دنياي آبي

اجتماعی

دو تا لینک جالب!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

می خوام یک موزه احداث کنم، اسمشو بزارم: موزه هدایای تحویل نشده مرضی

***

آقا رضای دهل می گه اسم وبلاگتو عوض کن به جای دنیای آبی بزار: آبی دنیا. یک کم روش فکر کردم،‌ به نظرم بد نیومد. اگر دوست داشتید، نظر بدید که آبی دنیا بهتره یا همون دنیای آبی.

***

چهارقلوهای خندان!

هنر از نوع بوقی!


 
ظالم عابد!
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: جمله های من

آنانکه به مردم ظلم می کنند، در خفا عبادت پرودگار کنند. چرا که عبادت آنان موجب بازخواستشان خواهد شد.

مردمان می نگرند که ظالمی اینچنین عبادتی آن چنان می کند و در عجب می مانند که کسی که راه خدا را می رود اینگونه است!!!

چه بسا از دین دوری جویند و راه کفر در پیش گیرند.

پس آن زمان که برانگیخته شوند (ظالمان عابد/عابدین ظالم) کفر آن مردمان که به اینان نگریسته اند، گریبانگیرشان خواهد شد.

حکیمة: المرضیة الاول


 
اسمش شادیه اما....
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

شنیدم که مادرش صیغه مردی شده بوده که همسرش و بچه هاش چند ماهی خارج از کشور بودند.

مثل همیشه شادی هم حاصل یک اشتباه بود! و پدرش حاضر به قبول و نگهدای او نبود. مادرش هم با ۳ دختری که از شوهر اولش داشته، توی خونه پدرش زندگی می کرده و ۲ تا برادر سبیل کلفت داشته که گفته بودند در صورت رویت بچه، سرش رو می برن!

(یاد بعضی از حیوانات افتادم که بعد از جفت گیری و بچه دار شدن، پدر می زاره میره و بچه رو مادر بزرگ می کنه. اما نه! باز حیوانات یک کم وضعشون بهتره که از این برادرهای سبیل کلفت ندارند!)

به هر حال شادی بعد از به دنیا آمدن توسط یک کارمند بیمارستان که در جریان موضوع بود، از مادرش جدا شد و به یک پیرزن سپرده شد. ظاهراْ مادرش می خواست بعدها پسش بگیرد. برای همین به یک خانواده بدون فرزند او را نسپرد.

پیرزن شادی را دوست دارد و در حد توانش از اون نگهداری می کند. اما می دانید حد توان یک پیرزن در نگهداری یک نوزاد چقدر است؟ می شود گفت کمی بالاتر از صفر. هر چند که کسانی از ابتدا به او کمک می کردند، اما کاستی ها واضح و غیر قابل انکار بودند و هستند.

(بی علت نیست که خداوند به پیر زنان فرزند نمی دهد)

شادی الان ۵ سال دارد. توی این ۵ سال، با اینکه توی تهران بزرگ شده لهجه همدانی پیرزن را دارد و بیشتر موقع ها باعث خندیدن اطرافیان می شود.

شادی مثل بچه های دیگر هیچ وقت تفریح درست و حسابی نداشته. شادی پدر نداشته و هر کس از او می پرسد که پدرت کیست؟ اسم پسر پیرزن را می برد اما می دانم که می داند که او پدرش نیست.

بعضی پیرزنها حرفهای نا خوش آیند توی صحبتهایشان به کار می برند. این پیرزن هم از همانهاست و شادی که آنها را به خوبی یاد گرفته،  همه آن حرفها را تکرار می کند اما نا به جا و باعث آزردن دیگران و عکس العملهای آنها به سمت خودش می شود.

خنده شادی را کمتر دیده ام. بیشتر موقعی که دیگران را اذیت می کند، قهقهه می زند. نمی دانم چرا؟! وقتی نوازشش می کنی و بهش محبت می کنی کاملاْ مشخص است که خوشش نمی آید و دوست ندارد.

