دنياي آبي

اجتماعی

تو!
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

تو می تونی

 

تو خیلی می دونی

 

تو برترینی

 

تو قویترینی

 

تو بی نقص ترینی

 

تو کاملترینی

 

نه!

 

اشتباه نکنید این یک پیام تلقینی برای عقب مانده های ذهنی نیست!

 

این واقعیتی است در...کجا؟!

 

 

 

تو می تونی همه رو مسخره کنی، دست بندازی، کوچک کنی. فرقی نمی کنه طرف کی باشه.

 

بزرگتر از تو باشه و احترامش واجب باشه!

 

کوچکتر باشه و اشتباهش و نادانسته هاش قابل اغماض!

 

استاد باشه!

 

دوستت باشه!

 

خدا و پیغمبر؟! (نعوذبالله)

 

فرقی نمی کنه برات. تو باید ثابت کنی که از همه بالاتری، برترینی، بهترینی فقط هم با مسخره کردن.

 

آره حق با توست «هرکسی» نمی تونه این کار رو بکنه.

 

بعضی از آدمها احترام حالیشونه!

 

بعضی ها رحم دارند!

 

بعضی ها می دونند که کسی نیست که همه چیز رو بدونه!

 

بعضی ها حاضر نیستند دل دوستشون رو برای اینکه «حال» کنند، بشکنند!

 

بعضی ها یک کم دین و ایمان دارند، یا اگر نداشته باشند، «هر کسی» نمی تونه این بحث رو مسخره کنه!

 

آره

 

هر کسی نمی تونه

 

ولی تو «می تونی»

 

همه ی توانائیهاش رو داری.

 

با یک نیمچه اطلاعات از هرچیزی، میتونی دیگران رو مسخره کنی.

 

اصلاً دنبال معلوماتی که بتونی توانائی منحصر به فردت رو در مسخره کردن بالا ببری!

 

قیافه ات هم که واسه غیر همجنسات، زیباترین و جذابترین و بی نقص ترینه!

 

تو می تونی همه ی اونهایی رو که دماغشون رو عمل می کنند یا دست به قسمتی از صورتشون می برند رو مسخره کنی، آخه تو هیچ عیبی نداری. اینم از توانائیهاته!

 

همه ی توانائیهات هم که اکتسابیه. چون تو می تونی!

 

آره... ای مسخره کننده ترین مسخره کنندگان!

 

ای عیبجوترین عیبجویندگان!

 

تو می تونی

 

تو خیلی می دونی

 

تو برترینی

 

تو قویترینی

 

تو بی نقص ترینی

 

تو کاملترینی

 

بله

 

این واقعیتی است درذهن توانای تو!

**********

توجه توجه: من از کسی عصبانی و ناراحت نیستم.


 
عادت!
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعرکی

نه به آن لبخند مهربان،

نه آن نگاه زشت،

یا این حرفهای زیبا.

نه به این روزهای پر از تلاطم،

یا تلاشهای بی حاصل،‌

این فرار از رسیدن ها،

یا که این میز چوبی،

به این در و دیوارها که «آن» خواهند شد،

یا محبتهای خوراکی،

آن ادعاهای پوشالی،

نه به صداهای مُسکن،

نه به پنجره ای که هر دم مرا به آن سوی خود می خواند،

      نه! 

عادت نمی کنم،

                         به هیچ چیز

                                       به هیچ کس

                                                به هیچ جا.


 
قاطر!
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی

خیلی کوچک بودم، هنوز مدرسه نمی رفتم. مادرم تصمیم گرفت که مادر و مادربزگشو به زیارت امام زاده داوود ببره!

اون موقع ها برای امام زاده داوود هنوز راه ماشین رو ساخته نشده بود. همه به شوق زیارت پیاده می رفتن و بعضی ها که نمی تونستند راه برن، یک چهار پا کرایه می کردند. مادربزرگ مادرم -خدابیامرز- که خیلی پیر بود، نمی تونست راه بره اونم توی کوه برای همین یک قاطر براش گرفتیم و منم که کوچولو بودم، با مادربزرگ مادرم که بهش «خانم بزرگ» می گفتیم، سوار اون قاطر شدم.

