دنياي آبي

اجتماعی

آزادی , آری یا نه؟
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: از زندگی

- شما آمادگی ازدواج رو دارید؟

- بله ... به همین خاطر اینجا هستم.

- می خوام اینو بهتون یادآوری کنم که در ازدواج باید هر طرف حداقل ۵٠  درصد از آزادیهاشو فراموش کنه. این آزادیها همه ابعاد زندگی و وجود یک آدمو اعم از مالی، مادی، معنوی، گفتاری، رفتاری، جسمی و جنسی در بر می گیره. گاهی و در بعضی جاها ممکنه این آزادی تا ١٠٠ درصد و گاهی کمتر از ۵٠ درصد برسه ، ولی طرفین درگیر باید اینو بدونند و با آمادگی کامل وارد مقوله ازدواج بشند.

به نقطه ای خیره شد و به فکر فرورفت.

========================

بیشتر جوونهای این دوره و زمونه به دلیل از دست ندادن آزادیشون ازدواج نمی کنند. هر دو جنس مذکر و مونث.

وقتی از بیرون به ازدواج نگاه می کنی، میشه حق رو به این دسته از جوونها داد، چرا که واقعا آزادی فردی در ازدواج ازبین می رود.

اما باید دید که در قبال از دست دادن آزادی چه چیزهای دیگری به دست می آید؟

و اینکه این آزادی فردی اصولاً آخرش به کجا ختم می شود و هدف از این آزادی فردی چه چیزی می تواند باشد؟

اگر از لحاظ جنسیتی بررسی کنیم و کمی هم به شرع اسلام توجه کنیم، آزادی فردی خانمها چند برابر آزادی فردی آقایون از بین می رود. چرا که از نظر شرع و قانون اسلامی زن صد درصد آزادی جسمی و جنسی خودشو از دست می دهد در حالی که آقایون هنوز آزادی جنسی رو دارند (هر چند که نابرابری است اما وجود دارد) در عین حال حتی شرع و قانون یکجورائی اختیار کامل زن رو از او می گیرند و به همسر می دهند. (هر چند که در سالهای اخیر برخی قانونها وضع شده یا می شود شروطی در عقد نامه ذکر کرد اما پایه و اساس آن همین است)

حالا اینکه آقایون پس از ازدواج از عدم آزادی می نالند و فغان می کنند... جای بسی تامل دارد و بس.

درست است که مسئولیت زندگی مشترک بیشتر با آقایون هست (این مطلب هم با وجود شاغل بودن خانمها کمی کمرنگتر می شود)، اما واقعا تنها بودن و بی مسئولیت بودن آخرش به کجا ختم خواهد شد؟ هدفی معین و مقدس برای این آزاد ماندن وجود دارد یا آخرش به ناکجا آباد ختم می شود؟!

و البته این را هم قبول دارم که در جامعه امروزی خانمها خیلی آزادتر از قبل هستند اما واقع بینانه و منطقی اگر نگاه کنیم، هنوز خیلی خیلی تا برابری فاصله وجود دارد.


 
مهمترین عضو بدن!
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: یک ترجمه
My mother used to ask me what is the most important part of the body? 
Through the years I would take a guess at what I thought was the correct Answer.
 
When I was younger, I thought sound was very important to us as humans,
so I said, 'My ears, Mommy.'
 
She said, 'No. Many people are deaf.
But you keep thinking about it and I will ask you again soon.'
 
Several years passed before she asked me again.
Since making my first attempt, I had contemplated the correct answer.

So this time I told her, 'Mommy, sight is very important to everybody, so it must be our eyes.'

She looked at me and told me, 'You are learning fast,
but the answer is not correct because there are many people who are blind.'

Stumped again, I continued my quest for knowledge and over the years,

Mother asked me a couple more times and always her answer was,
'No. But you are getting smarter every year, my child.'
 
Then one year, my grandfather died. Everybody was hurt.
 Everybody was crying. Even my father cried.
I remember that especially because it was only the second time I saw him cry.

My Mom looked at me when it was our turn to say our final good-bye to my Grandfather.
She asked me, 'Do you know the most important body part yet, my dear?'
I was shocked when she asked me this now. I always thought this was a game between her and me.

