دنياي آبي

اجتماعی

کبوتر
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

کبوتر

وقتی یک کبوتر جلد خونت میشه، خیلی لذت بخشه. یعنی میره همه جا رو دور میزنه بعد بر میگرده پیشت. یا اینکه ببریش اون دور دورها رهاش کنی،‌ بعد از یکی دو روز دوباره می یاد... کلی خوشحال میشی.

اولش که کبوتر با خونه تو  و قفس جدیدش نا آشناست، حاضر نیست به راحتی بره توی قفسش. اما تو می دونی که اگر تو قفس نره، ممکنه گربه بخوردش باید یه جوری گیرش بندازی و بکنیش توی قفس.

وقتی که بهش دونه میدی و اون با ولع می خوره، آی حال داره... بازم دونه میخواد و تو می دونی که دونه زیاد دادن به کبوتر باعث میشه چاق و تنبل بشه و نمی دی، هر چند که یه کم سنگدلیه اما به هر حال صلاحش تو اینه.

دلت می خواد بگیریش توی دستت و روی سینت نگهش داری، اون همش سعی می کنه خودشو از دست تو نجات بده. هر چی هم که بهش بگی من فقط می خوام یه کم پیشم باشی،‌ حالیش نمیشه و نمی دونه که پیش تو جاش امنه،‌می خواد در بره و توی حیاط واسه خودش قدم بزنه.

وقتی یک نخ می پیچه دور پاش و شلون شلون راه میره،‌ می خوای بگیریش و کمکش کنی، اون که نمی دونه هی شلون شلون در می ره و پرواز می کنه. بعد که می گیریش هی اینور و اونور می کنه خودشو تا فرار کنه. تو مجبور می شی سفت تر بگیریش بعد نخ رو از پاش باز کنی. نمی دونم وقتی رهاش می کنی، می فهمه که به نفعش بوده که تو گرفته بودیش... می فهمه که تو بهش کمک کردی.... نمی دونم.

وقتی عاشق میشه، تحمل دوری از معشوقشو نداره. اگر یکیشون رو تو قفس بزاری و اون یکی بیرون قفس باشه،‌ چقدر بال بال می زنن که برن پیش هم. تو نگاه می کنی و لذت می بری از این عشق و علاقه... بعد دلت می سوزه و در قفس رو باز می کنی.

حس می کنم نعوذبالله،‌ رفتارهای خدا با ما هم یک کم شبیه رفتار ما با کبوترهاست!


 
بیسکوئیت خوشمزززززه!
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سرگرمی
 
Hope
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:

Hope


 
قرار وب نوشتی!
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی

قرار وب نوشتی!

روز جمعه هفته گذشته چند تا از دوستهای وب نوشتی رو ملاقات کردم. وقتی شروع کردم راجع بهش نوشتن، دیدم یه عالمه شد با کلی اضافات غیر ضروری. بعد تصمیم گرفتم خیلی خلاصه راجع بهش بنویسم.

زحمت برنامه ریزی و هماهنگی رو باربی عزیز کشیده بود.

در مجموع هفت نفر بودیم:

۱- باربی: باید بگم که از عکسی که قبلاْ توی وبلاگش دیده بودم،‌ خیلی باربی تر بود  یک تیپ صورتی و سفید مثل وب نوشتش هم زده بود. مهربان و صمیمی و قوی. درست مثل همون حسی که راجع بهش داشتم. فقط چیزی که یک کمی متفاوت بود،‌ قد بلندش بود(ماشاالله). البته می دونستم که قدش بلنده اما نمی دونستم اینقدر. راستش توی جمع دوستهام قد بلندترینشون حداکثر هم قد منه. ولی وقتی باربی کنارم نشسته بود، احساس کوچولویی بهم دست داده بود.

۲- لیلا: لیلا جون رو نمیشناختم قبلاْ ولی از آشنائیشون خیلی خوشحال شدم. لیلا هم گرم و صمیمی بودند.

۳- ممل: عینهو ممل، کوچولوی دوست داشتنی. در ضمن هر کی هر هنری بلد بود،‌ ممل هم بلد بود.

