دنياي آبي

اجتماعی

پیشی ما!
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حیوانات

چند ماه پیش یک عدد گربه توی حیاط شرکت ما چند عدد بچه گربه به دنیا آورد، همکارام مادر و بچه هاشو بیرون انداختند. اما یکیشون که خیلی نحیف و مریض بود و انگار مامانشم دوسش نداشت، جا موند توی حیاط!

اونقدر نحیف و مریض بود، که نمی تونست روی پاهاش بایسته. با اینکه توی شرکت مخالف پیشی زیاد هست، اما همه دلشون واسه این پیشی کوچولوی زشت می سوخت.

از اونجا که عاشق حیوانات هستم، سمت مادری پیشی رو به عهده گرفتم و هر روز ناهار از گوشت یا مرغ غذای خودم بش می دادم. کم کم بقیه بچه ها هم با اینکه دوسش نداشتند، همکاری کردند و غذاهایی رو که نمی خوردند واسه پیشی نگه می داشتند.

یک مدت از چشمش آب می اومد،  براش قطره چشم گرفتم تا خوب شد. زبل خان یاد گرفته بود تا قبل از ماه رمضان سر ساعت ناهار می اومد جلوی ناهار خوری شرکت! همه هم تا می بیننش بهم می گن: بیا مامانش!

اما بیچاره از وقتی ماه رمضان شروع شده و دیگه از ناهار خبری نیست، گرسنه می مونه. هر چند که گاهی براش غذا می یارم اما چون بزرگ شده، اغلب گرسنه هست به طوری که چند روز پیش که داشتم مشمای غذاشو باز می کردم و اونم می خواست بپره از دستم بگیره، پای منو همچین محکم با پنجولش چسبید که جای پنجولاش روی پام زخم شد!

همه می گن: گربه همینه دیگه بی وفاست و مرام نداره. منم می گم: اونیکه باید ازش انتظار مرام و معرفت داشت، آدمه نه گربه!

همه اینا رو گفتم که آخرش بگم: نمی دونم این پیشی تو دلش چه فکری می کنه راجع به ما از وقتی ماه رمضان شروع شده! نیشخند


 
خدا آزارت را صد برابر به خودت برگرداند!
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

سلام خیلی شرمنده هستم از حضور تمامی دوستان از این جهت که یک به اصطلاح  آدم نادرست بی دین و ایمان و مردم آزار! شروع کرده به نوشتن اراجیف از جانب من برای دیگران!

آدم بی دین و ایمان زیاد هست، اما این یکی مشکلات روانی را هم به آن اضافه کرده و در این راستا فعالیت می کند.

این آدمک! بیشتر با آدمهای مذهبی تر حسادت می کند!

نوشتن از طرف یک نفر و با آدرس یکنفر دیگر نیازی به رمز ندارد و این نا اهل پس ورد من را ندارد!

من از تمامی دوستان عذر خواهی می کنم!

******

نوشین جان! لطفاً آدرس وبلاگتونو به من بدید.


 
یادش به خیر!
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مذهبی

یادش به خیر ماه رمضانهای زمان بچگیمون چه با صفا بود!

یادمه یکی از همسایه هامون که خدابیامرز موذن مسجد محل بود، همیشه موقع سحر زنگ خونه ی همه ی همسایه ها رو می زد و اگر برق یک خونه روشن نمی شد، آنقدر می زد تا برق خونه طرف روشن بشه و مطمئن بشه که طرف خواب نمونده!

مادرم که عقیده داشت من خیلی ضعیفم واسه روزه گرفتن، معمولاً بیدارم نمی کرد. منم فرداش اونقدر گریه می کردم تا مجبور بشه شب بعدی بیدارم کنه. گاهی هم بیدار می شدم اما از جام جم نمی خوردم تا مادرم بیاد و صدام کنه و اگر صدام نمی کرد، آروم آروم توی رختخواب اشک می ریختم.

گاهی که توی خوندن نماز سستی می کردم، مادربزرگم می گفت: روزه دار بدون نماز مثل سگ دهن بسته می مونه!

