پدر مهربونم که شنید برادرم داره دعوام می کنه گفت: خوب شاید شارژش تموم شده.

مادرم هم به روی خودش نیاورد.

خواهرم گفت: خوبه حالا همش به من می گی" چرا هیچوقت تلفنتو جواب نمیدی"

یکی از دوستام نگران شده بود و ایمیل زده بود که حالت چطوره و اینا.

یکی دیگه از دوستام فکر کرده بود رفتم خارجه! زنگ زد خونه نیشخند و باهام صحبت کرد.

رئیسم هم که یک روز سر کار نیومده بود، زنگ زده بود به یکی دیگه از همکارها که با من صحبت کنه و با طلبکاری گفت: چرا گوشیت خاموشه؟!! منم تو دلم گفتم: خط شرکت که نیست بازخواستم می کنید... دلم خواسته!

بقیه رو دیگه ازشون خبر ندارم که چه فکری کردند.

 

اما بنده خدا این تلفن همراه وفادار و نازنینم ... هر روز صبح سر ساعت 6 زنگ می زد و بیدارم می کرد. بعد می پرسید می خوای روشنم کنی؟ وقتی بش می گفتم نه.. اول یک کم لجبازی می کرد و بعد لبهاشو غنچه می کرد و تاریک می شد دوباره.

واقعا این تکنولوژی چقدر همه رو وابسته کرده!!!

به همه گفتم نذر کردم تا عید فطر خاموشش کنم!

 

باید اعتراف کنم که دلم براش تنگ شده بود.

روز عید با یک دلتنگی و غم سنگین روشنش کردم.

که البته با دریافت یه عاااالمه پیامهای تبریک دوستان یه عااالمه خوشحال شدم.

 

تلفن همراهم در مجموع 10 روز خاموش بود. ولی به نظرم اراده ی خوبی داشتم در خاموش نگهداشتنش توی این چند روز که حتی برای یک لحظه هم به هیچ دلیلی روشنش نکردم.

 


 
چرا آخه؟
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حیوانات ، آموزنده ، غم

 

 
به مسئولیت انسانی خود در برابر محیط زیست آگاه باشیم و در طبیعت آشغال نریزیم...
 

 

 

 

 

 

 


 
!
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

هر شب آب می شود بالشم در خواب یک نگاه.

 


 
بهانه بی بهانه!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

اخیرا کلاسی از طرف شرکت میرم که برام خیلی جذابه. بیشتر جذابیتش به خاطر استاد با معلوماتی هست که بهمون تدریس می کنه و خیلی خیلی بیشتر از جزوه ای که بهمون داده اطلاعات و آموزش میده سر کلاس.

استاد گفت که بعضی از بچه ها تصمیم گرفتند که صدای کلاس رو ضبط کنند و این کلاس رو مستند سازی کنند. یعنی مطالب رو روی کاغذ بیارند.

گفتم: اگر من هم می دونستم دوست داشتم که شرکت کنم در این طرح.

ایشون گفت: خوب هنوز دیر نشده و شما هم می تونید در این طرح شرکت کنید.

 

اینجوری شد که من فایلهای صوتی رو گرفتم تا هر جلسه 2 ساعت و نیمه را روی کاغذ پیاده کنم. از آنجا که باید در آخر به صورت تایپ شده مطالب رو تحویل می دادیم تصمیم گرفتم از اول تایپ کنم تا در وقت صرفه جویی بشه.

بنابراین شروع کردم به تایپ همزمان با لب تاپ توی خونه. چشمتون روز بد نبینه مچ دستهام که حساس بود، به معنای واقعی داغون شد. یعنی هر دوتاش به وضع فجیعی درد می کنه و می سوزه.

روم نمیشه به استاد بگم که نمی تونم ادامه بدم و در عین مچ درد شدیدی که دارم، همچنان ادامه می دهم .

البته یکسری مراقبتهای ویژه در نظر گرفتم که آسیب رو کمتر کنم.

 

اما مرضی سرش بره، حرفش نمیره.

 

××××

 

پ.ن: ذهن آدمیزاد اونقدر خلاق است که اگر نخواد کاری رو انجام بده "مخصوصا اونی رو که قولش رو داد" هزار رو یک راه و بهانه پیدا می کنه. اما همون آدمها ته وجدانشون می دونند که دارند بهانه تراشی می کنند. البته اگر وجدانی مونده باشه!!

 


 
جوشن کبیر
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مذهبی

 

 

"سُبْحَانَکَ یَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ یَا رَبِّ"

 

praying

 

"منزهی تو ای که نیست معبودی جز توفریاد فریاد بِرَهان ما را از آتش ای پروردگار"

 

 


 
یک جمله!
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: جمله های من

 

 

خسیسان امروز، ثروتمندان فردا هستند.

 

stingy


 
حرف دارد
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

سر کوچه ی محل شرکت یک آقای بی خانمان زندگی می کنه.

توی تابستون و زمستون.

بعضی روزها بساط کفاشی اش را راه می اندازد و البته بیشتر واکس می زند.

گاهی بچه ها برایش ناهار می برند. یا پتویی چیزی بهش می دهیم. اما دو روز بعد (در زمستان معمولا) پتوها را آتش می زند.

چندین بار دیده ام که آبدارچی شرکت کفشهایش را داده تا برایش واکس بزند.

