دنياي آبي

اجتماعی

بازی و ریاضی!
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 1 x 8 + 1 = 9

 12 x 8 + 2 = 98

 123 x 8 + 3 = 987

 1234 x 8 + 4 = 9876

 12345 x 8 + 5 = 98765

 123456 x 8 + 6 = 987654

 1234567 x 8 + 7 = 9876543

 12345678 x 8 + 8 = 98765432

 123456789 x 8 + 9 = 987654321

 

 1 x 9 + 2 = 11

 12 x 9 + 3 = 111

 123 x 9 + 4 = 1111

 1234 x 9 + 5 = 11111

 12345 x 9 + 6 = 111111

 123456 x 9 + 7 = 1111111

 1234567 x 9 + 8 = 11111111

 12345678 x 9 + 9 = 111111111

 123456789 x 9 +10= 1111111111

 

 9 x 9 + 7 = 88

 98 x 9 + 6 = 888

 987 x 9 + 5 = 8888

 9876 x 9 + 4 = 88888

 98765 x 9 + 3 = 888888

 987654 x 9 + 2 = 8888888

 9876543 x 9 + 1 = 88888888

 98765432 x 9 + 0 = 888888888

 

 Brilliant, isn't it? 

 And finally, take a look at this symmetry:

 

 1 x 1 = 1

 11 x 11 = 121

 111 x 111 = 12321

 1111 x 1111 = 1234321

 11111 x 11111 = 123454321

 111111 x 111111 = 12345654321

 1111111 x 1111111 = 1234567654321

 11111111 x 11111111 = 123456787654321

 111111111 x 111111111=12345678987654321


 
دلتنگ!
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: جمله های من

 

چقدر دلم تنگ است برای «دلتنگ شدن»!

 


 
مادر یعنی:
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

از وقتی که امکان وجودت، به وجود می آید، درد مادر شروع می شود. شروع می کنی به خوردن شهید شیرین جانش!

و تو بزرگ می شوی!

عادات غذائی اش به هم می ریزد. به بوها و مزه هایی حساس می­شود. کم کم تو رشد می کنی و  ظاهرش تغییر می کند. زیبائی اش به هم می ریزد . به امید آن می ماند که تو روزی بیائی و او به شکل اولش بازگردد. که معمولاً اینگونه نخواهد شد و بدن زیبای اولیه با تغییری ماندگار برای او به جای خواهد ماند.

به دنیا آمدنت خود، زحمتی دو چندان و درد فراوانی به همراه دارد برایش، اما با اشتیاق درد را به جان می خرد تا روی ماه تو را ببیند.

روی ماهت را به آغوشش می فشارد تا نوع دیگر از شیره جانش را بنوشی و رشد کنی. مراقبت از تو را بی هیچ چشمداشتی بر عهده می گیرد. چشمهایش همیشه باز و نگران همه چیزت حتی تغییر رنگ مزاجت . اشکهای دردآلودت، خون به جگرش می کند.

و تو بزرگ می شوی!

آرام آرام حرف زدن را، غذا خوردن را، راه رفتن را، ادب و احترام را به تو می آموزد. هر زمین خوردنت، مثل خنجری به قلبش فرو می رود. هر غذایی که به گلویت می پرد، راه گلویش را می گیرد. هر حرفی که یاد می گیری، اشتیاقی به جانش می ریزی.

و تو بزرگ می شوی!

مدرسه می روی و می روی و می روی... راههایی که خودش به خطا رفته، می خواهد به تو بقبولاند که اشتباه است، اما تو کمی اش را قبول داری و بقیه اش را خودت می آزمائی و شکست می خوری و او می شکند.

و تو بزرگ می شوی!

اگر پسر باشی که کمتر ولی اگر دختر باشی، رنجی مضاعف برایش به ارمغان خواهی آورد. همه آلام مادر شدنت، رنجی می شود اضافه بر رنجهای او..

و این زنجیر تا ابد ادامه دارد.

برترین شادی اش دیدن شادی و آسایش توست و رنج خودش در راه رسیدن تو به آسایش، دردی لذت بخش است و بس!

و چقدر راحت و بزرگوارانه گستاخیهایت را می بخشد و می گذرد.

مادر یعنی: بنده ای که داوطلبانه فدای بنده / بندگانی دیگر می شود.

