دنياي آبي

اجتماعی

معیشت مردم ایران از نگاه یک خبرنگار خارجی
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی
 
هنوز پس از شش سال سکونت در این کلان‌شهر، نمی‌دانم تهرانی‌ها از کجا پول در می‌آورند !!!!
 
لطفا" مطالعه کنید خیلی جالبه
 
در این نوشتار که به قلم توماس اردبرینک، خبرنگار دائمی ان.آر.سی در ایران است می‌خوانیم:
هنوز پس از شش سال سکونت در این کلان‌شهر، نمی‌دانم تهرانی‌ها از کجا پول در می‌آورند. بسیاری افراد در نگاه اول به نظر می‌آید که هیچ درآمدی ندارند یا درآمدشان ۳۰۰ یورو بیشتر نیست. ۳۰۰ یورو نسبت به پولی که برای زندگی در تهران لازم است، انعامی بیش نیست. با علم بر این‌که تورم در ایران بالاتر از ۲۵ درصد است، نظام همگانی پرداخت هزینه خرید خانه با اقساط وجود ندارد و کمک‌هزینه‌هایی که دولت به بیکاران می‌دهد، در حداقل قرار دارد، این پدیده که ساکنان تهران باز هم دستشان به دهانشان می‌رسد، یک راز عجیب است. البته چنین نتیجه باید گرفت که وضع زندگی تهرانی‌ها دشوار است. با همه دشواری‌ها مردم باز هم پول برای خرج کردن دارند. این احتمالاً به خلاقیت بی‌انتهای آنان در به دست آوردن سود برمی‌گردد. کسی که در ایران می‌خواهد سود کند، باید ۲۴ ساعت در فکر پول باشد.

تهرانی‌ها هم به صحبت زیاد در مورد پول علاقه وافری دارند؛ چه در جشن‌ها، چه در تشیع جنازه، در فروشگاه‌ها، در سونا یا در تاکسی؛ فرقی ندارد.این عادت بدی به حساب نمی‌آید؛ بلکه جزئی است از بازی زندگی. تبادل افکار در مورد روش‌های جدید درآمد همیشه ممکن است امکانات جدیدی را پیش پای فرد قرار بدهد. فکر کردن به پول در ایران یک نیاز تلخ است، چرا که حکومت ایران، هر چه هم اسلامی و مهرورز باشد (یا وانمود کند که هست) باز این تک‌تک خود افراد هستند که باید آب خود را از گلیم بالا بکشند.
در کشور بسته‌ای مانند ایران با تعداد فراوانی قوانین دولتی که آزادی فردی را محدود می‌کند (برای نمونه قوانین لباس، قوانین الکل) فرد می‌تواند با پول یک تکه از آزادی را در بازار سیاه برای خود بخرد. بازار سیاهی که همه‌ی چیزهای ممنوع در آن یافت می‌شود. با پول می‌توانی فرزندت را برای تحصیل به خارج بفرستی؛ خانه بزرگ‌تری بخری تا دیوارهای باز هم بلندترش دنیای بیرون را پس بزند؛ و هر وقت به هنگام کار اشتباهی گیر افتادی، بتوانی به پلیس رشوه بدهی. نمایندگان طبقه متوسط ایران، به ویژه شهرنشینان کلان‌شهر تهران، از همان نوجوانی کار بر روی ساختن یک وضعیت مطمئن مالی را آغاز می‌کنند.

