دنياي آبي

اجتماعی

قشنگه
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

جبران خلیل جبران

 قسمتی از سخنان زیبا و ماندگار جبران خلیل جبران شاعر و هنرمندل بنانی که در عمر کوتاه 48 ساله ( 1883 تا 1931 ) خویش راز های بسیاری را با آینده گان در میان گذاشت باز میگویم و بدین شکل یادش را گرامی دارم.


1- چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،
گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق .
و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم،اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.


2- چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است،
  شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.

3- تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی:

در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک،
که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند،
و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند.


4- نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان :

جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید .
از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید .


5- نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :

و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها .
چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش.


6- این کودکان فرزندان شما نی اند،

آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .
از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ،
اما از شما نباشند.
به آنان عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که ایشان را افکاری  دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن.


7- شما چون کمانید که فرزندتان  همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها

شوند و به پیش روند.
و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در  دوردست نشیند.
پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار،
چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند.


8- دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز ندک
باشد ،  که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.


9- سخاوت ، زیباست آن زمان که دست نیازی به سویتان گشوده آید ، اما زیباترآن
ایثار که نیازمند طلب نباشد و از افق های تفحص و ادراک برآید .
و گشاده دستان را تجسس نیازمندان چه بسا دلپذیر تر از بخشایش محض.


10- و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟

آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.


11- حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر
باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند.


12- و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و

پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟
پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای
بخشش باشی ؟
آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!.


13- وقتی حیوانمی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:

نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای
در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ،
زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد.
خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی
(در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.


14- هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :

دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد.
شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .
عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ،
و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.


15- اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با

محبت به تلاش برخیزید ، می توانید  ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه
همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید.


16- شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه

ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی
نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.
زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را
تنها نیمه سیر کند،
و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عصاره ای مسموم سازد ،
و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق
نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.

کار تجسم عشق است.



17- به معیار دل ، شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان
چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک می باشد.


18- اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی
  شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط .


19- کسی که کشته می شود ، در جریان قتل خود سهمی دارد و نمی تواند از آن
تبرئه شود
. آن که چیزی از وی به سرقت می رود نمی تواند از سرزنش برکنار باشد.
انسان نیکوکار هرگز نمی تواند خود را از اعمال تبهکاران تبرئه کند ، و انسان
پاک نمی تواند از آلودگی و ناپاکی تبهکاران در امان باشد . چه بسا که انسان
مجرم ، خود قربانی کسی است که جرم و جنایت را در حق او انجام داده.


20- شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیمهای گیتار را باز کنید ، ولی

کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟


 
عجب!
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: جمله های من ، آدمها

"بعضی آدمها گاهی اونقدر نقش یک آدم خوب رو بازی می کنند که خودشون هم باورشون میشه آدم خوبی هستند."

***

این جمله بدان معنا نیست که آدم خوبی میشوند، بلکه همه ی کارهای بد بدشان را هم خوب می دانند و می بینند و جلوه می دهند!


 
فرهنگ ایرانی ها
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

اگر می خواهی آدم خوب و قابل احترام و مودبی باشی، اعتراض نکن!

بگذار روی سرت هر کاری دلشان خواست بکنند، اما تو باید صدایت در نیاید.

اگر درجه صدایت از متوسط بالاتر برود، دیگران جور دیگری به تو نگاه می کنند.

 

مرد باشی، اهل دعوا هستی و لات و لوت.

خانم باشی، خدا می داند چکاره ای!

 

هیچ کس به اصل ماجرا توجهی نمی کند.

چرا صدایت درآمد؟

چرا به آخرین درجه ی داغی رسیدی؟

چرا فریادت همه را خبر کرد؟

 

فقط یک چیز مهم است:

صدایت بلندتر از حد معمول شد!

 


 
چوپان دروغگو
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

حکایت چوپان دروغگو به روایت زنده یاد احمد شاملو

کمتر کسی است از ما که داستان چوپان دروغگو را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود.

حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: آی گرگ! گرگ آمد و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد کمک! گرگ آمد دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: کمک کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الی آخر. . .

احمد شاملو که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد.

می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که :

گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان وبره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوتر مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می‌گوید: می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید.

مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟

گرگ پیر باران دیده می‌گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان.

گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.

چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: آی گرگ! گرگ آمد صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.

گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند !

ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی!!! را صادر کرد.

گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد کمک کنید! گرگ آمد از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله‌ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دار خبری نبود...!

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می‌بایست...

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این تاکتیک جنگی !!! گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها دروغگو جا زده و معرفی کرده‌اند.

خب البته این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می‌شود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شده‌ایم! چه؟

اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید حالا دیگر بهانه‌ای ندارید...!


 
مادربزرگها
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

آدمها یکطوری می روند که انگار هیچوقت نبوده اند.

عجیب است خاک که می گویند سرد است.

وقتی می روی زیر خاک، فقط در خاطره ها می مانی. خاطره هایی که بیشتر خوبهایش را آدم به یاد می آورد. اگر خوبی کرده باشی.

بعضی خاطره های مادربزرگهایم در همان لحظات دردناک روزهای اول با شیطنت بعضی نوه ها خنده به لبمان می آورد.

و چه قشنگ بود در اوج ناراحتی به یاد خاطره های قشنگ مادربزرگ با هم خندیدن!