دنياي آبي

اجتماعی

تربیت فرزند!
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: از زندگی ، جمله های من

تصمیم داشتم این پست رو با کلی توضیح و تفسیر بنویسم. اما دیدم بهتره به این مطلب توجه کنم که:

کم گوی و گزیده گوی، چون دُر

بنابراین فقط به همین بسنده می کنم که:

به خاطر داشته باشید که فرزندان ما «آن» می شوند که «ما» هستیم، نه آنچه که ما می خواهیم.

در همین رابطه جهت انتخاب همسر بهتر است این مورد را هم مد نظر داشته باشید.

*** منظورم اینه که همسر الان شما، مادر یا پدر آینده ی فرزند شماست.


 
سخن گفتن!
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: از زندگی

هر چند که ظاهر افراد -مخصوصاْ چشمهاشون- خیلی از خصوصیات شخصیتی شون رو بیان می کنه اما تا با کسی صحبت نکنی متوجه نمی شی که چند مرد حلاجه!

توی نمایشگاه نفت و گاز امسال، یکی از نیروهای خدماتی رو با خودمون برده بودیم که هم جوونه و هم خیلی خوش تیپ. هر کسی - خصوصاْ خانمها- می اومد غرفه ما فوری جذب ایشون می شد. اما تا ۲ کلمه حرف می زد، کاملاْ مشخص می شد که ایشون از نحوه ی کار شرکت  اطلاع ندارند و طرف یکی دیگه رو برای گفتگو انتخاب می کرد.

اصلاْ واسه همینه که بعضی ها ترجیح می دن که کمتر حرف بزنند. چون توی حرفهاشون همش سوتی می دن. یا اینکه نمی خوان شخصیتشون رو کسی بشناسه.

یادمه یک تازه داماد، می گفت که من تا ۶ ماه توی خانواده ی خانمم با کسی حرف نمی زنم. اولش باعث تعجب بود اما بعد که مشخص شد که شخصیت متزلزل و پر از اشکالی داره، علت عدم علاقه ی ایشان  به حرف زدن کاملاْ مشخص شد.

البته عکس این مطلب هم گاهی درست در می یاد که بعضی ها رو از لحاظ ظاهری اصلاْ نمیشه روشون حساب کرد. اما وقتی شروع به صحبت می کنند، متوجه میشیم که طرف چه آدم با معلومات و با کمالاتی هست.

واقعاْ قدیمیها خوب گفتند که:

تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.


 
یک کوچولو خاطره.
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: از زندگی

یادش به خیر اون قدیم ندیمها چه برو بیایی داشتم با این وبلاگ . یک فایل word داشتم که توش آمار همه اونهایی که برام کامنت می گذاشتد رو می گرفتم.

 

مثلاً می دونستم که هر کی چند بار برام کامنت گذاشته . البته این روند تا مدتی ادامه داشت. بعد که کمتر وقت اینجور آمار گیری رو داشتم، فقط آمار می گرفتم که کامنت گذاران جدید رو بشناسم. بعد از روی این فایل، یک فایل دیگه درست کردم که توش اسم همه وبلاگهایی بود که لینکشونو داشتم و از روی اون فایل مرتب لینک دوستان جدید رو به روز می کردم.

 

خلاصه روزگاری داشتم با این آمار گیری که شده بود مثل یک مسئولیت که اگر انجامش نمی دادم کلافه می شدم.

 

تا اینکه یکروز یک آقای محترم اهل رایانه اومد که رایانه منو که مادرش سوخته بود درست کنه. آقا زحمت کشیدند و بعد از چند روز برو و بیا یکی از درایوهای رایانه منو که همون درایو شخصیم بود پدرش و سوزوندند و  پاک نمودند.  آه از end نهادم در آمد . آقاهه رو دعوا نکردم چون خودش اونقدر هول شده بود که داشت سکته می کرد. نوع پاک کردنش هم از اون گونه ها بود که نمی شد کاریش کرد چون درایو c  رو روی درایو من paste کرده بود.

 

خلاصه جونم واستون بگه که آقا هی اظهار می نمودند که خسارتش هر چقدر باشه من جبران می کنم. منم توی دلم می گفتم آخه بخوره توی اون سرت خسارت می خوام چکار... اونهمه اطلاعات (غیر از مطالب وبلاگی خیلی چیزهای شخصی دیگه هم داشتم) رو چقدر قیمت گذاری کنم.  

 

از اون موقع به بعد، حس وبلاگ نویسی و وبلاگ خونیم کمرنگتر شد. اما هنوز هم سعی می کنم که لنگ لنگان بیام و از این دنیا محو نشم.

 

در آخر اینکه همچنان هستیم در خدمتتون.