سنت‌های ایرانی طی سده‌های متمادی یک طرح نبوغ‌آمیز مالی برای زندگی و آینده افراد ترتیب داده است. روش آن‌ها مانند هلند، ایجاد یک حساب بانکی پس‌انداز برای کودک نیست؛ بلکه سیستمی است که طبق آن باید فرزندان و نوه‌های شخص هم دارای مسکن شوند. پرداخت بهای خانه با اقساط به سبکی که در اروپا وجود دارد، یعنی با بهره‌های نسبتاً پایین و قسط‌هایی که چندین دهه طول می‌کشد، در ایران وجود ندارد اما داماد و عروس جوان روی این حساب می‌کنند که خانواده داماد خانه را برایشان خواهد خرید و خانواده عروس وسایل خانه را. برای رسیدن به چنین لحظه‌ای یک عمر سرمایه‌گذاری هوشمندانه پشت سر گذاشته شده است. به تازگی یک بانوی جوان از دوستان من با پزشکی ازدواج کرد. با این‌که والدین او بایستی هزینه‌های خرید خانه را متقبل می‌شدند؛ ولی پدر عروس هم چندین قطعه زمین مختلف را که طی سال‌ها خریداری کرده بود، فروخت تا بتواند هزینه وسایل منزل دخترش را بپردازد (تلویزیون‌های بزرگ و مبل‌های مجلل). بر طبق سنت، او از همان زمان تولد دخترش چند قطعه زمین خریده بود. قیمت این زمین‌ها به شدت بالا رفته بود. یکی از زبانزدهای ایرانیان این است که بهای خانه و زمین در ایران هیچ‌وقت پایین نمی‌رود. هر خانواده‌ای که بتواند در مسکن سرمایه‌گذاری کند، حتماً این کار را برای روز مبادا هم که شده، انجام می‌دهد. اما برای رسیدن به اطمینان مالی در ایران به چیزی بیش از خانه و زمین نیاز داری.

بیشتر از ۸۰ درصد اقتصاد ایران در دست دولت است و ۲۰ درصد بقیه اکثراً در دست بازاریان و فعالان اقتصادی طبقه متوسط. یکی از راه‌های موفقیت در ایران این است که از طرقی به دفاتر نمایندگی وارد شوی و حق فروش یک مارک یا محصول را در ایران نمایندگی کنی. دفترهای نمایندگی در تمام اشکال و انواع و با این‌که محبوب هستند، در تمام درجات مختلف موفقیت در ایران یافت می‌شوند.شخصی هست که حق انحصاری فروش آسانسورهای اوتیس را گرفته و تاجر دیگری فروشنده انحصاری مته‌های ماشینی مارک بوش است.

زندگی ایران، یک زندگی پر از ریسک است. ایران کشوری است که در آن دولت، یک‌شبه بهره‌ها را نصف می‌کند و اسراییل را تهدید به بمباران می‌کند؛ با همه آثار پیش‌بینی‌ناپذیر.شاید برای همین هم هست که ایرانی‌ها سرمایه‌گذاران خطرپذیری هستند. طرز نگرش مردم به سرمایه‌گذاری هم با کشورهای دیگر فرق دارد. وقتی می‌گویم که قسط خرید مسکن در هلند کمی بالای ۵.۵ درصد است، دوستان ایرانی‌ام با تعجب می‌پرسند که پس چرا من درجا ۱۰ خانه نمی‌خرم؟ در ایران برای خرید مسکن تنها می شود وام‌های کوتاه‌مدت گرفت؛ با بهره‌هایی بسیار بالاتر از ۳۰ درصد.

پس‌انداز در ایران، کار ابلهان است. تورم همیشگی باعث می‌شود که ارزش پول پایین بیاید؛ بنابراین باید با پول کار کنی. بیشتر ایرانی‌ها معتقدند که دم غنیمت است. برای همین هم بیشتر پول به دست آمده را با همان سرعت خرج اجناس لوکس می‌کنند تا وجهه بالاتری به دست بیاورند. هر کس دشت خوبی داشته سریعاً یک ماشین گران‌قیمت یا کیف و لباس گران می‌خرد؛ چرا که همسایه‌ها باید ببینند که وضع ایشان خوب است. در مهمانی‌ها و عروسی‌ها هم همه با علاقه، وضع مالی دیگران را بررسی می‌کنند. کسانی که پول دارند، حتی اگر این پول را از طریق تماس با حکومت به دست آورده باشند، به چشم افراد موفق دیده می‌شوند.

