دنياي آبي

اجتماعی

خودم بنزین می زنم
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی

خودم بنزین می زنم

هر وقت ما خانومها می ریم پمپ بنزین، آقایونی که اونجا کار می کنند،‌ با عجله می یان و سوئیچ و می گیرن که برامون بنزین بزنند.

اولا فکر می کردم که چقدر برای خانومهااحترام قائل هستند... اما بعد وقتی دقت کردم... دیدم وقتی با برادرم می رم بنزین می زنم.... درجه نمایش بنزین با همون مقدار بنزین بالاتر می ره... اما وقتی که یکی از اون آقایون برام بنزین می زنه با همون مقداری که من همیشه بنزین می زنم، عقربه نمایش بنزین زیاد بالا نمی یاد.

یکبار هم که مادرم با من بود، بهم گفت که من دیدم که رقمش اونی نبود که به تو گفت.

دفعه آخر به آقایی که اونجا بود، گفتم که فقط ۲۰۰۰ تومن بنزین بزن... بعد از ماشین پیاده شدم که یه نگاهی بندازم و پول بنزین رو حساب کنم، ‌دیدم که ۱۶۰۰ تومن بود که قطع کرد بنزین رو. بهش گفتم:آقا! اشتباه کردید هنوز ۲۰۰۰ تومن نشده بود. گفت: نه. گفتم: چرا من دیدم که۱۶۰۰ تومن بود. وادارش کردم که بقیشو بزنه. خدا می دونه که چقدر بهش زور اومد که بقیه شو بزنه. ولی به هر حال انعامشو دادم.  

اما دیگه خودم بنزین می زنم. مگه چه اشکالی داره؟ اصلاْ خوشم نمی یاد کسی هالو حسابم کنه.

پسرخالم (از اون غیرتیهای تیر)‌ گفت: این کار به خاطر اینکه کار تمیزی نیست، نباید خانومها انجامش بدن!

گفتم: نه، من خیلی دقت می کنم و تازه مثل بیشتر آقایون که ماشینشون رو با بنزین می شورن، نیستم و حتی یک قطره از بنزین رو هم نمی زارم روی زمین بریزه.

برام فرقی هم نمی کنه. هر کی دوست داره اینجوری  نگام کنه. 

آقایون اگر راست می گن و می خوان که به خانومها احترام بزارن، خیلی جاهای دیگه هست. مثلاْ توی رانندگی توی خیابون.... که البته اونم جای بحث بسیاری داره... حالا باشه برای بعد.


 
آسمان همراه
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

آسمان همراه

آسمان از اون بالا بالاها دورترها رو می دید... آسمان می دید که آخرش چی میشه... واسه همین وقتی او  آمد،... می غرید... رگبار می زد...

دخترک اما دلش پر از عشق و امید، لبش خندان و همه ذهنش پر از او بود...

............................................

وقتی او رفت، دخترک‌ دلش لرزان و غران...خونین گریه می کرد...

آسمان اما آروم آروم می گریست... چون هنوز هم از اون بالا بالاها، دورترها رو می دید.... واسه همین هم  آروم بود....


 
میشه به همه کمک کرد
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی

میشه به همه کمک کرد

بارها و بارها برای هممون اتفاق افتاده که کسانی رو در اطرافمون دیدیم که به کمک احتیاج داشتند. ممکنه نیازشون مادی باشه یا معنوی. بعضی وقتها دلمون می خواد به بعضی ها کمک کنیم اما زمان و موقعیتمون این اجازه رو به ما نمی ده.

کمک کردن به دیگران هر چقدر هم که کوچک باشه، یه دل بزرگ می خواد. ایثار کردن که دیگه هیچی یه دل دریایی می خواد. 

حتماْ تا حالا این جمله رو شنیدید:

عبادت به جز خدمت خلق نیست. 

این یک واقعیت محضه. خدای مهربون اونقدر بنده هاشو دوست داره که بیشترین جایزه رو به اونهایی می ده که به بقیه بنده هاش کمک کنند و تا می تونه توی قرآن مردم رو تشویق به اینکار می کنه.

راز بهشتی که زیر پای مادران هست در همینه. چون یه مادر جون و عمرشو می ذاره پای بچه (هاش)‌. بدون منت و بدون اجر و مزد و همیشه از ته دل. یعنی در خدمت بنده های خداست.

 ما هم می تونیم در بیشتر مواقع به دیگران کمک کنیم. می دونم که :بیشتر مواقع: امکان نداره. اما به نظر من میشه.

میشه وقتی که یک نفر رو دیدیدم که نیاز به کمک داره، براش دعا کنیم که خدا بهش کمک کنه. برای این کار، لازم نیست که مومن باشید. فقط کافیه که حس کنید که دلتون می خواد به یه نفر کمک کنید و براش دعا کنید حالا یا توی دلتون یا به زبونتون. هر جور که راحتید. مگه نشنیدید که می گن دعای غیر در حق آدم می گیره؟

و باور داشته باشید که دعاهاتون مستجاب میشه.

چه اشکالی داره وقتی توی خیابون ماشین عروس می بینید، براشون آرزوی خوشبختی کنید؟

چه اشکالی داره وقتی یکی کنار خیابون ماشینش خراب شده و شما نمی تونید کمکش کنید، براش دعا کنید که خدا بهش کمک کنه؟

چه اشکالی داره وقتی دو نفر دعواشون می شه دعا کنید که دعواشون تموم بشه و به جاهای بد بد نکشه؟

یا وقتی کسی رو می بینید که جنس نازلی رو کنار خیابون می فروشه؟

یا وقتی که یک نفر رو می بینید که تکدی گری می کنه؟

البته فکر نکنید که خدا همونطوری که شما می خواهید به اونها کمک می کنه... از خدا بخواهید که هر جور صلاحشه کمک کنه...