شعر زیر ترجمه هنرمندانه یک قطعه آلمانی به دست ایرج میرزاست در همین رابطه:

 

قلب مادر


داد معشوقه به عاشق پیغام             که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور، کند             چهره پر چین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلوده زند            بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند            همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است            شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یک رنگ تورا            تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی            باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنگش بدری           دل برون آری از آن سینه ی تنگ

گرم و خونین به منش باز آری            تا برد از آینه ی قلبم زنگ

عاشق بی خرد ناهنجار            نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد            مست از باده و دیوانه ز بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک            سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد سرمنزل معشوقه نمود            دل مادر چون به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمین             واندکی رنجه شد او را آرنگ

آن دل گرم که جان داشت هنوز            اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست، نمود              پی برداشتن دل، آهنگ

:دید کز آن دل آغشته به خون              آید آهسته برون این آهنگ

!آه دست پسرم یافت خراش!              وای پای پسرم خورد به سنگ

 

ایرج میرزا


 
محک!
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: جمله های من

کسی گفت: «چیزی» بین ما نیست!

دیگری گفت: بهتر است «بـــِــینی(Beini)» نباشد وقتی «چیزی» در آن نیست!

***********

* بازدیدی از بیمارستان کودکان سرطانی محک به زودی انجام خواهد شد. هرکی دوست داره در این بازدید حضور داشته باشه، بره اینجا و ثبت نام کنه.

* خوندن این لینک هم واسه انگلیسی خوبه و هم احساس. (متنش خیلی ساده هست)

* این لینک هم یک جور تست هوش هست.

* اینجا یک شعر بود که خیلی خوشم اومد.

 


 
رابطه موش با بیکاری
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، شاد

 

رابطه نداره؟

صبر کن الان ربطش می دم:

 

در سالهای اخیر بارها و بارها مشاهده کرده ایم که شهرداری دورانهای متعددی از سال را دوران "مبارزه با موش" نامگذاری کرده. سم ریخته اند، تله گذاشته اند، موشها را کشته اند و زندانی و تبعید کرده اند اما همچنان جمعیت موشها (مثل جمعیت تهران – دور از جون شما-) رو به فزونی است .

 

چیزی که به نظر من دولت و شهرداری از آن غافل است، "بسیج همگانی" است. بارها و بارها شاهد بوده ایم که ملت غیور ایران هر گاه تصمیم به کاری بگیرد، از نوع همگانی، آنچنان بسیج می شود که بیا و ببین و بخور و ببر!

 

البته این بسیج همگانی هم همچین الکی - پلکی  راه نمی افتد. باید یک ریشه ای در فرهنگ یا مذهب ما داشته باشد. 

 

از آنجایی که کشتن موش در گذشته چندان با اهمیت نبوده، در فرهنگ ایرانی نمی توان ریشه ای  برای بسیج شدن پیدا کرد.

 

از طریق دین هم که موش به نظرم نجس است – نمی شود کار زیادی کرد، به دلیل اینکه موشها داخل جویهای خیابان هستند و به ندرت به داخل منازل می آیند. هر چه باشد در جویها به اندازه کافی خوراکیهای خوشمزه وجود دارد. چرا بیان توی منازل مردم مستضعف که خودشان هیچی ندارند که بخورند.

 

چند مورد گزارش ورود موش به منزل شنیده ام که بلافاصله خانواده دست به دست هم داده، موش را محاصره سیاسی- اقتصادی- اجتماعی – مکانی کرده اند و به بیرون فراری داده اند. (هرچند که ما ایرانیها در برابر این محاصرات امریکائی خم به ابرو نمی آوریم، اما اگر بخواهیم کسی را محاصره کنیم، دمار از روزگارش در می آوریم- دیگر چه برسد به یک موش بی نوا-)

 

 

خوب حالا که از این دو راه به جایی نرسیدیم، پیشنهاد من راهی است که به عقل جن هم نمی رسد (ولی به عقل من رسیده )

 

بهتر است شهرداری جهت انجام کارهای اداری خود، قانونی بگذارد که برای انجام کار فلان یا بهمان چند تعداد موش مرده تحویل دهید تا کارتان انجام شود.

 

باور کنید که این فکر بکری است. 