یکی از پرسش‌های استاندارد به هنگام غیبت از همسایه جدید یا داماد و شوهر جدید دخترخاله این است که: پولداره؟ در مورد هر تازه‌وارد به محفل بستگان ایشان هم که هنوز نرده‌های زیادی را از نردبان اجتماع باید بالا برود گفته می‌شود: «انشاءالله زود پولدار می‌شه» چرا که همه در ایران لزوم رسیدن به رفاه را درک می‌کنند. حتی از آن هم فراتر، تلاش برای دستیابی به این رفاه، برای ایرانی یک نوع سبک زندگی شده است. جالب اینجاست که :

 در ایران پولدار شدن به هر قیمتی نوعی زرنگی به حساب می آید و انسانهای سالم و بی پول بی عرضه تلقی می شوند.

در ایران استاندارد قیمت وجود ندارد یعنی ممکن است برای خرید یک کالا از دو مغازه دو قیمت متفاوت بپردازید یا اینکه کرایه ماشین را در هر بار استفاده از مسافرکشها متفاوت پرداخت کنی همیشه میشود دعوای بین مسافرکشها و مسافران را بر سر قیمت مشاهده کرد. بزرگترین درآمد دولت ایران بعد منابع زیر زمینی کسب درآمد از مردم میباشد . در ایران دولت سیم کارت گوشی همراه ، خط تلفن ، معافیت سربازی و ... میفروشد. دولت مرزها را بسته و اجازه ورود کالاهای ارزان را نمیدهد تا خود دولت به میزان بالاتر آن را به مردم بفروشد. جالب اینجاست مردم ایران به شدت از این وضعیت راضی بوده و با تمام توان از این سیستم حمایت میکنند﴿؟﴾ حتی اگر با کمی غرغر از آن انتقاد کنند.

در کل مردم این جزیره بعد از انقلاب شکوهمند خود که هر سال برای آن جشنها گرفته و پولهای زیادی خرج میکنند بسیار زندگی مفرحی دارند .

 


 
دیشب
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعرکی

 

فریاد من و آسمان

چه در هم پیچیده و گمشده

در صدای شر شر اشکهایمان

آبی خواهد شد آسمان باز

و درخشان

قلب من اما...

ماندگار است

جریحه اش،

تا ابد

 


 
 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غز می زنیم

 

خدا بیامرزه اون کسی رو که برای اولین بار گفت:

" در عصر حاضر آنهایی که بلد نیستند با کامپیوتر کار کنند در واقع بی سواد هستند."

الهی دهنشو گُل بگیرند.

 

×××

از توضیحات بیشتر به دلایلی معذوریم

 

 


 
بازی سرنوشت!
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: جمله های من

 

گاهی به اتوبوس دومی ای می رسی که در مسیر از اتوبوس اولی جلو می زنه و زودتر از اتوبوس اولی به مقصد می رسه.

 


 
موفقیت
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

جامعه ما آدم‌های موفق را دوست دارد. همینطور ماجراهای آدم‌های موفق را دوست دارد. به نظرمان زندگی ما در مقابل این داستان‌ها نیاز به تغییر دارد. آیا نباید ما هم "موفق" باشیم؟

من هیچ خانه‌ای نساخته‌ام. هیچ کتابی ننوشته‌ام. مدرک دکترا نگرفته‌ام. ثروتمند نیستم. بازنده و ناتوان نیستم، اما این احساس نیز مرا رها نمی‌کند که بیشتر از این‌ها جا دارم و بهترین چیزی که از دستم بر می‌آمده را انجام نداده‌ام.

احساس "به اندازه کافی خوب / موفق نبودن" امروزه در بین انسان‌ها بسیار گسترده است. دیگران خانواده‌های خوشبخت‌تری دارند، مسافرت‌های بهتری می‌روند، محبوب‌ترند ـ دیگران موفق‌اند و ما (انگار) در جاده موفقیت به دنبال آنان می‌لنگیم. این حس خود کم‌بینی، چندان بی‌دلیل نیست: امروزه، بیشتر از هر زمان دیگری، امکان مقایسه خود با دیگران به وجود آمده است. به دلیل وجود رسانه‌ها، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی شناخت بیشتری نسبت به زندگی دیگران پیدا کرده‌ایم، و به نظر می‌آید که آن‌ها در زندگی به چیزهای بسیار بیشتری نسبت به ما دست پیدا کرده‌اند. در گذشته، گروه انسان‌هایی که خود را با آنان مقایسه می‌کردیم، کوچک‌تر و قابل کنترل‌تر بود. آن زمان تنها خانواده، دوستان، همسایگان و برخی آشنایان دیگر بودند که اساس مقایسه ما را می‌ساختند. امروزه اما ما با روند زندگی‌های بی‌شماری رو‌به‌رو می‌شویم.

