دنياي آبي

اجتماعی

قابل توجه علما!
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

یک توضیح لازم فقط برای بعضی ها:

۱- اگر مخالفت از جهت رفتار نادرست آقایون بود، خیلی خیلی قابل قبول تر بود از اینکه: خانمها دچار گناه می شوند: چنانچه به متن زیر دقت کنید، اینجانب در صحبتم با اون آقای خارجکی اشاره کوچکی به این مورد کرده ام.

۲- به شخصه علاقه ای به حضور در ورزشگاه فوتبال ندارم (مخصوصاْ بازیهای داخلی) صرفاْ این مطلب به دلیل شباهت وقایع اخیر با بحث من و آقای خارجکی نوشته شده.

۳- در صورتی که روزی به دلایلی بخواهم به استادیوم بروم:

الف- سعی می کنم به همراه یک آقا باشم.

ب- حرفهای زشت و رکیک از دهان یک مشت آدم ضعیف در می آید ودلیلی ندارد که از آدمهای اینچنینی ترسید یا خجالت کشید. ضمن این حتماْ طرف حرفهای زشت آنها خانمها نخواهن بود و مسلماْ به شخصیت خانمها لطمه ای نخواهد زد.

ج- مسئولین حتماْ جایگاه ویژه ای برای خانمها در نظر خواهند گرفت که به قدر کافی از آقایون دور باشند.

د- من مطمئنم که بیشتر آقایون در صورت حضور خانمها در استادیوم رفتار کنترل شده تری در داخل و خارج آنها به هنگام برگشت به منزل خواهند داشت. چون به غیرت مردهای ایرانی اعتقاد دارم.

 *************** 

توی شرکت قبلی (مادر شرکت فعلی) که کار می کردم،‌ قرارداد تپلی با سوئدی ها و آلمانی ها داشتیم که به این خاطر همیشه توی شرکتمون خارجکی ها رفت و آمد می کردند. چند نفریشون هم ماموریت های یک ساله یا شش ماهه داشتند. یکیشون بود که توی شرکت ما مستقر شده بود و ماموریت شش ماهه داشت که بعداْ چند ماه دیگه تمدیدش کرد.

من هم هر وقت که سرم خلوت بود و حوصله داشتم،‌ برای تقویت مکالمه زبان انگلیسی سعی می کردم موضوعی برای صحبت با اونها پیدا کنم. مخصوصاْ همین آقاهه (اسمش خیلی سخت بود، الان هم یادم نیست ) که مسن تر هم بود.(حدود ۴۰-۴۵)‌.

یک روز شنبه که اومده بود شرکت، شنیدم که به بچه ها گفته که دیروز رفته استادیوم آزادی و مسابقه پرسپولیس - استقلال رو دیده و خیلی خوشش اومده. توی اون مسابقه هم استقلال برنده شده بود. چون مدیر عاملمون پرسپولیسی بود، بچه ها بهش می گفتن جلوی آقای.... از استقلال تعریف نکنی و... خلاصله سوژه شده بود.

چون دلم می خواست بدونم دقیقاْ بدونم چه حسی داشته، سر یک فرصت مناسب بهانه ای جور کردم و رفتم تو اتاقش و ازش پرسیدم که چی شد که رفتی استادیوم.

گفت: دیدم که جوونها سوار مینی بوسها با سر و صدای زیادی دارند میرن یک جائی . پرسیدم گفتند که مسابقه است. من هم که حوصله ام سر رفته بود. تصمیم گرفتم برم اونجا.

- مشکلی برات پیش نیومد؟ 

-نه اونجا یک آقایی بود که انگلیسی بلد بود و به من کمک کرد.

-‌توی کشور شما اینهمه طرفدار فوتبال هست؟

- نه. برای من خیلی جالب بود اینهمه آدم با اون همه شور و هیجان اومده بودند و تشویق می کردند. توی کشور ما طرفداران فوتبال اینقدر زیاد نیستند.

- بازی چطور بود؟

- خیلی خوب بود. خوشم اومد. راستی چرا خانمها توی استادیوم نبودند؟

- آخه اونجا برای خانمها مناسب نیست.

- (با خنده ) نه به خاطر اینه که خانمهای ایرانی اگر پای مردها رو ببینند،‌یه جوری میشن

-  نه اصلاْ اینطوری نیست. ما توی تلویزیون می بینمشون.

