دنياي آبي

اجتماعی

من یک خانم هستم!!!
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: از زندگی

هر روز عصر که از محل کار می خوام برم خونه، باید از پارک ساعی عبور کنم.

دیروز بعد از ظهر که طبق معمول داشتم از پارک ساعی رد می شدم، دیدم یک آقای جوان خوش تیپ توی پارک ایستاده و با یک صدای فوق العاده و رسا یکی از ترانه های داریوش رو می خوند. همونکه می گه: آه نمی کشم بمون...

 خیلی برام جالب بود:

اول به خاطر اینکه شجاعت به خرج داده بود، خیلی خوشم اومد.

دوم صداش خیلی بسیار زیاد زیبا بود.

سوم حالا خوش تیپ بود که بود(مهم نیست اصلاً). تیپش شبیه ناصر عبداللهی خدابیامرز بود، البته صورتشو ندیدم

چهارم اینکه: گاهی منم دلم می خواد مثل اون آواز بخونم بیرون از خونه.

یادم افتاد دیروز صبح که داشتم با دهن بسته زمزمه می کردم، یک پسرکی از کنارم رد شد و برگشت نگام کرد، حرصم دراومد.

دلم می خواست به دو تا دلیل اول بهش تبریک بگم، یا حس لذتی رو که از صداش می بردم با کف زدن کوچولو یا یک کلمه تحسین نشون بدم. اما به چند دلیل این کارو نکردم.

اول خودش. با خودم فکر کردم نکنه خیالات برش داره!

دوم دیگران. نزدیک محل کارم بود و محل عبور خیلی از همکارها. یکی اگر منو می دید دیگه دست می گرفتند برام که خانم دنیای آبی توی پارک به یک پسری متلک گفته!

سوم هم گربه ها اونجا بودند

یکجورائی از خودم دلگیر شدم. آخه چرا نمیشه خودم باشم؟ چرا باید اینهمه ظاهر سازی باشه؟ چرا جامعه ما اینجوریه؟

همیشه باید مثل خانمها باشیم. خانمهای تعریف شده مطابق با عرف!

خانمها نباید بخندند.

خانمها باید سنگین راه بروند.

خانمها نباید نگاه کنند.

خانمها فلان... خانمها بهمان

همه وجودمون رو پنهان می کنیم، تا به ما بگویند: دختر خانم و خوب!