خود را با دیگران مقایسه کردن در وهله اول امری طبیعی است و این نیز طبیعی است که در این مقایسه، ما خود را با بالاتر از خودمان مقایسه می‌کنیم و نه با پایین‌تر از خود. وقتی مشاهده می‌کنیم که دیگران به چه چیزهایی دست یافته‌اند، الهام می‌گیریم که از آن‌ها تقلید کنیم. اما نیرو گرفتن از چنین مقایسه‌هایی، تنها زمانی به وجود می‌آید که نتیجه مقایسه برای ما آن چنان منفی نباشد. هنر در اینجاست که با وجود تمام مقایسه‌ها، ارتباط‌‌مان با خودمان (خود ارجاعی) را از دست ندهیم، به این معنی که از این مقایسه‌ها به حرکت درآییم، بدون آنکه راه خود را گم و فراموش کنیم.
شین لوپز (
Shane Lopez) روانشناس موسسه گالوپ می‌گوید: " انسان‌های خود ارجاع خود را مانند یک لنگر می‌دانند. به بازدهی و کارکرد خود توجه دارند، اما خود را دایم با افراد بسیار موفق‌تر از خودشان مقایسه نمی‌کنند. آنها می‌توانند از دیگران الهام بگیرند، اما با آنان رقابت نمی‌کنند، چرا که مقیاس اصلی خودشان هستند. آن‌ها راهی را که دیگران می‌روند را بسیار بهتر از راه خودشان نمی‌بینند. هدف‌های کاملا شخصی و مختص به خودشان را دارند و این اهداف را از چشم دور نمی‌دارند."

اما در زمانه امکان مقایسه‌های بی‌پایان، در کنار خود ماندن کار چندان آسان نیست. به سرعت خود را موظف می‌بینیم که دیگران "از خودمان بهتر" را دنبال کنیم. اگر احساس "من-باید / می توانستم -خیلی- بهتر از - اینی که – هستم - باشم" بیش از حد بر ما مسلط شود، قربانی "سندرم رقابت" (
contendersyndrome) شده‌ایم. در این حالت، این نگرانی بر ما چیره می‌رود که از امکانات خود به اندازه کافی بهره نمی‌بریم، که در "متوسط بودن" جا خوش کرده‌ایم، در حالی که دیگران با نتایج عالی به سرعت از ما جلو می‌زنند. یک سردبیر هر چقدر هم که موفق باشد، اما (تاسف می خورد که) خود کتابی ننوشته است! کاری که (اینطور فکر می‌کند) از بسیاری نویسندگان که نوشته‌های‌شان را منتشر کرده بهتر بلد است. یک پرستار در شغل خود بسیار عالی است، اما خب، دکتر نشده است! و یک مکانیک با یک کارگاه کوچک (اما موفق) و تعداد کارمندان معدود، خود را به چشم یک بازنده می‌بیند.

این احساس که پتانسیل‌های درونی خود را به اندازه کافی به کار نبرده‌ایم، زمانی ایجاد می‌شود که فاصله زیادی بین "خود جاری" یا خود واقعی ( آنچه الان هستم)، "خود ایده آل" ( آنچه دوست دارم باشم) و "خود اجباری" یا خود مفعولی ( آنچه دیگران توقع دارند که باشم) به وجود می‌آید. به عنوان مثال وقتی در زمان نوجوانی دایم از والدین و اطرافیان بشنویم که: " کمی به خودت بیشتر زحمت بده، تو می‌توانی خیلی بهتر از اینی که هستی باشی، تو می‌توانی مقام خیلی بالایی به دست آوری"، یا وقتی که خود را بیش از اندازه تحت تاثیر و سلطه جبرهای موفقیت اجتماعی قرار می‌دهیم.