-  نه فقط به همون دلیله که من گفتم.

منم دیدم نمی تونم وارد جزئیات بشم، بحث رو عوض کردم و از اتاقش اومدم بیرون. و با خودم فکر کردم که چقدر بد فکر می کنند خارجیها راجع به این موضوع.

اما این موضوع اخیر و دستور آقای احمدی نژاد و مخالفت علما!!!! واقعاْ حرف اون خارجکی رو تائید می کنه و روی منو کم. خوبه که دیگه اونو نمی بینمش که بگه:‌دیدی من راست می گفتم!

آخه علمای عزیز! من به عنوان یک خانم اعلام می کنم که دیدن پای سفید- بلورین و خوش تراش آقایون!!!، هیچ حس خاص و یا اثر سوئی روی خانمها نداره که گناه داشته باشه... آخه مگر شما تفاوت احساسات خانمها و آقایون رو نمی دونید؟ محدودیت در مورد دیدن خانمها تا حدی قابل قبول هست اما در مورد آقایون هم؟ برای من یکی که نیست!


 
قرار وبلاگی
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

روز پنج شنبه یک قرار وبلاگی بود که تعداد زیادی از بچه های وبلاگ نویس پرشین بلاگی و غیر پرشین بلاگی اونجا بودند و از همه مهمتر مدیر پرشین بلاگ و چند نفر از کارمندان پرشین بلاگ هم اونجا بودند. گزارش این قرار رو برگزار کننده قرار و بعضی بچه های دیگه نوشتند.

آقای بوترابی (مدیر پرشین بلاگ) با برخوردی گرم و صمیمی،‌ توضیحات مفصلی رو راجع به آمارهای مختلف سایت پرشین بلاگ دادند. اما چیزی که توجه منو جلب کرد، صداقتشون بود.

بیشتر آدمهایی که از کارهای فرهنگی کسب درآمد می کنند، سعی می کنند منت بگذارند سر دیگران که این کار برای ما سودی ندارد و فقط و فقط جهت پیشبرد اهداف فرهنگی- ملی - اجتماعی- مذهبی و.... این کار رو می کنیم و دنبال مادیات نیستیم.

اما آقای بوترابی خیلی صادقانه گفتند: درسته که کار ما یک کار فرهنگی است، اما ما بیزینس می کنیم. و این مسلماْ بدان معنی نیست که در اهدافشان توجهی به مسائل فرهنگی ندارند. 

خوب دیگه طبق معمول اون چیزی رو که ذهنمو مشغول کرده باید می گفتم... وگرنه خفه می شدم.


 
یک تجربه!
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

دیروز رفتم محل فروش خودرو. یک جایی توی اتوبان آزادگان. تنهایی.

از چیزی نمی ترسیدم. خجالت هم نمی کشیدم. اصولاْ وقتی می خوام کاری رو انجام بدم، اونقدر اعتماد به نفس و اراده خودمو تقویت می کنم که تازه بعد از تموم شدن اون کار به خودم می یام و می گم:‌ یعنی من این کار رو کردم؟!!!

یک کم سخت بود برام پیدا کردن اونجا. ولی بالاخره پیداش کردم و رفتم. یه عالمه ماشین اونجا بود با یه عالمه مرد. همش با خودم فکر می کردم که یعنی این مردها چی فکر می کنند راجع به من.

بدون استثنا همشون کنجکاو بودن و قبل از اینکه مستقر بشم،‌ اکثراْ قیمت ماشین و مدل ماشینو می پرسیدند و بعد از اینکه یک جا ایستادم، کلی خریدار ریخت سرمو بعد از نیم ساعت با یکیشون وارد معامله شدم.

حس می کردم بیشترشون یک احترام خاصی برام قائل بودند. حس می کردم که شجاعت تنها رفتن من! این احترام رو بهشون می داد. ضمن اینکه هر کی سوالی می کرد، محکم جوابشو می دادم، در عین حال حتی به یکیشون که اصرار داشت ماشین مال خودته یا نه؟ به شوخی گفتم: یعنی به من می یاد بنگاهی باشم؟ اونم با شرمندگی گفت: نه... اختیار دارید و برام جالب بود که برداشت بدی از رفتار من نداشت و هیچ کدوم نگاه زشتی به من نکردند.... یه جورایی حس می کردم اونها مثل یک مرد با من طرف می شن!

