دنياي آبي

اجتماعی

خنده!
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعرکی

«تو به من خندیدی

           و نمی دانستی»

           کز پس خنده غمی می آید

            و تو را می برد از راه به دور

                  تا رسی آنجا که

                  کسی منتظر است

                  تا بخندد برتو

«شاعر بعد از این»

باتشکر از لطف حمید مصدق

*****

توجه توجه: کامنتهای پست قبلی به دلایل امنیتی تآئید نخواهد شد. با تشکر از الطاف بیکران شما.

بده در راه خدااااا

به من عاجز یک چند روز «وقت» کمک کنید.


 
نامه ای به شما
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی

سلام

اینروزها سرم خیلی شلوغه!

اینروزها کامپیوترم هزار بار خراب شده!

اینروزها یک نامرد می یاد و برام کامنتهای بد می زاره! (واسه همینه که تآئید رو گذاشتم)

اینروزها همین نامرد به نام من و از طرف من رفته جای دیگه و کامنت زشت گذاشته!

ببین نامرد! تو اگر اعتقاد نداری، بدون که من دارم... بدون که دارم... و امیدوارم هر چه بدیست در دنیا و آخرت نصیبت شود. این جواب همه فحشها و تهمتهای توست!

نمی دونم واسه چه کسانی دقیقاْ از این کامنتها گذاشته!

من از همتون معذرت می خوام.

دلم واستون تنگ شده! اما خیلی خیلی سرم شلوغه...

لطفاْ شما هم برای نابودی این نامرد دعا کنید.

خدانگهدار فعلاْ


 
اندر باب مترو!
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی

۱- استفاده از مترو = صرفه جویی در وقت و پول و عطر شما!

۲- آخ که این قطارهای مترو از صد تا سالن مد بهتر تر بیدن! انواع و اقسام مدل مو و آرایش و مانتو و روسری رو می تونی در مدت ۱۵-۲۰ دقیقه با دقت تمام نگاه و بررسی کنی.

۳- دست فروشها هم که انواع و اقسام لباسهای زیر و روی زنانه رو می یارن و کلی سرگرم میشیم و اینها... دیگه این فالیگرهای پرنده دار از مد افتاده!

۴- یادمه چند وقت پیش توی یکی از ایستگاههای مترو تصادف شد. دو تا قطار با هم، مسلماً اونهایی که توی واگن آخر قطار جلویی و اونهایی که توی واگن اول قطارعقبی بودند، بیشتر آسیب دیدند. به نظرم مدت کوتاهی بعد از اون بود که اولین و آخرین واگن رو به خانمها اختصاص دادند! (اولها دو تا واگن جلویی بود فقط)

۵- جسارتاً این بنده خداها کارمندهای مترو رو باید هر چند وقت یکبار بشون اجازه بدن که بیان روی زمین مخشون یک کم هوا و آفتاب بخوره. چند وقتیه که می بینم توی ایستگاههای مترو سر اینکه طرف بلیط نداره یا اینکه چرا اونجا ایستادی، به مردم بنده خدا گیر می دن و داد و هوار و دعوا راه می اندازند! فقط به خاطر یک بلیط! آخه تازگیها بلیط مترو رو باید نگه داشت و توی بعضی از ایستگاهها موقع خروج دوباره بلیط رو بزنی توی دستگاه تا راه عبور باز بشه. خوب بار اول که طرف نمی دونه، به احتمال زیاد بعد از ورود به مترو از شر بلیطش خلاص میشه. اونوقته که آخر ایستگاه گیر می افته. حالا برخورد این کارمندان عزیز با این بنده خداها چرا اینقدر بده!! من نمی دونم!

من و  برادرم وقتی برای اولین بار بعد از اجرای این طرح سوار مترو شدیم، آخرش دچار همین مشکل شدیم. من که کارت اعتباری داشتم، دادمش به برادرم و رد شد. خودمم عین بچه مظلوما رفتم اونجا به یک آقاهه گفتم: من بلیطمو نگه نداشتم، میشه به من یک بلیط دیگه بفروشید؟ اون هم با کمال مهربانی و لطف و اینها اومد و با کارت خودش برام راه عبور رو باز کرد و ادای احترام کرد (خم شد و دستهاشو اینجوری باز کرد) و گفت بفرمائید خواهش می کنم. ولی نمی دونم چرا با این آقاها همش دعواشون میشه!!!

۶- توی ایستگاههای شلوغ اگر بخوای تند راه بری و تنه ات به کسی نخوره، باید یک کم آکروبات بازیت خوب باشه

***توجه توجه::: عکس جنبه ی < تزئینی> دارد نه <آموزشی>


 
از ۷/۷/۷۷ تا ۸/۸/۸۸
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

اولین سری از مجموعه ی تهران 20 رو خیلی خوووب یادمه. با اجرای زیبا و جذاب مرحوم علیقلی.

مجری مرحوم و دوست داشتنی، برنامه رو خیلی با حرارت و زنده اجرا می کرد. اون موقع ها هنوز نمی دونست سرطان داره یا نمی دونم هنوز سرطان نگرفته بود.

نمی دونم این روزها چرا همش یاد برنامه اش می افتم و یاد اون حرفش در تاریخ ۷/۷/۷۷! حس کردم حالا که می یاد توی ذهنم، یکجور وظیفه دارم که اینجا ازش یادی کنم.

اون شب حالم خوب نبود، برای یک مسأله ای خیلی آزرده بودم و فکر می کردم دنبا به آخر رسیده. توی همون حال تلویزیون رو روشن کردم و سعی کردم خودمو سرگرم کنم. علیقلی خدابیامرز رو هم خیلی دوست داشتم. با حرارت و پر انرژی و مهربان و مسلط و خونگرم.