جامعه ما عاشق داستان‌های موفقیت است. اگر هم زمانی موضوع ناموفق بودن را مطرح کند، تنها برای این است که آنرا باز به یک داستان موفق ختم کند. فیلم‌های هالیوودی مثال‌های خوبی در این باره هستند. داستان واحدی در شکل‌های مختلف نمایش داده می‌شود: هر کسی می‌تواند موفق باشد، اگر تنها بخواهد. آنگاه می‌تواند بر بدترین شرایط نیز پیروز شود. به خصوص اسطوره "از ظرف شور تا میلیونر" به کرات در این فیلم‌ها تکرار می‌شود.

اما این داستان‌ها تنها از طریق فیلم‌های سینمایی به ما نمایش داده نمی‌شوند. رسانه‌ها بارها و بارها افراد حقیقی‌ای را به ما معرفی می‌کنند که با همه سختی‌ها به موفقیت رسیده‌اند. مانند گزارشی در مورد زنی
۳۰ ساله که تنها سرپرست دو فرزند و با درآمدی ناچیز، بدون گرفتن کمکی از پدر فرزندان یا خانواده خود، توانست زندگی خود را بچرخاند و در کنار آن تحصیل دانشگاهی خود را به پایان برساند. نتیجه‌ای که البته بسیار قابل تحسین است. چیزی که اما در گزارش به آن اشاره‌ای نمی‌شود این است که در تمام این مدت این زن متحمل چه فشار سنگینی شده است. پیامی که در گوش مخاطب باقی می‌ماند این است که: ببین چه کارهایی از آدم بر می‌آید اگر فقط بخواهد. چند زن با شنیدن چنین داستانی، به خود با دیده یک انسان شکست خورده نگاه کرده‌اند؟ چند زن با خود فکر کرده‌اند: من که از پس زندگی روزمره خود و بچه‌هایم نیز به سختی بر می‌آیم، چه طور می‌توانستم دانشگاه هم بروم؟ کجای کار من اشتباه است؟ آیا من به عنوان یک مادر موفق‌ام؟ آیا باید بیشتر به خودم زحمت بدهم؟
چنین داستان‌هایی نادر اما بسیار مورد توجه‌اند و به نقطه حساسی از ذهن ما دست می‌اندازند. نتیجه‌ای که بسیاری از جوانان و نوجوانان از برنامه‌هایی مانند سوپر استار می‌گیرند این است که: من هم می‌توانم یک سوپر استار باشم، من هم می‌توانم موفق باشم، فقط باید باور کنم و کله‌شق باشم، هیچ چیزی ناممکن نیست!

آنچه امروزه در مقوله موفقیت نابود کننده است این نکته است که: موفقیت باید ادامه پیدا کند -از همین فردا! کسی که موفق بوده است، اجازه ندارد کندتر حرکت کند، اجازه ندارد روی آنچه انجام داده و به دست آورده استراحت کند. اگر چنین کند، به سرعت افراد موفق‌تر، از او سبقت خواهند گرفت و او دیگر نه "موفق"، بلکه در بهترین حالت "متوسط" خواهد بود. زیگهارد نکل (
SieghardNeckel) جامعه شناس درباره موفقیت می‌گوید: "هنوز آن‌را به دست نیاورده، باید بعدی را شکار کنیم، اگر می‌خواهیم که به دست آورده را از دست ندهیم. فرد در تلاش برای دستیابی به موفقیت، در یک فرار به سمت جلو زندانی است. موفقیت شبیه به یک دوچرخه شده است؛ یا حرکت می‌کند، یا می‌افتد."
کسی که پروژه‌ای را با موفقیت به پایان رسانده است اجازه دوره آرامش طولانی ندارد، بلکه باید فورا به سراغ تکلیف بعدی برود و البته باید در آن هم موفق باشد، حتی الامکان موفق‌تر از دفعه قبل. کسی که در آخر سال نتیجه خوبی را برای بخش داشته باید برای سال بعد هدف بالاتری داشته باشد. کسی که کارش موفق بوده، در هر رشته و شاخه‌ای می‌خواهد باشد، از او انتظار می‌رود کار بهتر و موفق‌تری ارائه دهد. اگر مسافرت‌مان خوب بوده، بعدی باید خیلی بهتر باشد. اگر فرزندمان نمره خوبی بگیرد، باید همیشه نمراتش خوب باشد. اگر در سال گذشته سالم و سر حال بوده‌ایم، باید سال بعدی بهتر از این باشد....