قاطر از لب دره راه می رفت. گاهی هم پاش می لغزید. یادمه خانم بزرگ به اون آقاهه - قاطرچی- گفت که به این قاطر بگو که از کنارتر راه بره نه از لب دره! قاطر چی هم چند تا شلاق به قاطر زد اما اون قاطر به هیچ وجه راضی نمی شد که یک قدم اینورتر راه بره. منم که کوچولو بودم هم دلم واسه قاطره می سوخت که شلاق می خورد هم می ترسیدم که از لب دره راه می رفت.

قاطرچی به خانم بزرگ توضیح داد که: این حیوونها فقط از همون راهی می رن که بقیه شون قبلاْ رفتن و اصلاْ حاضر نیستند یک کم اونطرف تر برن چون عادتشونه که دنباله روی همدیگر باشن.

خدا رو شکر ما به سلامت رفتیم و برگشتیم .

حالا که خیلی بزرگ شده ام و توی رفتار آدمها دقت می کنم، می بینم که همه ی ما هم دنباله روی همدیگر هستیم و به هیچ قیمتی حاضر نیستیم یک کم راهمون رو تغییر بدیم.

-باعرض پوزش - ما همون راهی رو می ریم که اجدادمون رفته اند و همه از اون راه می رند. اگر کسی هم یک کم راهشو تغییر بده و بخواد چپ و راست رو هم امتحان کنه، واسش کلی حرف در می آریم یا بش می خندیم.

به نظرم اون قاطرهم از مسخره شدن و حرف چهارپاهای دیگه می ترسید! نمی دونم اونها بخوان واسه هم حرف در بیارن،‌ چی می گن!


 
بازی شب یلدا!
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: تولد ، از زندگی

بنا به دعوت دوست عزیزم خاطره کویر من هم توی بازی شب یلدا شرکت می کنم.

بازی به این ترتیب هست که هر کسی ۵ نکته از خصوصیات شخصی اش رو بگه که تاحالا توی وبلاگش حرفی در موردشون نزده و بعد ۵ نفر دیگر رو معرفی کنه و از اونها بخواد که این کار رو ادامه بدهند!

حالا می رسیم به ۵ نکته ی خصوصی در مورد من:

۱- چند سال پیش در چنین روزی نقطه ای از آسمان که سائیده شده بود، سوراخ شد و یک فرشته ی کوچولوی توپولو از اون بالا افتاد تو بغل مامان من! بابام هم دو دستی بر سرش کوفت که ای وااای بچه ی دوم هم دختر شد. (حالا بماند که بعد از من خدا ۲ تا پسر بهشون داد و پدرم از ناشکری خودش سخت پشیمان شد )

۲- متاسفانه یا خوشبختانه با دیگران کاملاْ صادقانه برخورد می کنم. (متاسفانه اش به این دلیل هست که بعضی اوقات چیزهایی رو که نباید بگم هم می گم.)

۳- بعد از اینکه دیگران رو شناختم، با هر کسی مثل خودش رفتار می کنم. (بعضیها می گن که این خصلت خوبیه. اما من فکر می کنم اگر می تونستم با دیگران بهتر از خودشون باشم،‌ بهتر بود. هر چی سعی می کنم خودم رو تغییر بدم، نمی تونم.)

۴- با لیسانس مترجمی زبان انگلیسی کارمند یک شرکت نیمه خصوصی هستم توی بخش بازرگانی (فکر کنم اینو بیشترتون می دونید .)

۵- در عین اینکه خیلی مهربان ودل رحم هستم، گاهی بی نهایت سنگدل می شوم. (هر وقت که بخوام از کسی که خیلی اذیتم کرده انتقام بگیرم .)

حالا دعوت کنون:

۱- پسری با کفشهای کتانی

۲- فرشوشتر

۳- گاه نوشت

۴- وکیل دادگستری

۵- و بدانیم اگر کرم نبود بعضی ها چیزی کم داشتند

بچه ها لطفاْ اگر موافق نیستید با دعوت، بفرمائید جایگزین کنم . متشکرم