دنياي آبي

اجتماعی

خرد جمعی
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

در یک روز پاییزی در سال ١٩٠۶ دانشمند انگلیسی "فرانسیس گالتون" خانه خود را در شهر پلیموت به مقصد یک بازار مکاره در خارج شهر ترک کرد. گالتون ٨۵ ساله آثار کهولت را رفته‌رفته در خود احساس می‌کرد اما هنوز از ذهنی خلاق و کنج‌کاو برخوردار بود، چیزی که در طول عمرش به وی کمک کرده بود به شهرت دست یابد. دلیل شهرت وی یافته‌های او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختی داشت. در آن روز خاص گالتون می‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره سالیانه‌ای بود در غرب انگلستان، جایی که زارعین احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و
 غیره برای ارزش‌یابی و قیمت‌گذاری به آنجا می‌آوردند.

حضور دانش‌مندی مانند گالتون در چنان جمعی غیرعادی می‌نمود. ولی باید توجه داشت که گالتون به دو چیز بسیار علاقه‌مند بود. یکی اندازه‌گیری پارامترهای فیزیکی و ذهنی و دیگری مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عین حال پسرخاله داروین نیز بود شدیدا اعتقاد داشت که در یک جامعه تنها تعداد اندکی، مشخصه‌های لازم برای هدایت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همین رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نیز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگی از عمر خود را صرف اثبات این نظریه کرده بود که اکثریت افراد یک جامعه فاقد ظرفیت لازم برای اداره جامعه
 هستند.

آن روز او در حالی که در میان غرفه‌های نمایش‌گاه مشغول قدم زدن بود به جائی رسید که در آن مسابقه‌ای ترتیب داده شده بود. یک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمایل شرکت در مسابقه را داشت باید ۶ پنس می‌پرداخت و ورقه‌ای مهر شده را تحویل می‌گرفت. در آن ورقه باید تخمین خود را از وزن گاو نر می‌نوشت. نزدیک‌ترین تخمین به واقعیت برنده مسابقه بود و جوائزی به صاحب آن تعلق می‌گرفت.

٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بیازمایند. افراد از همه تیپ و طبقه‌ای آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا باید بهترین و نزدیک‌ترین نظر را به واقعیت می‌داد تا کشاورز و مردم عامی بی‌تخصص. گالتون این گروه افراد را در مقاله‌ای که بعدا در مجله علمی "طبیعت" منتشر کرد به کسانی تشبیه کرد که در مسابقات اسب‌دوانی، بدون کم‌ترین دانشی در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنیده‌هایی از دوستان، روزنامه‌ها و این طرف و آن طرف بر روی اسب‌ها شرط می‌بستند.

اما یک چیز برای گالتون جالب بود، این که میانگینِ نظر افراد چیست. او می‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتی نظریات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته می‌شود در صورتی که متخصص نباشند از واقعیت به دور است. او آن مسابقه را به یک تحقیق علمی بدل کرد. پس از این که مسابقه به انتها رسید و جوایز پرداخت شد، ورقه‌هائی را که افراد بر روی آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولین مسابقه به عاریت گرفت تا مطالعات آماری خود را بر روی آنان انجام دهد.

مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غیر از تهیه یک سری منحنی آماری دست به محاسبه میانگینِ نظرات زد. او می‌خواست دریابد عقل جمعی مردم پلیموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او این بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت چرا که از دید وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثریت قاطع را تشکیل می‌دادند.

میانگینِ نظرات جمعیت این بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه می‌کرد. تخمینِ جمع بسیار به واقعیت نزدیک بود. گالتون نوشت نتایج نشان می‌دهد که قضاوت‌های جمعی و دموکراتیک از اعتبار بیش‌تری نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. این حداقل چیزی بود که گالتون می‌توانست گفته باشد.