آیا امکانی برایمان وجود دارد که از این فشار اجتماعی برای موفق بودن رهایی پیدا کنیم؟ شاید به این شکل که تصور و دید خود را نسبت به موفقیت گسترش دهیم. چرا که موفقیت تک چهره‌ای نیست و تنها آن چیزی نیست که جامعه به ما معرفی می‌کند.

موفقیت تنها این نیست که برنده باشیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید که موفقیت در این است که رها کنیم، که پیش خود اعتراف کنیم که هدف برای‌مان قابل دسترسی نیست. وقتی که تشخیص دهیم دنبال کردن آن هدف بدون نتیجه و هدر دادن انرژی است، دوراندیشان خوبی باقی می‌مانیم. آنگاه می‌توانیم این حس آرامش‌بخش را تجربه کنیم که وقتی راهی به روی‌مان بسته می‌شود، راه دیگری نمایان می‌گردد. وقتی یک هدف دست‌نیافتنی را رها می‌کنیم، جا برای هدفی جدید باز می‌شود.

موفقیت تنها در این نیست که کارهایی بس بزرگ انجام دهیم. کاملا بر عکس: موفقیت‌های کوچک و شخصی هستند که بسیار مهم‌اند! ما موفقیم وقتی که یک دستور غذا را به خوبی آماده می‌کنیم، یک مشتری را راضی نگه می‌داریم، کسی را خوشحال می‌کنیم. ما موفقیم وقتی که اختلافی را حل می‌کنیم، بلیط یک کنسرت محبوب را به دست می‌آوریم، یا به دوستی کمک می‌کنیم. متاسفانه این موفقیت‌های کوچک در برابر رقابت بر سر موفقیت‌های عظیم تا به امروز زیاد به حساب نیامده‌اند، کسی به جز خودمان آنها را نمی‌بیند، برای آن‌ها به ما آفرین نمی‌گوید، حقوق بیشتر نمی‌دهد یا رتبه بالاتری نمی‌گیریم. اما برای این موفقیت‌ها احتیاج نداریم که از کسی سبقت بگیریم یا حتی کسی را به زمین بزنیم، نباید دایم سریع‌تر و بهتر باشیم، و نباید به خاطر آن‌ها با تعجیل از دالان زندگی عبور کنیم. ما در زندگی موفقیم وقتی بتوانیم بر طبق ارزش‌ها و تصورات خودمان زندگی کنیم و به آن‌ها برسیم. آنگاه به کسی احتیاج نداریم که بر شانه ما بزند و تحسین‌مان کند و پاداش‌مان دهد. ما خود بهتر می‌دانیم که چه کاری انجام داده‌ایم، چرا که کاری را انجام می‌دهیم که برای
ما مهم و درست است.

با تلخیص، نوشته اورزولا نوبر(
Ursula Nuber) ، مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute)، مارس


 
زندگی / رانندگی (3)
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، جمله های من

 

وقتی پشت فرمونی و کسی که کنارت میشینه با اضطراب بیش از حد چپ و راست و نگاه می کنه و هی می گه مراقب باش، یواش برو، بزار رد شه، بغل و بپا و.... اعتماد به نفست کم میشه، انگار صندلی هم حتی از بدنت فاصله گرفته و احساس می کنی داری لق می زنی و جات محکم نیست.  درست مثل زندگی

 

و برعکس اگر کسی کنارت بشینه و با اینکه خطرها رو می دونه، بدون ترس هی بگه تندتر برو اونوقت اعتماد به نفست میره رو هوااا... درست مثل زندگی.

