دنياي آبي

اجتماعی

آهای پرنده کوچولو!
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: جمله های من

آهای پرنده کوچولو!

اگر یک روزی یک گوشه ی آروم داشتی دونه می خوردی و یکدفعه یک سنگ اومد طرفت و از جا پروندت، ناراحت نشو که دونه هاتو از دست دادی. شاید...

شاید اون سنگو یک فرشته برات فرستاده تا تو رو از دست صیادی که در کمینت بوده، نجات بده.

پ ن.:‌از خودم به خودم


 
 
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

(۱)

من رشته محبت تو پاره می کنم، شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم.

(۲)

هر رشته گسست،‌ می توان بست                         اما گرهیش در میان هست

(نمی دونم از کی)

 


 
غم برادر
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

غم برادر

نمی تونیم دیگران رو کاملاْ درک کنیم تا دقیقاْ خدایی نکرده یه مشکلی عین همون مشکل واسمون پیش نیومده... این عین حقیقته... یاید سعی کنیم دیگران رو کمتر سرزنش کنیم... باید سعی کنیم خودمون رو اصلاْ اصلاْ برتر از دیگران ندونیم... باید سعی کنیم.

سریال او یک فرشته بود منظورش همین بود دقیقاْ!

دو هفته پیش دیدم داداشم بد جوری تو همه. در رو می کوبید به هم.. قیافش آویزون شده بود. حرف نمی زد و شام هم نخورد. رفتم بهش گفتم: داداش جووووون... عزیزم... بگو ببینم چه مرگته   

با کلی ادا و اطوار،‌ گفت که پدر مادر میثم و حسام دعواشون شده. حالا باباشون داره اسبابشو جمع می کنه که بره. (لازم به تذکر است که چند سال پیش از هم جدا شده بودند اما چند وقتی بود که پدر به هوای بچه ها - که البته هر کدوم دیگه الان ۲۰ به بالا سن دارند- اومده بود پیش اونها زندگی می کرد)‌

گفتم: حالا تو چرا ناراحتی؟

گفت: خوب دوستهام ناراحتند دیگه منم به خاطر اونها ناراحتم.

گفتم:‌آخی..... نازی... ولی تو می دونی که اونها شاید به این اندازه ناراحت نباشند... اولاْ که چند سال پیش پدر مادرشون از هم جدا شده بودند... بعدشم که باباش قرار نیست که بره تو خیابون بخوابه... کلی مایه داره... در ضمن اون دو تا تپل الان نفری یه دیس غذا خوردند بعد توی مارمولک  شام نخورده می خوای بخوابی؟!!!

هر چی گفتم به کتش نرفت که نرفت! یه چند روزی حالش گرفته بود.

دیشب دقیقاْ واسه خودم همین اتفاق افتاد و به خاطر یکی از دوستام،‌ کلی بارونی بودم... توی همون حس ناراحتی که بودم یاد داداشم افتادم و موضوع رو مقایسه کردم... دیدم شاید تازه غصه خوردن اون واسه دوستش از حالت غصه خوردن من واسه دوستم خیلی معقول تر بوده... آخه من اصلاْ درست و حسابی جریان این دوستمو نمی دونم چی هست... فقط می دونم که یه مشکلی براش پیش اومده.. همین.

شانس آوردم که داداشم جریان رو نفهمید وگرنه حتماْ کلی یاد آوری می کرد که تو بودی که به من می گفتی فلان و بهمان....


 
زندگی
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: جمله های من

زندگی

قبلاْ فکر می کردم که من زندگیمو می سازه.

اما بعدها فهمیدم که این زندگیه که منو می سازه.


 
هر چه کنی،‌ به خود کنی
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: داستانک ، نویسندگان دیگر

هرچه کنی به خود کنی

گویند که در روزگاران قدیم، درویشی بود که نزدیک دهی زندگی می کرد. هر از گای به شهر می آمد و مردمان شهر،‌ به او نانی، غذایی می دادند و او از این طریق گذر زندگی می کرد. اما در پاسخ به محبتهای مردم همیشه و همیشه فقط یک بیت رو بیان می کرد و می گفت:

هر چه کنی،‌ به خود کنی                              گر همه نیک و بد کنی

در آن ده مردی بود،‌ حسود و خسیس،‌ چندی بود  که می شنید که همه در ده از این بیت معروف درویش سخن می گویند.

روزی با جمعی از دوستانش بر سر این بیت،‌ بحث به بالا گرفت. مرد به دوستانش گفت: من به همه شما ثابت خواهم کرد که این حرف درویش درست نیست.

رفت خانه و به زنش گفت که نان خوشمزه ای بپزد و خودش در خمیر آن نان، زهر کشنده ای ریخت. وقتی درویش به ده آمد، مرد آن نان را به درویش داد و درویش مثل همیشه از باب تشکر،‌ بیت معروف خود را گفت و رفت. مرد زیر لب خنده زهرآلودی کرد و گفت: خواهیم دید!

درویش از ده خارج شد و کنار نهری برای استراحت و صرف ناهار خود که همان نان بود، نشست. چند قدم آن طرفتر جوانی ناتوان و لاجون روی زمین افتاده بود. درویش به سمت او رفت و آبی به صورت جوان زد و پرسید که آنجا چه می کند؟ جوان گفت: چند روز پیش راهزنان به من حمله کردند و هر چه داشتم، بردند و حتی لقمه نانی برایم نگذاشتند و این چند روزه من گرسنه هستم.