 

 

تصور کنید:

 

1- جهت گرفتن پایان کار ساختمان== 50 عدد موش مرده

 

2- جهت گرفتن اجازه ساخت هر واحد == 50 عدد موش مرده

 

3- جهت دریافت جواب سلام از هر کدام از کارمندان == 3 عدد موش مرده

 

البته این میزان بنا بر تصمیمات شهرداری محترم قابل تغییر می­باشد.

 

بعدش دیگه خودتون تصور کنید صحنه حمله مردم به موشهای بیچاره رو! دماری از روزگارشون در آرند که نسلشون ور بیفه و از روزگار محو بشه!

 

در این بین همه که فرصت موش گیری رو ندارند، مسلماً تعدادی افراد بیکار به موش گیری، تن در خواهند داد و بابت هر موش مرده، مبلغی رو از خریدار دریافت خواهند کرد.

 

بدون شک افراد سودجویی هم پیدا خواهند شد که شروع به پرورش موش و بعد هم کشتن و تحویل اونها به خریداران خواهند کرد. 

 

آگهی بازرگانی رو داشته باشید: " تحویل هر تعداد موش مرده در محل، فقط با یک تلفن"

 

این آگهی از تلویزیون و رادیو مرتباً پخش خواهد شد. بیلبوردها و پیامهای کوتاه تلفنی رو فراموش نکنید.

 

ملاحظه فرمودید: هم مشکل موشها از بین خواهد رفت و هم مشکل بیکاری تعداد زیادی (موش گیری- پرورش موش- سازنده های آگهی های تبلیغاتی) مرتفع خواهد شد.

 

البته تبعاتی هم به دنبال خواهد داشت که در صورت کم شدن و از بین رفتن موشها اینهمه آدم بیکار خواهند شد. بنابراین عده ای متقلب تعدادی موش پرورش یافته را در جویها رها خواهند کرد و الی آخر...

 

اونوقت تعداد نیروهای پلیس هم باید جهت دستگیری این متقلبین افزایش پیدا کنه!

 

می بینید اینجوری کلی از ملت بیکار، کارمند خواهند شد و آمار بیکاری کلی کاهش پیدا خواهد کرد.

 

باور کنید به همین سادگی

 


 
پری بود و ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعرکی

نگاه، اعتماد بود و بس!

کلام، مهربانی بود و بس!

خواسته، محبت بود و بس!

دست، دوستی بود و بس!

دل، عشق بود و بس!

لبخند، پیمانه بود و بس!

یار .... اما ... دیو بود و بس!

(شاعر بعد از این!)

*********

توجه توجه: جهت اعلام آپدیت به اینجا یا اینجا بروید و آدرس خود را در محل مربوطه وارد نمایئد.

در اینصورت کسانی که دراینجا یا اینجا یا امثال اینها عضو شده اند، از آپدیت شما در اسرع وقت مطلع خواهند شد.

(لینکهای منو ببینید، اونهایی که اعلام آپدیت می کنند، لینکشون بالاتر از همه قرار می گیرد و مارک دار می شود.)


 
مبارزه
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

تازه چشمهام داشت گرم می شد که یکدفعه مورچه سرشو آورد تو اتاق و گفت: خاله!

- جانم؟ بیا تو (تا اومد تو برق اتاق رو روشن کرد) خاموش کن. (خاموش کرد و بعدش دوید و رفت بیرون) چرا رفتی؟

- می ترسم تاریکه!

- من که هستم... (بازم سرشو آورد تو ولی توی اتاق نیومد نیامد)‌ ببین خاله تو نباید بترسی تو دیگه بزرگ شدی.

- پاندا هم که از من بزرگتره از تاریکی می ترسه!

- خوب نیست خاله جون! تو باید با ترست مبارزه کنی! (سرشو برد بیرون از اتاق و چند دقیقه بعد)

- خاله - مبارزه کنم -  یعنی چی؟

- یعنی با اینکه از تاریکی می ترسی، ولی بری توی تاریکی تا یواش یواش ترست از بین بره. فکر نکن بزرگترها از هیچ چیزی نمی ترسن، بزرگترها با ترسشون مبارزه می کنند  و کم کم ترس از یادشون میره!

(آروم و متفکر سرشو از داخل اتاق برد بیرون و هیچی نگفت)

باز هم ترسید.... اما می دانم مبارز خوبی می شود!

پ. ن: عکس مورچه و پاندا