 


 
مردان شجاع ما!
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آقایان

 

چند ماه پیش نیمه شب از صدایی شبیه به صدای تیراندازی یا ترقه اندازی پشت هم بیدار شدم. حدود نیم ساعتی توی رختخواب موندم و بلند نشدم اما دیدم نه انگار تموم شدنی نیست. بلند شدم از پنجره نگاه کردم دیدم که خونه دو تا همسایه اونور تر آتش گرفته. فوری به آتش نشانی زنگ زدم و تا آدرس رو گفتم، گفتند می دووونییییم.

خلاصه بعد از گذشت یک ربع دیگه گروه آتش نشانی رو دیدم که بالای پشت بام خانه ی آتش گرفته رسیده بودند. و با فاصله از در ورودی خر پشسته آتش زیبا رو نگاه می کردند.

 

هر چند دقیقه یکبار یکیشون می گفت: "برو ، برو، برو!" پشت سر هم.. اما کسی از جاش تکون نمی خورد. و دوباره "برو، برو، برو! تکرار می شد!

آتش به وضع ترسناکی به سمت بالا زبانه می کشید و آتش نشانهای شجاع ما! از ترش پاشونو تو نمی گذاشتند.

 

آتش نشان

خدا رو شکر ساختمان غیر مسکونی بود و موجود زنده ای در آن موقع شب داخل ساختمان نبود. اما موندم یعنی اگر انسان داخل اون آتش گیر افتاده بود، این آتش نشانهای شجاعمون یعنی باز هم همینطوری به تماشای آتش می نشستند یا طور دیگه ای برخورد می کردند؟!

خلاصه بعد از فرو کش کردن آتش، آتش نشانهای شجاع وارد ساختمان شدند. راستش اون موقع من هم حاضر بودم برم توی ساختمون .... حداقل برای برطرف کردن حس کنجکاوی که خوب بود!

بیشر اوقات به حرف دوستم فکر می کنم که اگر یکروز اون زلزله بزرگه که قرار بیاد تهران، بیاد اونوقت چی میشه؟

با این امدادگران شجاعمون خدا به خیر کنه!

 

 


 
خفقان
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

اینهمه فشار اقتصادی...

اینهمه فشار فرهنگی...

اینهمه فشار اجتماعی...

را به ما وارد می آورند...

کاشکی اقلا از این بمب اتم رو نمایی کنند کمی دلمان خوش شود...

که وقتی می رویم وزارت بازرگانی و باید موهایمان تو باشد که یکوقت خدای ناکرده اسلام کارمندان وزارت بازرگانی به خطر نیافتد...

که وقتی می رویم حمام فین کاشان چپ و راست، قدم به قدم تذکر می دهند که :"خوش اومدی عزیزم چه مانتوی خوبی پوشیدی، موهاتم بکن تو" × 1000

دلمان کمتر بسوزد و

بدانیم همه اش برای رسیدن به این بمب اتم خوشگل مشنگ بوده.

نمی دانم یعنی با این 27% غنی سازی که می گویند خبرش دیروز پخش شده به این بمب عزیزمان می رسیم یا نه!

اینکه ما در تحریم همه چیز هستیم اصلا مهم نیست هااا

اینکه نرخ ارز به صورت تصاعدی بالا می رود و معاملات هر روز سخت تر می شود، مهم نیست هاااا

فقط موهای ما را کسی نبیند، این مهم است.

حالا خوبه موهای من همیشه مدل آخر فشن هستند... یعنی یکجوری می یاد بیرون از مقنعه و روسری که همیشه دوستهام و همکارهام و خانواده ام باعلم و اشاره می گن اون موهای جنگولکیتو درست کن که خیلی خیطه!

ولی امروز از خودم دلگیر شدم که وقتی دو تا از دخترها رو جلوی در وزارت بازرگانی به جرم سر کردن شال و روسری راه نمی دادند توی اداره تا کارشونو انجام بدهند، بی دقتی کردم و از کنارشون رد شدم.

 

من که مقنعه سرم بود، باید یک چیزی می گفتم ازشون دفاع می کردم.