دنياي آبي

اجتماعی

آسمان لرزه!
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: جمله های من

فریاد که به آسمان رود،

اینبار آسمان لرزه را زمین، نظاره گر خواهد بود.


 
 
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی

اینروزها توی دنیای مجازی خیلی کمرنگ شده ام، اینرا دوست ندارم.

اما توی دنیای واقعی پر رنگ شده ام، آنقدر که رنگم چشم بعضی را می آزارد. هر چند که اینرا دوست دارم اما شاید پاکم کنند!


 
آهای روشنفکر!
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

تو! می خواهی با من، ما شوی؟!

چرا وقتی <تو> می خواهی، با شهامت قدم جلو می گذاری، و پیروزی ات را با افتخار جشن می گیری؟

اما وقتی <من> بخواهم با تو <ما> شوم، اگر جرأت کنم و قدم پیش بگذارم، در آخر سرافکندگی و تهمت و افترا نصیبم خواهد شد؟!

It is not faaaaaaaair!


 
خلیفة الله!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

اتوبوس برقی

خیلی شلوغ نبود. همه غرق افکار و حرفهای خودشان.

بین دو کابین سمت آقایان، پسری بیست و چند ساله، خوش قد و بالا، دمپایی به پا با رنگ و روی پریده. تابلو بود. شروع به صحبت کرد:

خانمها!‌ آقایان! (ناگفته نماند که صورتش سمت خانمها بود)

من معتاد بودم. الان توی یک کانون ترک اعتیاد هستم. ببینید این که دستمه، کارت اونجاست (یک مقوای قهوه ای رنگ رو نشون داد) می خوام برم شهرستان، پیش خانوادم، اما پول بلیط اتوبوس رو ندارم. به من کمک کنید. پول بلیطش میشه ۴ هزار تومن. سرش را پائین می اندازد. سعی می کند قیافه اش را مظلوم نشان دهد.

از ظاهرش پیدا بود که معتاد است و به نظر می آمد هنوز ترک نکرده. خانمها اظهار نظر کردند: دروغ می گه! یکی از خانمها یک اسکناس کم ارزش به دستش داد!

جوانک به اسکناس نگاهی کرد و به مردمی که تکانی برای کمک کردن به خود نداند. سرش را پائین انداخت و اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد.

جوانک روبرویش گفت: از اول نباید می رفتی دنبالش!

معتاد جوان، اشک می ریخت.

چشمهایم را بستم...اندیشیدم... هیچکدام از ما مطمئن نبودیم که جوان راست بگوید و هیچکداممان هم نمی توانستیم مطمئن باشیم که دروغ می گوید.

یادم آمد: زمانی را که برای خواسته ای به درگاه خدا آویزان می شوم... التماسش می کنم... اشک می ریزم... قسمش می دهم... یادم آمد... که قول می دهم دیگر گناه نکنم... قول می دهم فلان کار صواب را انجام دهم... یادم می آید که خدا می داند که به راستی درون من چیست... که من بعداْ همچین هم سر قولهایم نخواهم ماند... خوووب می داند... اما... رحم می کند... به من می خندد که نه.. این خبرها هم نیست و بعد از حل مشکلت، تو این لحظه را فراموش خواهی کرد و دوباره همان آش و همان کاسه!

یادم آمد: بعد از آش و کاسه، باز هم محتاجش می شوم و...

مگر خودش نگفته: صد بار اگر توبه شکستی باز آ؟

صدایی شنیدم که گفت: «اشک تمساح می ریزد»

گونه هایم خیس شدند.

مگر نه اینکه او از روح خود در ما دمیده؟ مگر نه اینکه ذات ما از او سرچشمه می گیرد؟!

حالا که گردش روزگار تکه کاغذ سبز کثیفی را به جای اینکه در جیب او بگذراد، در کیف من قرار داده بود، باید خلیفة الله باشم،‌ یا به آسانی بگذرم؟!

اینکه او معتاد بود درست، خطاکار بود؟ شاید درست... اما مهم این بود که محتاج بود.. محتاج تکه کاغذ سبز کثیف توی کیف من!