درویش با مهربان و عطوفت نانش را به سمت او دراز کرد و گفت: من زیاد گرسنه نیستم. این مال تو.

جوان با ولع،‌ شروع به خوردن نان کرد. هنوز چندی نگذشته بود که دست بر شکم نهاد و فریادش به آسمان رفت و گفت: ای درویش این چه بود که به من دادی. درویش گفت: نمی دانم این نان را کسی به من داده. طولی نکشید که جوان شروع به لرزیدن کرد و زندگی را بدرود گفت.

درویش با ناراحتی جوان را به دوش گرفت و به ده برگشت و سراغ آن مرد رفت و گفت: این نان چه بود که تو به من دادی و من به این جوان دادم و خورد و این چنین شد.

مرد نگاهی به جوان کرد و آه از نهادش بر آمد. مرد پسری داشت که چندی پیش برای تجارت به شهر رفته بود و این جوان همان پسر بود!

با آه و ناله جریان را برای درویش تعریف کرد و درویش در پاسخ گفت:‌

هر چه کنی،‌ به خود کنی                              گر همه نیک و بد کنی


 
بگو: دوستت دارم!
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: آموزنده ، از زندگی

بگو: دوستت دارم!

نمی دونم چرا بیشتر آقایون ایرانی، به همه به جز همسرشون خیلی راحت می گن که: دوستت دارم.حتی بعضی وقتها که طرف با دوست دخترش ازدواج می کنه، قبل از ازدواج هزار بار می گه. اما بعد از ازدواج انگار نه انگار.

شاید آقایون فکر می کنند که:

 ۱- نباید به طرف رو داد!

 ۲- این لوس بازیها چیه!

۳- تکراری شده!

۴- نیازی نیست بگم،‌ رفتارم که اینو نشون می ده!

۵- اصلاْ همسرمو دوست ندارم که بگم!

یا موارد دیگه که الان به ذهنم نمی رسه.

(شما هم اگر دوست داشتید، توی کامنت مواردی اضافه کنید، من با کمال میل با ذکر نام به این مطلب اضافه خواهم کرد.)

پاسخها از نظر من :

۱- حواستون باشه که طرفتون کیه. طرفتون همسرتون هست که قرار شده با هم یکی بشید و هر چقدر به اون بها بدید، به خودتون بها می دید. و همیشه هم مطمئن باشید که بازتاب بیان این جمله تو زندگیتون درخشان خواهد بود.

۲- بیان این جمله یا مثل این در فرهنگ قدیم ما رایج نبوده و مرد سالاری قدما،‌ این اجازه رو بهشون نمی داده. اما حالا زمونه عوض شده. این خانمها اون خانمهای قدیمی نیستن که با یه لقمه نون که سر سفرشون ببرید، رضایت کامل داشته باشن. فکر می کنید لوس بازیه؟ خوب باشه با همسرتون یه رابطه لوس منشانه داشته باشید، مگه چی میشه؟ از همسرتون نزدیکتر دیگه کی هست که بتونید باهاش کاملاْ راحت باشید و از حالت جدی بیائید بیرون؟

۳- اصلاْ تکراری نمیشه. هیچوقت. مگر روزی سه بار غذا می خوریم، تکراری شده؟ یا اینکه اگر این کار تکراری شده رو انجام ندیم،‌ چه صدمه های جسمی می خوریم. اونم غذای روحه. باید روح همسرتون رو طور مرتب و مداوم تغذیه کنید تا هیچوقت گرسنه نشه. چون خدای نکرده پیامدهای بدی خواهد داشت.

۴- درسته که رفتارتون اینو نشون میده، اما بیانش هم خالی از لطف نیست و کامل کننده رفتارتون هست و بدون بیانش، احساستون رو کاملاْ به همسرتون نرسوندید.

۵- در حالتی که همسرتون رو دوست ندارید، دو حالت وجود داره: الف- یا نمی خواهدی دوستش داشته باشید. ب- یا اینکه می خواهید دوستش داشته باشید،‌ اما راحت نیست براتون.

در حالت الف که بهتره هر چه زودتر قیدشو بزنید و هم اونو راحت کنید و هم خودتونو.

در حالب ب،‌ لازمه یه کم دروغ بگید (از نوع مصلحتی)‌ بهش به دروغ بگید که دوستش دارید و خواهید دید که معجزه خواهد شد. چون اون باورش می شه و با شما با محبت بیشتری برخورد می کنه و در نتیجه شما محبت بیشتری می بینید و جذب می شید و این سیکل ادامه پیدا می کنه و زندگیتون شیرین میشه.  

این توصیه ها بر مبنای تجربیات شخصی و برداشتهای شخصی اینجانب و گفتگو با چندین تن از خانمهای شوهر دار (حتی شاید همسر خود شما) است. ‌

امیدوارم روش فکر کنید و عمل هم یادتون نره. در ضمن اینو یادتون باشه که همیشه اولین بار کار سختیه بقیش راحت تره.

خوشبخت باشید همتووووووووووون