اون شب آقای علیقلی گفت: امروز ۷/۷/۷۷ بود. روزی که ۴ تا رقم کنار هم و عین هم توش هستند. این واقعه تا چند سال دیگه یعنی تا ۸/۸/۸۸ اتفاق نمی افته. امروز رو به یاد داشته باشید و ببینید تا اون تاریخ، چه اتفاقاتی توی زندگیتون می افته!

خودش خدابیامرز به ۸/۸/۸۸ نرسید. این یکی از این اتفاقات در طی این چند سال هست.

من اما در طی این چند سال، بارها و بارها به آخر دنیا رسیده ام و دوباره دنیایم را ساخته ام. اتفاقات زیادی توی زندگیم افتاده اونقدر که واقعه اون شب ۷/۷/۷۷ برام خیلی کمرنگ شده! و نمی دونم تا سه سال دیگه چی میشه و کجا هستم. اما مطمئنم هر جا که باشم به یاد مرحوم علیقلی خواهم بود.

*******

توجه توجه: جشن قلک شکان محک - همین جمعه - در محل بیمارستان محک - جهت کسب اطلاعات بیشتر به اینجا بروید.


 
شهر!
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: داستانک

بعد از چند ماه دوری از خونه، در شرایط سخت و هوای برفی به خونه برمی گشتم. برف همه جای دشت اطراف دهکده رو سپید کرده بود.

 

سپید ِ سپید

 

سعی می کردم قدمهامو سریعتر بردارم تا زودتر به خونه برسم، هوا خیلی سرد بود. اما توی برف سنگین نمی شد راحت قدم برداشت. از دور یک نقطه سیاه وسط دشت دیدم، به نظرم رسید گاهی حرکت می کنه. جثه اش اندازه آدمیزاد نبود، حدس زدم یک حیوونی هست که توی برف گیر کرده.

 

یک کم که نزدیکتر شدم، نقطه سیاه به نقطه بزرگتر و قرمز رنگی تبدیل شد که خیلی آروم حرکت می کرد.

 

با خودم گفتم:خدای من! حیوون که نیست، یعنی آدمه؟!

 

هر چه نزدیکتر می شدم مطمئن تر می شدم که آدمه، اما یک آدم کوچولو، یک بچه!! توی این هوا؟! اینجا؟! سعی کردم هر جور شده سریعتر بهش نزدیک بشم. خیلی آروم و به سختی قدم بر می داشت.

 

دیگه تقریباً بهش رسیده بودم. نگاه معصومانه اش به صورتم افتاد، با صدای خفه و خیلی آرومی گفت: آقا! راه شهر از این طرفه؟

 

نگاهش کردم، بیشتر ژاکت قرمز رنگش رو برف پوشونده بود. داشت از حال می رفت. انگار که تلالوء ژاکت توی صورتش افتاده بود.

 

قرمز  ِ قرمز

 

با فریاد گفتم: بچه جون شهر می خوای بری چیکار توی این هوا؟

 

دستش رو لرزان آورد بالا، تازه متوجه یک قلک توی دستش شدم، گفت: می خوام با پولهام برای مادرم "طلاق" بخرم.

 

با تعجب گفتم: چی بخری؟

 

گفت: "طلاق" آخه مامانم هر شب با بابام دعوا می کنه و می گه منو ببر شهر طلاق منو بده! منم می خوام براش طلاق بخرم تا دیگه با بابام دعوا نکنه!

 

وااای چی می تونستم بگم؟

 

دیگه نمی تونست روی پاهای یخ زدش بایسته و رو به زمین خم شد! بغلش کردم و توی بغلم فشردمش. با آخرین رمقهاش چشماشو باز کرد و پرسید: با پولهای این قلک به من "طلاق" می دن؟

 

بدون اینکه منتظر جواب باشه، چشمهاشو بست.

 

باید زودتر به ده می رسیدم! نمی دونم چه جوری توی اون برف به اون سرعت می دویدم!

 

خونه که رسیدم، پدر و مادرم با دهان باز از دیدن من و اون بچه به استقبالم اومدند! اول به بچه خوب رسیدگی کردم و بعد جریان رو برای خانواده تعریف کردم.

 

خدا رو شکر حال بچه چندان بد نبود. برادرم دکتر رو خبر کرد و دکتر چند تا دارو داد و گفت که دچار سرماخوردگی شده ولی شدید نیست و به زودی حالش خوب میشه!

 

شب تا صبح کنارش بیدار موندم. نیمه شب پدرم خبر آورد که از ده پائین دنبال یک بچه ی گمشده هستند. پدرم گفته بود که بچه توی خونه ما هست و یک کم ناخوش احوال و اونها گفته بودند که فردا با پدر و مادر بچه بر می گردند.

 

مادرش که اومد، بچه رو توی بغلش می فشرد و زار زار گریه می کرد. پدرش هم کناری ایستاده بود و آروم اشک می ریخت. وقتی حرفهایی که بین من و اون بچه رد و بدل شده بود رو بهشون گفتم، اشکها غلظت بیشتری پیدا کردند.

 

تا فردای اون روز هر سه مهمان ما بودند. بچه دیگه حالش بهتر شده بود. هر سه با هم به سمت ده پائین حرکت کردند. دم در اونقدر ایستادم و نگاهشون کردم تا هر سه یک نقطه سیاه شدند. نقطه سیاهی که به آسمونی که دیگه توش ابری نبود، وصل شده بود. آسمان آبی بود.

 

آبی ِ آبی