شادی بسیار هم زیباست چشم و ابرو و موهای کاملاْ مشکی دارد و بینی و دهان کوچکی صورت ظریفش را زیباتر می کند.

مادرش که الان دیگر دارای یک خانه مستقل شده، یک سالی است که اصرار به پس گرفتن شادی دارد. اما پیرزن شادی را نمی دهد. شادی همدم اوست. شادی هر چه که باشد از حیوان نگه داشتن برای پیرزن بهتر است. چون پیرزن قبل از شادی به نگهداری از حیوانات علاقه داشت.

شنیدم که مادرش گفته می خواهد شادی را بگیرد تا به بهزیستی بدهد. چون الان دیگر داماد دارد و نمی داند به دامادش چه بگوید!

پیرزن می گوید که برای هر سال نگهداری از شادی یک میلیون میخواهد. مادرش هم که ندارد که بدهد. اما همه می دانیم که پیرزن پول را نمی خواهد فقط شادی را می خواهد. در قبال ۱۰۰ میلیون هم حاضر نیست او را بدهد. از کجا می تواند یک عروسک پیدا کند که هر وقت خواست عصبانیتش را سرش خالی کند و عروسک زیر نیشگون ها و... له نشود و خراب نشود؟ هر جور که خواست با اورفتار کند؟ بعد عروسک حرف بزند و او را سرگرم کند و بخنداند؟ عروسک برود توی بغلش و او را عزیرترین کسش بداند؟

شادی دیگر الان می داند مادرش کیست. چون پیرزن هیچ گاه مراعات نمی کند و هر چند که صدایش را پائین می آورد و راجع به مادر شادی حرف می زند، اما شادی آرام سرش را پائین می اندازد و خوب گوش می دهد. می دانم که دلش می خواهد پیش مادرش باشد اما تعلق خاطری هم به پیرزن دارد و از طرف دیگر جرآت ابراز عقیده اش را ندارد.

پیرزن قهقهه می زد و می گفت که شادی پشت تلفن به مادرش گفته: تو که به من شیر ندادی. آه از نهاد مادرش درآمده و گریه کنان به پیرزن گفته که تو حتماْ یادش داده ای و پیرزن قسم خورده که نه من یادش نداده ام. حتماْ همینطور است چون می دانم که پیرزن قسم دروغ نمی خورد. اما بدون شک با دیگران صحبتش را کرده و شادی شنیده و طبق معمول تکرار کرده.

شنیده ام که بعضی وقتها که پیرزن دعوایش می کند، فریاد می زند که: من میرم پیش خاله... (به مادرش می گوید خاله) و بعد پیرزن حسابی حالش را جا می آورد.

با اینهمه شادی مایه شادی زیادی برای پیرزن است. 

خودش اما....

 اسمش شادی است اما پر از اندوه دیروز، امروز و فردا.


 
¤زباله¤
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

واسطه: می گه که شما بهش فحش دادید!

- فحش؟  (من که اهل فحش نیستم).... آها بهش گفتم ¤زباله¤

واسطه:  عجب فحش با کلاسی!

***

خودش: می خوام بدونم  ¤زباله¤ یعنی چی؟

- یعنی چیزی که به درد نمی خوره و باید انداختش دور. چیزی که بودنش جز آزار سودی نداره.

خودش:

***

الان دیگه آخر  دوره

***

blogard یادتون نره!!!


 
سال نو مبارک
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سال نو

سال نو مبارک

سال ۸۴ با همه خوبیها و بدیهاش تموم شد. نمی دونم سال ۸۵ می تونه بهتر باشه برامون یا نه. اما مثل همیشه سعی خودمونو می کنیم که امروزمون بهتر از دیروزمون باشه.

توی این چند روز نمی تونستم از خونه وصل شم. اما حالا دیگه می یام عید دیدنی پیش همتون.

امیدوارم امسال برای همه ی همه ی همتون پر از شادی باشه...

فعلاْ