دنياي آبي

اجتماعی

از قربان تا قربان
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

روز عید قربان به دنیا آمده بود و روز عید قربان به خاک سپرده شد.

مادربرزگم تا چند روز پیش "هست" بود و اکنون "بود" است.

 

 

 


 
 
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

حادثه ی شرم آور سعادت آباد اگرچه سر و صدای زیادی راه انداخت. اما متاسفانه در جامعه ی کنونی ما چیز تازه ای نیست.

هر چند که مواردی که تا کنون دیده ایم شاید به این اندازه چشمگیر نبوده اما قطعا" نشان از زنگ خطر بزرگی به نام "بی تفاوتی" بوده است.

 

مثلا" وقتی دو نفر دعوایشان می شود (حالا نه به آن شدت) بقیه چکار می کنند؟!!

- دورشان حلقه زده و با لذت و هیجان نگاه می کنیم و جدیدا هم که فیلم می گیریم.

 

وقتی تصادف می شود چه ؟

- سرعت را کم کرده با دقت نگاه کرده تا بتوانیم با آب و تاب برای دیگران تعریف کنیم، ترافیک شدید ایجاد کرده و رد می شویم.

 

وقتی می بینیم که کسی برای احقاق حق خود اعتراض می کند چه؟ (همین اعتراضهای کوچک توی صفی مثلا")

- نگاه می کنیم و سرک میکشیم. شاید در دلمان حق را به طرف بدهیم اما محال است که زبانی باز کنیم به حمایت از آنکس که حقش پایمال شده چون حوصله نداریم، خسته ایم، اعصاب نداریم حتی اگر موضوعمان با فرد معترض یکی باشد. اگر بنده خدا خانم هم باشد که وااااای چقدر زشتتتتتت  جلوی آقایان صدایش را بلند کرده!!!

 

یا وقتی پیرمردی، پیرزنی یا کودکی برای گذر از خیابان یا حمل وسیله ای سنگینی به کمک احتیاج دارد چه؟

- تند از کنارش رد می شویم تا احیانا" نگاهش به صورت ما نیفتد که خواهش کند برای کمک!

 

ناراحت کننده است، غمگین کننده است، خشمگین کننده است... اما هست، وجود دارد، در جامعه ی ما -خصوصا" در شهر تهران -بی تفاوتی موج می زند و هر بار گروه بیشتری را با خود فرو می برد و می بلعد.

یاد نکته ای می افتم که از قدیم بوده: "در تمام دنیا و اعصار فقط همان 72 نفر با امام حسین (ع) در آن شرایط می توانستند بمانند و بجنگند و کشته شوند."

نمی خواهم آنانی را که آنجا بودند سرزنش کنم فقط می پرسم:راستی همه ی ما شرم زده ها - از این بی تفاوتی-  اگر در آن هنگام در آن محل حضور داشتیم چه می کردیم؟ واقعا"؟

****

اما من هنوز هم مطمئنم, معتقدم و دیده ام که بسیار هستند مردان آگاه و با وجدان که هنوز حوصله ی زحمت کمک به همنوع خود را دارند و زنانی که مردانگیشان باید دانشگاهی باشد برای بعضی از مردهای این زمانه!


 
قول
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

"قول" در زبان فارسی عامیانه یعنی "تعهد" که به نظر من همان "قل" عربی به معنی "گفتن" است که در زبان ما تغییر وضعیت داده.  

بعضی ها فکر می کنند فقط وقتی قول می دهند باید به حرفشان عمل کنند.

اما در واقع حرف زدن همان تعهد دادن است.

و چقدر بد است وقتی کسی همینطوری پشت هم هی قول می دهد (حرف می زند) و عمل نمی کند.

اونوقت نمیشه به هیچیش اعتماد کرد. نه به حرفش، نه به رفتارش، نه به زندگیش، نه به محبتش و ...

چه برسه به اینکه بخوای آینده خودتو بهش بسپاری. 


 
عزیز
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

به صورت سفیدتر از همیشه اش نگاه می کنم، نوازشش می کنم، مثل همیشه لطیف و شیرین است.

یادم نمی آید هیچوقت اینقدر ساکت دیده باشمش.

همیشه در حال صحبت کردن و خندیدن و آواز خواندن بود یا موقع درد فریاد می کشید. حتی وقتی منتظر میشد تا گوشی تلفن را به مادر برسانم، آواز می خواند. هیچوقت اینقدر آرام ندیده بودمش.

روی تخت سپید، سپیدی اش زیاد به چشم نمی آید.اینجا همانجائی است که همیشه از بودن در آن وحشت داشت.

حالا نه می تواند تکان بخورد نه حرف بزند از بس که آرامبخش می خورانندش.

مامان می گوید: حرف بزن، صدایت را می شنود. اما صدایم در نمی آید، چه بگویم؟

فقط مراقب بودم موقع بوسیدنش اشکهایم روی صورتش نریزد که احساس کند گریه می کنم برایش.

صورتش هنوز هم زیباست. یادم می آید داستانهایی را که از شیطنتهایش می گفت. اما اما اینبار لبخندی به لبم نمی آید.

 

مادربزرگم سخت بیمار است.

 


 
.
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: هویجوری

- می دونی؟

- نه، فقط تو می دونی!

- دیدی حالا می دونی.چشمک