دنياي آبي

اجتماعی

معما
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: معما

معما

سلام دوستای خوبم، لطفاْ مطلب پائینو بخونید و جوابشو در قسمت کامنت بفرمائید.

یک آقا پسر می خواست با یکی از سه تا دوست دخترش ازدواج کنه.

 چون از هر سه تاشون خوشش می اومد، برای انتخاب دچار تردید شده بود. بنابراین تصمیم گرفت که به هر کدوم نفری ۵۰۰ هزار تومن بده تا ببینه که هر کدوم چه طوری خرج می کنند تا اونی رو که بهتر خرج کرد، انتخاب کنه.

اولین دختر ۵۰۰ هزار تومن رو گرفت و با خوشحالی رفت آرایشگاه، کلی به سر و موی خودش رسید. بعد هم رفت چند تا لباس خوشگل خرید. رفت پیش دوست پسرش و گفت: من همه پول رو به خاطر تو خرج زیبائیم کردم. پسر خیلی خوشحال شد و کلی لذت برد.

دومین دختر با ۵۰۰ هزار تومان رفت یه چوب اسکی برای پسر خرید و اومد بهش داد و گفت: من با همه پول برای تو این کادو رو گرفتم که خوشحالت کنم. پسر خیلی خوشحال شد و کلی لذت برد.

سومین دختر ۵۰۰ هزار تومان را در بخش سهام، سرمایه گذاری کرد و بعد از مدتی که کلی سود کرد و ۵۰۰ هزار تومان رو به پسر برگردوند و گفت: من برای آیندمون سرمایه گذاری کردم تا بتونیم زندگی خوبی رو با هم داشته باشیم. پسر خیلی خوشحال شد و کلی لذت برد.

حالا شما فکر می کنید این آقا پسر کدوم یکی از این سه تا دختر خانم رو انتخاب می کنه؟‌


 
فتح خون
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

فتح خون

جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است، ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان لا اله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها می کند و خانه کبعه را عوض از صنمی می گیرد که روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف کند.

                                                          شهید مرتضی آوینی


 
تپش
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 تپش

دستمو محکم نگهداشته بود روی سینش.

گفت: ببین چه تند تند می زنه.

گفتم: آره، انگار می خواد بپره بیرون. احتمالاْ توی سینت خیلی جاش تنگه.

آروم از گوشه چشمش اشکی روی گونه های گوشتالوش غلطید و گفت: آخه هیچوقت نه خودم هواشو داشتم و نه اطرافیانم. کوچکتر که بودم، وقتی شیطونی می کردم و اینور و اونور می دویدم، زمین که می خوردم، بابام می اومد اول یکی می زد تو گوشم که چرا زمین خوردم . درد زمین خوردن جاشو می داد به درد کتک بابام.

یک کمی که بزرگتر شدم، عاشق معلمهای مدرسمون شدم. واسشون شعر می نوشتم. دوستشون داشتم. مادرم یه روز اومد تو مدرسه، منو جلوی همه اونهایی که دوستشون داشتم و ازشون خجالت می کشیدم، ضایع کرد. هم توی دوره راهنمایی هم توی دوره دبیرستان.

بزرگتر که شدم، عاشق شدم... عاشق یه پسری که .......... اما پاش وایسادم.... اومد خواستگاری...... به خاطر قولی که داده بودم، تا آخر وایستادم جلوی مامانمینا که می گفتن: این پسره روانیه... این زن نگهدار نیست.... این عصبیه.... این....

اما رو قولم وایسادم تا آخرش.... رفتم سر خونه و زندگیم که فقط ۴ ماه طول کشید.... وقتی برگشتم خونه مامانمینا، یه جای سالم توی صورتم نمونده بود.

برگشتم و همونجا موندم.... می دونم اشتباه کردم،‌ شاید خیلی چیزها رو هم پیش بینی می کردم... اما..... خوب اشتباه کردم... زندگیمو خراب کردم...