دیدید حالا که میشه بیشتر اوقات به بقیه بنده های خدا کمک کرد؟ 


 
شمع و پروانه
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

شمع و پروانه

شمع دانی که دم آخر به پروانه چه گفت؟

گفت: ای عاشق دیوانه فراموش شوی

پروانه سوخت ولی خوب جوابش را داد

گفت: طولی نکشد تو نیز خاموش شوی


 
سارا
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

سارا

الان یک ساله که ازت خبری ندارم... چه زود گذشت... یک ساااااال.  می خوام برو بچه های دوران دبیرستان رو جمع کنم. اگر خدا بخواد با هم بیایم به دیدنت.

دیشب اومدی به خوابم و خیلی باهام حرف زدی... حیف که یادم نمی یاد چی گفتی... اما یادم می یاد که مثل همیشه شنگول و شیطون بودی. کلی خوشحالم که یاد من کردی.

چقدر سخت بود زنگ بزنم خونه مامانتینا و زمان مراسم تو رو بپرسم از خانوادت... اون دفعه که می خواستم زنگ بزنم آدرستو بگیرم، خیلی بهم سخت گذشت.

انگار همین دیروز بود که اومده بودیم خونه مامانتینا که برات دعای توسل گرفته بودن. چقدر خوشحال شدی وقتی عکسهای عروسیتو که برات درست کرده بودم، به همکارات نشون می دادی... واای سارا... چقدر نحیف شده بودی این آخریا...

حتماْ تنبلی رو کنار می زارم و سعی می کنم مثل خودت با جدیت بچه ها رو جمع کنم که بیایم توی مراسمت... همه رو می یارم تا ذوق زده بشی... همه اونهایی رو که مطمئنم سالهاست ندیدیشون... قول می دم سارا...


 
گرگ و میش
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

گرگ و میش

همه ما درونمون دو موجود قوی داریم. یکیش گرگه و یکیش میش.

این دو تا موجود متضاد، به خوبی و خوشی در وجود ما کنار همدیگه زندگی می کنند. اما بعضی وقتها زور یکیشون بیشتر میشه.

به نظر من اگر بخواهیم می تونیم کنترلشون کنیم. خیلی راحت میشه بفهمیم که در هر زمان کدومشون قویترند.

وقتی که دلت می خواد بدجنسی کنی،‌ همون موقع است که گرگه پر زورتر شده و اگر هم گاهی بزاری بعضی ها هر بلایی خواستن سرت بیارن و تو هیچ دفاعی نکنی، اون موقعی که میشه قویتر شده.

در صورت بروز هر کدام از این حالتها، میشه جلوشو آگاهانه گرفت.  

بعضی ها در حالتهای مختلف،‌ یکی از این دو موجود درونشون قوی میشه. مثلاْ خارج از خونه میش هستند و توی خونه گرگ! یا بر عکس.

خودم در حالت معمولی بیشتر موقع ها میش میش هستم... اما خیلی دلم می خواد بعضی وقتها هم گرگ باشم... دارم تمرین می کنم... شما هم امتحان کنید. اگر زیاد گرگ هستید، میش بودن را تمرین کنید و اگر خیلی میش هستید، گرگ بودن را تمرین کنید.


 
برتر از حیوان؟!!
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی

برتر از حیوان؟!!

نمی دونم چرا ما آدمها ابراز برتری داریم نسبت به حیوونها!!!

ناراحت نشید بهتون برنخوره... قصد توهین ندارم...

اما هیچ تا به حال دیدید یا شنیدید که یک حیوون نر یک حیوون ماده رو کتک بزنه؟

اون کسی که همسرشو کتک می زنه به خاطر اختلاف سلیقه... یا هر چیز دیگه، می تونه ادعا کنه که انسانه؟

چه جوری می تونه سرشو بلند کنه و بگه که من زنمو زدم!!!!

حتماْ احساس برتری هم بهش دست میده. درسته که دیگه مثل قدیما نیست. می گن که الان دیگه مرد سالاری وجود نداره... اما توی همین دوره زمونه بعضی از تحصیلکرده ها هم زنشونو می زنند. اما توی قدیم ندیما آدمهای بی سوادی بودند که برای زنشون خیلی احترام قائل بودند.

همیشه هم اینطور نیست که زنها کتک بخورند البته. زنها هم می تونن از خودشون دفاع کنند. اما حس لطیف اونها این اجازه رو بهشون نمیده... هر چند که بعضی ها بر اثر تکرار این عمل شوهرهاشون، بعد از چند سال از خودشون دفاع می کنند.

کسی رو می شناسم که در حالی که از شوهرش کتک مفصلی خورده بود و از همه جای صورتش خون جاری بود، اجازه نداد که برادراش کوچکترین بد رفتاری با شوهرش بکنند... اما اون شوهر فهمید که این کار یعنی چی؟؟ نه نفهمید و بعد از مدت کوتاهی از هم جدا شدند.

جالب اینجاست که تا آخرین لحظه می گفت که من زنمو دوست دارم!!!!!

و حق خودش می دونست که با زنش بتونه اون طور رفتار کنه!

جالبه! نه؟!