She saw the confusion on my face and told me, 'This question is very important.
It shows that you have really lived in your life.
For every body part you gave me in the past,
I have told you were wrong and I have given you an example why.
 
But today is the day you need to learn this important lesson.
'She looked down at me as only a mother can.
I saw her eyes well up with tears. She said, 'My dear, the most important body part is your shoulder.'

I asked, 'Is it because it holds up my head?'

She replied, 'No, it is because it can hold the head of a friend or a loved one when they cry.
 Everybody needs a shoulder to cry on sometime in life, my dear.
I only hope that you have enough love and friends that you will always have a shoulder to cry on when you need it.'
 
Then and there I knew the most important body part is not a selfish one.
It is made for others and not for yourself. It is sympathetic to the pain of others.
 
People will forget what you said. People will forget what you did .
But people will NEVER forget how you made them feel.

از وقتی به یاد می آورم، مادرم هر چند وقت یکبار از من می پرسید: کدام یک از اعضاء بدن مهمترین است؟

در طی سالها هر بار حدسهای مختلفی می زدم که به نظرم درست می آمد.

وقتی کوچکتر بودم، فکر کردم صدا برای ما  انسانها خیلی مهم است. به همین دلیل به مادرم پاسخ دادم: " گوش، مامان"

جواب داد: " نه، خیلی از آدمها کر هستند. اما دربارش بیشتر فکر کن، باز هم از تو خواهم پرسید."

چند سال گذشت و از آنجائی که فکر می کردم پاسخ صحیح را پیدا کرده ام، قبل از اینکه مادرم دوباره از من بپرسد به او گفتم: "مامان، دیدن برای هر کسی خیلی مهم است، بنابراین مهمترین عضو بدن چشم است."

مادر نگاهم کرد و گفت: " خیلی سریع یاد می گیری. اما جوابت درست نیست، چون خیلی از آدمها کور هستند."

دوباره گیج شدم و تلاشم را برای دانستن پاسخ طی سالها ادامه دادم.

مادر چند بار دیگر ازمن پرسید و هر بار پاسخ او این بود:" نه، اما تو هرسال باهوشتر می شوی دخترم."

سپس یکسال، پدربزرگ من فوت کرد و همه ناراحت بودند. همه گریه می کردند. حتی پدرم هم گریه کرد. خیلی خوب آن را به یاد دارم به دلیل اینکه بار دومی بود که شاهد گریه کردن او بودم.

وقتی برای آخرین خداحافظی با پدربزرگ نوبت ما رسید، مادرم به من نگاه کرد. و پرسید:" عزیرم الان می دونی که مهمترین عضو بدن کجاست؟"

اینبار از شنیدن این سوال شوکه شدم. همیشه فکر می کردم این یک بازی بین من و مادرم است.

مادرم شگفتی را در صورت من دید و گفت: " این سوال خیلی مهمی است و نشاندهنده این است که تو واقعا در طول عمرت زندگی کرده ای. برای هر عضوی که در گذشته به من گفتی، جواب دادم که اشتباه است و مثالی برای علت اشتباه بودن آن گفتم. اما امروز وقتش رسیده که این درس مهم را بیاموزی"

نگاه مادرانه ای به من کرد و اشک در چشمش حلقه زد و گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدن، شانه های انسان است."

پرسیدم: "علتش این است که سر را نگاه می دارد؟"

پاسخ داد: " نه به این خاطر است که وقتی یک دوست یا عزیزی گریه می کند، سرش را روی شانه های تو می گذارد. عزیزم هر کسی در زندگی به شانه هایی احتیاج دارد که به هنگام گریه کردن سرش را روی آن بگذارد. امیدوارم تو به اندازه کافی دوست و عزیز داشته باشی که همیشه شانه ای برای گریه کردن به وقت نیاز داشته باشی."

سپس آنجا فهمیدم که مهمترین عضو بدن، بخش خودخواهانه آن نیست. بلکه برای همدردی به موقع درد دیگران ساخته شده و نه برای خودت.

مردم گفته ها و اعمال شما را فراموش می کنند. اما هرگز احساسی را که به آنها داده اید فراموش نخواهند کرد.