۴- محمد: یک پسر تپل و با نمک (چون من بزرگترم راحتم دیگه ) سوالهای اساسی رو همه رو محمد پرسید.

۵- محمد: هر چند که قبلاْ باهاش آشنایی نداشتم،‌ به نظرم اومد اسم وب نوشتش خیلی به تیپش می یاد یا اینکه تیپش خیلی به اسم وب نوشتش می یاد.

۶- حمید: به نظر من ظاهرش خیلی بچه مثبتی بود یعنی بیشتر از وب نوشتش.

ظاهراْ موجود خارق العاده جمع از نظر باربی عزیز و حمید، اینجانب بودم. باربی به دلیل اینکه به نظرش من گرم و صمیمی و یک کمی شیطون بودم، تعجب کرده بود (از تو کامنتی که برای حمید گذاشته بود، فهمیدم). این آقا حمید هم که وقتی منو دید،‌ همچین با تعجب منو نگاه کرد. بعد هم گفت: من فکر نمی کردم شما اینقدر بزرگ باشید. منم بهش گفتم:‌ ببخشید شرمنده.

خلاصه جای همتوووووون خالی.... خیـــــلی خوش گذشت... دست باربی عزیز درد نکنه که زحمت هماهنگی این قرار رو کشیده بود.

 راستش شنیدن خبر سقوط این هواپیما خیلی ناراحتم کرد. تصور اینکه اونها با چه شادی سوار شدند و با چه دلهره ای لحظه های سخت آخر رو گذروندند، حالمو بد می کنه. به همه بازمانده ها تسلیت می گم.  


 
 
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

غصه نخور که بی کسی

غمتو نگو به هر کسی

آهای کجای کاری

کس بی کسونو داری

چشاتو وا کن می بینی

خدا نشسته اون بالا

اگر که هیچی نمی ده

ازش نخواستی تا حالا

خواننده: (شهرام صولتی)

قبلاْ که شهرام صولتی با تیپ مردونه می خوند، خیلی خوشم می اومد ازش و صداشو و ترانه هاشو خیلی دوست داشتم و حفظ می کردم. تازگیها یک شو دیدم ازش که تیپش مدل جیگرررر بود،‌ اصلاْ خوشم نیومد.


 
فمنیست!
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: جمله های من

فمنیست!

feminism: belief in the principle that women sould have the same rights and opportunities as men.

Do you think is it bad to be a feminist? Especially most of you which are seeking for freedom and Justice?


 
احترام!
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

احترام!

ای بابا کی میگه آقایون ایرانی، کمتر از آقایون کشورهای دیگه به خانمها احترام می گذارند؟!!!

همه خانمها تا حالا دقت کردند که توی خیابون که راه میری، بعضی از آقایون، همینطور چپ و راست هی عرض سلام و ارادت و احترام و لطف و محبت! دارند.

خدا نکنه یکوقت بخوای کنار خیابون قدم زنان یک مسیری رو طی کنی. همینطور چپ و راست با ماشینهای مدل بالا و پائین، حاضرند به عنوان راننده (بدون کوچکتریـــــــــــــــــن چشمداشتی) شما رو به مقصد برسونند.

وقتی که تیپت تیپ پلوخوری باشه که دیگه هیچی... همش نگرانند که یکوقت نکنه لباسهاتون در اثر پپاده روی آلوده بشه و از چشم بیافته!

نمیشه هم برای همشون توضیح داد که بابا من دلم می خواد چند قدم پیاده برم.... آخه از بس که مهربونند به کتشون نمیره که نمیره.

اشکال از ما خانمهاست که با دید بد نگاه می کنیم و جواب ابراز لطف و محبت اونها رو با کج خلقی می دیم.

من که خیلی آدم کج خیالی هستم و بعضی وقتها دلم میخواد در جواب ابراز لطف و محبتشون، همچین یک نموره حرکات دفاعی از خودم در وکنم. ( البته تا حالا جراتشو نکردم)

پس دیگه نرید جایی بگید که توی بعضی از کشورهای دیگه آقایون قدر خانمها رو بیشتر می دونند و برای خانمها ارزش بیشتری قائل هستند هاااااا!!!