خلاصه صفایی داشت گرسنگی و تشنگی کشیدن دوران مدرسه. وقتی از هم میپرسیدیم روزه دار هستیم یا نه طرف واسه اثبات روزه بودنش باید زبونش رو نشون می داد که اگر سفید بود، یعنی روزه بود اما زبون روزه خورا قرمز بود!

نمی دونم حالا که بزرگ شدیم، همه چیز یکجور دیگه شده یا بچه های حالا هم دیگه از اون حسهای ما ندارند!


 
آدمها و درختها!
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: از زندگی

نمی دانم درختها مثل آدمها هستند یا آدمها مثل درختها چون در هر دو خصوصیات مشترکی وجود دارد، مثل:

1- پائیز زندگی روی بعضی درختها زودتر از سایر درختها تاثیر می گذارد درست مثل پائیز زندگی آدمها!

2- بعضی آدمها در زمستان زندگی هم شاداب و سرحال هستند مثل بعضی درختها در زمستان!

3- بعضی درختها با کمی تغییر در اوضاع و احوال اطرافشان فوری از حال می روند و خشک می شوند، درست مثل بعضی از آدمها!

4- بعضی آدمها بعد از شکستهای سنگین هم کمر راست می کنند و زندگی را با تمام وجود ادامه می دهند درست مثل بعضی درختها که نمونه اش را چند روز پیش دیدم که از کمر شکسته بود اما همجنان سبز و شاداب می نمود.

5- بعضی درختها را می برند و می برند، اما دوباره از ریشه آنچنان سبز می شوند که گوئی هیچ وقت بریده نشده بودند، درست مثل آدمهایی ذات خوب و پاکی دارند.

6- آدمهایی که درونشان ناپاک است، هر چقدر هم زحمت بکشی تغییر نمی کنند و به زودی فاسد می شوند، درست مثل درختهایی که از داخل کرم خورده اند.


 
واقعاَ که!!!
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: از زندگی

نمی دونم مردیکه از روی کدوم رفتار من این حدس رو زده بود؟!

جز اینکه یکبار تو کلاس وقتی سرما خورده بود و صداش گرفته بود، داوطلبانه به جاش از روی کتاب خوندم!

یا اینکه به قول خودش خوش برخوردم!

خوب چیکار کنم این لبخند لعنتی رو که روی لبهامه همیشه؟! حتی وقتی هم که ناراحت میشم و بهم بر می خوره، وقتی با طرف رودربایستی دارم بازم روی لبهام می مونه؟! عجیبه واقعاً آدم ترسویی هم که نیستم! انگار زیادی احترام طرف رو نگه می دارم! خیلی زیادی!

چرا این مردهای ایرونی ظرفیت ندارند واقعا؟!!! حالا خوبه یک ۵ سالی از این استاد گرام بزرگترم هاااا و خودشم می دونه! فکر کنم اگر یکی همسن مادرشم بود و بهش یک کم احترام می گذاشت، همین فکر احمقانه رو می کرد!

بچه پر رو می بینه چند بار زنگ زده و من فقط راجع به درس باهاش حرف زدم و  تحویلش نمی گیرم، بر گشته بم می گه: بمیری تو هم با این ارتباط برقرار کردنت!!!!!!!

آخه من کی خواستم با تو ارتباط برقرار کنم؟؟؟؟!!!! مردم چه زرنگند حرف می گذارند توی دهن آدم!!!!

راستی چرا آقایون اینطوری هستند؟؟؟!!!!

دلم می خواست بش زنگ می زدم و می گفتم که اشتباه می کنید، من هرگز نخواستم با شما ارتباط برقرار کنم، مردیکه مدرس خوش خیال! چی فکر کردی؟!

اما یادمه که یک دوست خیلی خیلی مهربون و قدیمی از جنس خودش می گفت: بیشتر آقایون فحش دادن مستقیم خانمها رو هم به عنوان «چراغ سبز» برداشت می کنند دیگه چه برسه به برخورد محترمانه ی اعتراض آمیز!

پس بی خیالش می شم و می گذارمش در انتظار «ارتباط برقرار کردن» از جانب اینجانب!!!

********************************************************

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم                

                                           فروغ فرخزاد