حالا خانوادم که هر کدوم هر روز یه چیزی می گن... درست مثل بچگیهام وقتی می خوردم زمین... دیگه درد به دوش کشیدن مطلقه بودن،‌ جاشو داده به درد نیش زبون خانوادم....

اشک گوله گوله آروم و بی صدا از چشماش می ریخت پائین.

دستشو توی دستم فشار می دادم. حالا قلبش آرومتر شده بود... شاید چون یه کم از بارشو ریخته بود بیرون.

آروم بوسیدمش... چی می تونستم بهش بگم جز اینکه با گریه هاش همراهی کنم...

بهش گفتم: به خدا توکل کن... خدا بهت کمک می کنه.... خدا دستتو می گیره...

هق هقش بیشتر شد....

گفت: خدا هم انگار منو فراموش کرده... خودش می دونه که من چقدر وفادار بودم..... به عهدم وفا کردم.... به شوهری که با من مثل ..... رفتار می کرد، تا آخرین لحظه وفادار بودم.....

بهش گفتم: خدا هیچ وقت بنده هاشو فراموش نمی کنه... اونها رو که بیشتر دوست داره، سخت تر آزمایش می کنه... تو هم می تونی از این آزمایش سربلند بیرون بیای... من مطمئنم... تو یه دختر قوی هستی که در برابر همه مشکلات به تنهایی ایستادی، روز آرامشت در راهه.... فقط یه کم صبر کن.

دیگه هیچی نگفت... هق هقش آروم شد.... به یه نقطه ای اون دور دورها خیره شده بود.. تو چشماش برق امید رو دیدم... 

منم دیگه هیچی نگفتم...

براش دعا می کنم. براش دعا کنید.


 
نجات
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حیوانات

نجات

یه گوشه گیر افتاده بود، نه راه پس داشت نه راه پیش. خیلی ترسیده بود. بچه یه حیوون نه چندان زیبا. یه کمی آب ریختم روش. اینور و اونور دوید. اما نمی تونست فرار کنه.

نگاش کردم... پر از ترس بود قیافش. بهش گفتم: تقصیر خودته نباید می اومدی اینجا... رفتم و چند دقیقه بعد برگشتم، حس کردم بیهوش شده یا اینکه خوابیده.. آروم دست کشیدم روش... چقدر نرم بود! شروع کرد به دویدم اما راهی نداشت که بره... مونده بودم باهاش چکار کنم... بزارم اونجا بمونه تا بمیره،‌ خودم جونشو بگیرم...

اونجا حس کردم که قدرت دست منه... من خدام (نعوذ بالله) و می تونم اونو زنده بزارم یا جونشو بگیرم. اونم مثل یه بنده ای که توی یه مخمصه افتاده، راه فرار نداشت و فقط الکی اینور و اونور می رفت. مثل خیلی وقتها که مشکلی پیش می یاد و راه خلاصی نداریم.

تو دلم گفتم:‌من به تو رحم می کنم تا خدا هم در همچین موقعی به من رحم کند.

با یه وسیله از اونجا بیرونش آوردم و بعد در فضای باز رهاش کردم.

وقتی که رهاش کردم، یک کمی ایستاد، عقب رو نگاه کرد (به من) بعد شروع به دویدن کرد و رفت...

حس خوبی داشتم... با اینکه اون جزء حیوانات موذی بود، اما خوشحال شدم که تونستم جونشو نجات بدم.

شاید دیگه همچین فرصتی برام پیش نیاد. مگه من چند بار دیگه می تونم جون یه بچه مارمولک رو نجات بدم!


 
خواستگار
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی

خواستگار

دیروز یه خواستگار داشتم، خودش و خواهرش ۵ تا سوال از خودم پرسیدند و ۵۰۰ تا راجع به کارم...

غلط نکنم شغلمو پسندیدند!