با اینکه در شرکت یک دستگاه واکس زن خودکار هست.

اما هیچوقت مهندسین یا مدیران شرکت را ندیده ام که کفشهایشان برای واکس زدن به او بسپرند.

 


 
یک عدد خواستگار!
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

یکی از دوستهای مامان که خیلی دنبال کار خیره و تا الان زورش به من نرسیده نیشخند یک خواستگار جدید معرفی کرده بود به مامان.

مامان هم طبق معمول اول تصمیم گرفته بود خودش صحبتهای اولیه رو انجام بده ببینه مناسب هست که به من بگه یا نه.

خلاصه بعد از چند بار صحبت کردن مامان تشخیص داده بود که بد نیست من یکبار ایشونو ملاقات کنم.

شماره منو داده بود به آقا که به من زنگ بزنه. ایشون هم تماس گرفتند و دوباره همه سوالهایی که از مامان پرسیده بود از من سوال کرد. از جمله قد و وزن.  من هم متقابلا" پرسیدم ازش. گفت: قدم 172 سانتی متر و وزنش یادم نیست اما خیلی تاکید داشت که قبلا وزنش زیاد بوده و الان رژیم گرفته خوب شده!

خلاصه از من دعوت کردند که بعد از افطار با هم بریم کافی شاپ! من هم گفتم نه دیروقت میشه بهتره که روز بریم و ماه رمضون بودن هم اشکالی نداره.

حالا بماند که به هنگام صحبت تلفنی از صدای رمانتیک من که می تونه باعث شکفتن ذوق شعر گفتنش بشه کلی تعریف کردخوشمزه و کلی هم "جان، جان" گفت که هر دوش وقتی بار اول و دوم با یکی صحبت می کنی و چیزی بینتون هنوز ایجاد نشده حس یک آدم دخترباز حرفه ای رو بهم می ده! 

خلاصه روز موعود قرار شد ایشون بیاد دنبالم. تاکید کرد با فلان ماشین (مدل بالا) می یام.

سر ساعت مقرر رسیدم به محل قرار.

همچین که سوار ماشین شدم مارک عینک آفتابیش که گوچی بود خورد تو چشمم!

تصمیم گرفتم اصلا عینک خودمو از چشمم در نیارم که علی رغم شیشه هاش که هنوز خوب مونده دسته هاش داغون شده!

یک تی شرت سفید مارک آدیداس با سه خط سبز فسفری روی شانه هاش پوشیده بود با شلوار سرمه ای رنگ که این یکی مارکش معلوم نبود البته نیشخند. دستبند طلاش هم که فکر کنم نیم کیلویی وزن داشت!خنثی

تازه وقتی رسیدیم به پارک مقصد و پیاده شد دیدم که چقدر تیپش ناهماهنگه!ناراحت

حسم این بود: فقط میخواسته مارک بپوشه!متفکر

 علاوه بر این قدش 172 که هیچ شاید 167 هم نبود با یک شکم گنده! که البته خیلی مهم نبود، ولی از آنجایی که خودش رو جور دیگه ای توصیف کرده بود، نشاندهنده ی اعتماد به سقف ایشون بود. دروغگو

 از اول تا آخرش همه صحبتهاش راجع به پول بود. که حاضره دو برابر حقوقمو بده و من بشینم توی خونه. که خانم باید توی رفاه کامل باشه که همه دارائیشو به نام همسرش می کنه و ...

وقتی منو دید نظرش راجع به کافی شاپ به رستوران تغییر پیدا کرد و کلی ناراحت شد که چرا توی ماه رمضان هستیم و نمیشه بریم یک رستوران خوب ناهار بخوریم با هم. اما دعوت کرد که فردا شبش اگر کاری ندارم حتما با هم بریم افطار که من هم محترمانه دعوتش رو رد کردم.  

البته این آقا اصلا شغل آزاد نداشت. بلکه شغلش فرهنگیانه هم بود. ولی رفتار و گفتارش با شغلش هماهنگ نبود. و یکسری مشکلات خاص داشت توی زندگیش.

من هم طبق معمول جواب رد رو تقدیم کردم به آقا.قهر

 

 


 
Stop and think!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

تصور کن سوار بر قایقی نه چندان مطمئن در دریای طوفانی، با موجهای بی کران و بی رحم،

با امیدی واهی برای رسیدن به ساحل اطمینان که حتی ذره ای نشان از آن نمی بینی.

هر لحظه موجی می کوبدبه قایق که پرتابت می کند به زمین و آسمان. گویی که عمدا" دریا آزارت می دهد، بین زمین و آسمان ناجوانمردانه معلق نگهت می دارد تا ببیند توانت را.

دلهره و اضطراب دیوانه ات می کند.

boat

 

با هر موج، منتظر درهم شکستن قایق می شوی یا پرتاب شدن به دریای نا آرام و غرقی همیشگی شدن!

موجهای پی در پی مهلت لحظه ای اندیشه ات نمی دهند. حتی دلت را به بسته شدن طنابی آویزان درون قایق نا امن دلخوش می کنی.

اندیشه ات عاقلانه نخواهد بود.

فرصت اندیشه ای نخواهی داشت اصلا...

رفتارت دیوانه وار...

عاقبتت نا معلوم...