البته منم بی نهایت ساده و بی آرایش رفته بودم اونجا. همین و شاید چیزهای دیگه باعث شد که برادر خانم خریدار ...... قابل ذکره که آقای خریدار به همراه خانم و فرزند و برادر خانمشون  برای خرید اومده بودند و در تمام طول مدت دیروز و امروز اونها هم همراه ما بودند(توی ماشین خودشون)!

تجربه جالبی بود برام. در عین حال دیگه دوست ندارم برم اونجا با اینکه اتفاق بدی نیافتاد.

دلم برای ماشین عزیز و قراضه ام تنگ میشه.


 
تفاوت خانمها و آقایان!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، شاد

خانمها:

خانمی یک شب به منزل نرفت. فردا صبح به شوهرش توضیح داد که شب گذشته منزل یکی از دوستانش بوده است. شوهر خانم با ۱۰ نفر از صمیمیترین دوستهای خانم تماس تلفنی گرفت. هیچکدام حرف خانم را تآئید نکردند.

آقایان:

آقایی یک شب به منزل نرفت. فردا صبح به همسرش توضیح داد که شب گذشته منزل یکی از دوستانش بوده است. همسر آقا با ۱۰ نفر از صمیمیترین دوستهای آقا تماس تلفنی گرفت. ۵ نفر از آنها تآئید کردند که آقا شب گذشته در آپارتمان آنها بوده و ۵ نفر دیگر ادعا کردند که هنوز هم با آنهاست.

نتیجه اخلاقی: آقایان دوستان بهتری هستند!

*** blogard یادتون نره!


 
مرگ خودش!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: داستانک ، غم

نشسته بود و پیکر بی جان خودش را نگاه می کرد. از شدت شوکی که از مرگ خودش به او دست داده بود،‌ زبانش بند آمده بود... نه می توانست گریه و زاری کند و نه کار دیگر. دیگران با نگرانی نگاهش می کردند اما هیچ کس حرفی نمی زد.

یادش می آمد که خودش چقدر به او اصرار کرده بود که مراقبش باشد. چقدر به پایش افتاده بود...

هیچ نمی گفت و فقط نگاهش می کرد...

می اندیشید که: خودش،‌ می دانست که او چه زجری کشیده. چه چیزها را پشت سر گذاشته! شاید او را درک می کرد که مجبور به کشتن خودش شده است.

اما نمی خواست خودش را از دست بدهد. از دور لکه های سفیدی دید که کم کم می آمدند و هر چه نزدیکتر می شدند،‌ بزرگتر می شدند.

۶ لکه سفید بودند. نزدیکتر آمدند... فرشتگانی نورانی بودند و زیبا. نزدیک جسد خودش که رسیدند، خم شدند تا آن را ببرند.

زبانش باز شد. فریاد زد:‌ نه! نبریدش ... او مال من است... جان من است... کجا می بریدش؟ زجه می زد و فریاد می زد. فرشته ها لبخند زنان جسد خودش را در بر گرفتند.

التماس کرد به پایشان افتاد: نبریدش... نبریدش...

یکی از فرشته ها که از همه زیباتر بود،‌ انگار که دلش به رحم آمده باشد،‌گفت: تو او را کشتی،‌ تو لیاقت نگهداری از او را نداشتی. حالا ما او را به جایی می بریم که به آن تعلق داشت. تو باید تنها بمانی. آن موقع که به تو اصرار می کرد: این راه را نرو... بن بست است... به حرفش گوش نکردی و رفتی... مگر ندیدی که هر چه جلوتر می روی،‌ ضعیف تر میشود؟ مگر التماسهایش را نشنیدی؟ مگر جان دادنش را ندیدی؟ اما یک قدم هم برنگشتی تا نجاتش دهی. حالا دیگر راه برگشتی نیست. جانی برایش نمانده. 

مادرش با آشفتگی در آغوشش گرفت: کی را نبرند؟ با کی هستی؟ 

فریاد زد:‌نمی بینی مادر؟ دارند می برندش... وجودم را ... خود بی گناهم را می برند!