در خصوص قضاوت "خرد جمعی" ذکر این مطلب ضروری است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد اطلاعات صحیح و غلط. اطلاعات صحیح (از آن رو که صحیح‌اند) هم‌جهت‌اند و بر روی یکدیگر انباشته می‌شوند اما خطاها در جهات مختلف و غیرهم‌سو عمل می‌کنند. لذا تمایل به حذف یکدیگر دارند. نتیجه این می‌شود که پس از جمع نظرات آن‌چه که می‌ماند اطلاعات صحیح است.

اقتباس از کتاب تحقیقی "خرد جمعی"
نوشته: جیمز سورویس‌کی


 
غرق شدن!
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

 

حس خوبی بود!


 
سلندیون
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، عشق

 

هر کسی فیلم زیبای زندگی سلندیون را دیده یا ماجرای زندگی اش را دنبال کرده باشد، حتما" می داند که عاشق مدیر برنامه هایش شد که حدود 20 سالی از خودش بزرگتر بود و علی رغم مخالفت اطرافیان با او ازدواج کرد.

هر چند که سلندیون صدای فوق العاده محشری دارد، اما به گمانم قدرت معجزه عشق بین او و شوهرش پشتوانه ی محکمی برای موفقیت هر دویشان است.

یک ویدئوی زییا از این هنرمند صاحب صدای کم نظیر:

A Duet with Frank Sinatra

 

Celine Dion and her husband

 


 
درسته!
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
When A Person Laughs too Much Even for Stupid Things, Be Sure That Person Is Sad Deep Inside.
وقتی یه نفر خیلی میخنده،حتی برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده،بدونید اون از درون خیلی عمیقا غمگینه
 
 
 When A Person Sleeps A lot, Be Sure that Person Is Lonely.
 
اگه یه نفر خیلی می خوابه،بدونید که تنهاست
 
 
When A Person Talks Less, And If He Talks, He Talks Fast Then It Means That Person Keeps Secrets.
اگه یه نفر کم حرف میزنه و وقتی هم که حرف میزنه سریع حرفشو میگه و بعد دوباره سکوت میکنه بدونید که رازی تو سینه اش داره
 
When Someone Can't Cry Then That Person Is Weak.
وقتی یه نفر نمی تونه گریه کنه بدونید که  ضعیفه
 
When Someone Eats In an Abnormal Way Then That Person Is In Tension.
وقتی یه نفربا یه روال غیرعادی و با حجم زیاد غذا میخوره بدونید که تحت تنش قرار داره
 
 
When Someone Cry On Little Things Then It Means He Is Innocent & Soft Hearted.وقتی یه نفر واسه چیزای کوچیک گریه میکنه یعنی رقیق القلب و معصومه
 
When Someone Gets Angry On Silly Or Small Things It Means He Is In Love.
وقتی یه نفر سریع و سر چیزای کوچیک عصبانی میشه یعنی درگیر عشقه
 
 
So True, Try To See All These In Real Life, U Will Find All...
اینا جمله های حکیمانه نیستند، حقیقت های ساده ی روانشناسی هستند.به دنیال این حقیقت ها در جامعه ی اطرافتون باشید،پیداشون خواهید کرد
 
Try to understand people..
سعی کنید اطرافیانتون رو درک کنید

 
بازیگر
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آدمها

دروغگو

 

چند روز پیش توی پارک ساعی یک پیشی رو دیدم که داشت از پله ها می اومد پائین.

از اونجا که عرض پله کم بود، تصمیم گرفتم سر به سرش بزارم و نگذارم عبور کنه.

اومد از سمت چپ بره، رفتم اونور...

اومد از سمت راست بره، رفتم جلوش...

نشست روی پاش، سرشو بالا گرفت، توی چشمام نگاه کرد.

انگار که می خواست از تو چشمام بخونه که قصدم از اینکار چیه!

 

اما حیوونکی نمی دونست چشمهای مردم این روزگار همه بازیگر شده!

دیگه از چشمها نمیشه چیزی رو متوجه شد!