دنياي آبي

اجتماعی

حکمت!
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

کوچک که بودم، روزی از مادرم خواستم که پیراهنی که نسبتاً گران قیمت بود برایم خریداری کنه. مادرم قبول کرد اما گفت باید پولشو خودت بدی. گفتم: من که اینقدر پول ندارم. گفت: باشه بهت قرض می دم، هر موقع پول داشتی، قرضت رو بده.

 

منم قبول کردم و صاحب اون پیراهن شدم. هر وقت پول تو جیبی می­گرفتم، بیشترشو به مادرم می دادم و یک کمشو برای خودم بر می­داشتم.

 

یادمه که اون روزها خیلی سخت می­گذشتند. بعضی وقتها از رفتار بی­رحمانه مادرم ناراحت می­شدم. اما همه قرضم رو ادا کردم و یادمه آخرین قسط رو که پرداخت کردم، از خوشحالی بال در آوردم. شکل پیراهن رو هنوز هم خیلی خوب یادمه.

 

حالا که بزرگتر شدم، می­فهمم که اون موقع مادرم درس زندگی به من می­داد و سختگیری­اش از روی حکمت بود و خوشحالم که چنان رفتاری با من داشت.

 

          ای مهربانتر از مادر! حکمتت را از این آزمونهای سخت، تو خود دانی و بس!

       شاید روزی آنقدر بزرگ شوم که بتوانم با تمام وجود شکرگزار آزمونهایت باشم.


 
حس!
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: جمله های من ، احساسی

وقتی که با چشم، نرمی ابر را حس می کنی، حس بینایی وظیفه حس لامسه را بر عهده می گیرد!

گاهی برای درک چیزی،‌ لازم نیست حس مربوطه را به کار ببری.

برای شنیدن،‌ همیشه گوش لازم نیست.

برای دیدن، همیشه چشم لازم نیست.

برای بوئیدن همیشه بینی لازم نیست.

برای چشیدن همیشه زبان لازم نیست

و خصوصاْ برای لمس کردن همیشه حس لامسه لازم نیست.  


 
دروغ!
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

آی آدمها چرا دروغ می گید؟

ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه! می دونستید؟

حتی از پشت این دیوار شیشه ای هم میشه دروغگوها رو شناخت. حالا با یک کم تاخیر. اما میشه شناخت.

آدمها اگر فقیر باشند، اگر بد قیافه باشند، اگر بی سواد باشند، اگر معلول باشند، اگر بدون اطلاعات (عمومی، ورزشی، مذهبی، سیاسی، اجتماعی و....) باشند، خیـــــــــلی بهتر از اینه که دروغ گو باشند.

خیلی هامون یادمون رفته داستان چوپان دروغ گو رو که جزء اولین درسهای مدرسه هامون بود.

اینکه دیگران روی حرفهای ما ذره ای حساب نکنند،‌ خیلی بدتر از اینه که بدونند ما چه نقاط ضعف ظاهری ای داریم.

همه ما تلاش می کنیم دوستانی داشته باشیم. که باهاشون لحظاتی رو بگذرونیم و غمها و شادیهامونو باهاشون تقسیم کنیم. به دروغ بالابردن خود، چقدر ارزش داره که یک دوستی رو به خاطرش از دست بدیم. دوستیهایی که بیشتر مواقع خیلی با ارزش هستند. یا یک ارتباط که پایه هاش روی دروغ باشه، فکر می کنید تا کی می تونه دوام بیاره؟

بعضی ها اونقدر دروغ گفتند که دیگه نمی تونند راست بگن. اما اراده آدمها بالاتر از این حرفهاست و هر کی سعی کنه، می تونه عادات بدشو ترک کنه.

نمی دونم این روایت رو شنیدید یا نه؟ یادمه که اینو اولین بار از مادربزرگم شنیدم که روزی جوانی به حضرت محمد (ص) مراجعه می کنه و میگه: من دو خصلت بد دارم که می خواهم یکی از آنها را کنار بگذارم. دروغ می گویم و زنا می کنم. کدام یکی را ترک کنم؟ حضرت می فرماید: دروغ گوئی را.  (نمی دانم این روایت چقدر دقیق است)

ظرافت این روایت در این است که کسی که بخواهد دروغ گوئی را کنار بگذارد، باید رفتارهای دیگرش را هم اصلاح کند از جمله: زنا کردن را و دروغ گوئی پایه و اساس خیلی از رفتارها و خصلتهای نادرست است.

البته ما هممون از دروغهای مصلحتی گاهی استفاده می کنیم. اما دروغ گو بودن تعریف دیگری دارد بدون شک!


 
همه ی من!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

نمی دانم کسی هست که بتواند همه ی آنچه را که «هست» در وبلاگ خود بیان کند؟ حتی اگر بخواهد؟

چطور می توان به خوانندگان فهماند که صاحب وبلاگ چگونه راه می رود، غذا می خورد، نگاه می کند، عصبانی می شود، می خندد، ناراحت می­شود، غصه می خورد یا دلش می شکند؟ چقدر مذهبی یا غیر مذهبی است؟  همه اینها بخشی از شخصیت هر کسی است.

به نظر من «وبلاگ هر کدام از ما» فقط بخش کوچکی از ماست که نمی توان تنها به تکیه بر آن گفت که کسی را کاملاً شناخته ای.

مثلاً وقتی کسی فقط شعر یا داستان می نویسد، چگونه می شود او را شناخت؟ حتی کسی که از روزمرگیهایش می نویسد، فقط بخش کوچکی را می نویسد و نمی تواند همه اتفاقات و وقایع را کامل و دقیق و با تمام احساس خشم و شادی و نفرت و غم بیان کند.

بارها پیش آمده که از خواندن مطلب یک نفر یک برداشت اشتباه کرده ایم و ناخواسته باعث رنجاندنش شده ایم.

وقتی کسی راجع به موضوعی مثلاً مذهب، نکته ای منفی می نویسد، دلیلی بر اثبات این موضوع نیست که او بی مذهب است. یا بالعکس وقتی کسی موضوعی مذهبی می نویسد، دلیلی بر اثبات این نیست که او خیلی مذهبی هست. حتی کسانی که وبلاگهای کاملاً مذهبی دارند یا غیر مذهبی دارند، نمی توان آنها را کاملاً شناخت، چون مذهب بخشی از شخصیت هر کسی است. مذهبیها هم می توانند بداخلاق باشند و هم خوش اخلاق یا غیر مذهبیها. (مذهب را از این جهت مثال زدم که ملموس تر باشد)

اینجا دنیای مجازی است.

توی دنیای مجازی هر کس می تواند بخشی از زیبائی یا زشتی وجودش را به نمایش بگذارد. بعضی ها واقعیت ها را می نویسند و بعضی ها لذت می برند که غیر واقعی بنویسند و عده ای را تحت تاثیر مثبت یا منفی قرار دهند و به نوعی سوء استفاده کنند.

مرضی دنیای آبی:

دنیای آبی مرضی، فقط بخش کوچکی از مرضی است. بیشتر وقتها چیزهائی را می نویسم  که باعث شادی یا رنجاندنم شده و در جامعه دیده ام. یک جور مطالب شخصی-اجتماعی. تا به حال غیر از حقیقت چیزی ننوشته ام .

وقتی مطلب «قرار وبلاگی» (دو تا پائین تر) رو نوشتم، یکی از دوستان برایم کامنت گذاشته بود که:

حامدفردین

یکشنبه 24/2/1385 - 8:10

سلام به مرضی عزیز...مرسی که به جشن تولدم اومدی.........نمی دونم چرا از قرار های وبلاگی خوشم نمیاد...تا حالا هم نرفتم...یعنی ذهنیت خوبی ازشون ندارم...راستی خیلی خوبه که ذهن مشغولیهای تو این موارد پیش پا افتاده هست...که با مطرح شدنش تو وبلاگت...آسوده میشه...آدمایی امثا تو خیلی زیاد عمر می کنن...و به قول ما مردا خوب هم می مونن...امیدوارم همیشه شاد باشی...یاحق

hamedfardin.mihanblog.com - hamedfardin@yahoo.com

این شاید به خاطر بوده که من هیچ وقت از مشکلات و غمهای واقعی زندگیم ننوشتم. اما:

 

درد عشقی کشیده ام که مپرس                     زهر هجری چشیده ام که مپرس

نگشته در جهان و اول کار                               دلبری برگزیده بودم که مپرس

تا کجا رفتم و ماندم و عاقبت                            داغی به پیشانیم زد که مپرس

(حافظ چون با من دوسته، ناراحت نمیشه که من توی شعرش یک کوچولو دست بردم)

 

نمی دانم برداشت دیگران از مطالب من چیست. بعضی ها شاید نظر کاملاً مثبت یا بعضی ها نظری کاملاً منفی داشته باشند. آنچه که برایم مهم است، تا حد امکان نرنجاندن دیگران است. حتی اگر خودم زود رنج باشم.

 

زود رنج بودن از نظر من یعنی: کسی که وقتی از آنهائی که دوستشان دارد و رویشان حساب می کند، رفتاری ببیند که قابل توجیه نباشد و زود ناراحت شود.

لجباز بودن یعنی: کاری را که دوست داری انجام دهی و به نفعت است، فقط برای اینکه دیگران را آزار دهی، انجام ندهی. هر چند که خودت هم آزار ببینی.

 

تا آنجا که خودم را شناخته ام، هم زود رنج هستم و هم لجباز. هر چند که سعی کرده و می کنم که این دو خصلت را کاهش دهم، اما هنوز در وجودم هستند و مرا ترک نکرده اند. (یا من ترکشان نکرده ام)

علت نوشتن این مطلب موضوعی بود که دیروز برایم اتفاق افتاد و آزرده ام کرد. دوست عزیزی دارم (توی دنیای مجازی) که نویسنده توانا و قابلی است و دوستی اش برایم مایه افتخار. حدود یک سالی هست که می شناسیم هم را مدت و کوتاهی هست که می چتیم. دیروز خواستم توی لیست اضافه کنم اسمشو، موافقت نکرد و با یک اسم دیگه اومد و خواست که اونو توی لیستم اضافه کنم. منم چون رنجیده بودم، دیگه نخواستم که اسمشو توی لیست داشته باشم. القصه آخرش به من گفت که تا حالا تظاهر می کردی و خوب نشناختمت.

کل این مطلب رو نوشتم که بگم: آنچه که در این وبلاگ هست، فقط بخش کوچکی از واقعیت مرضی است و مرضی هر چه که باشد، متظاهر نیست.