دنياي آبي

اجتماعی

 
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

 


 
اعتزاض کن!
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: اعتراض

اعتراض کن!

یکروز توی مدرسه یکی از دوستام داشت راجع به فامیلشون که توی خارج زندگی می کرد حرف می زد. یادمه که گفت: «یکروز این بنده خدا یک آشغال از پنجره منزلشون می اندازه توی خیابون. همسایه بغلی شون که یک خارجکی بوده فوری زنگ می زنه به پلیس اطلاع می ده. پلیس هم می یاد و اون آقا رو جریمه می کنه.»

من با خودم فکر کردم: ای بابا چقدر بی معرفتند این خارجیها! به همسایه شون هم رحم نمی کنند.

اما حالا به این نتیجه رسیدم که فرق اونها با ما همینه:: بی تفاوت نیستند

همین یک جمله باعث شده فرهنگ اونها توی بعضی موارد از ما بالاتر باشه. بیشترشون که آدمهای معمولی و مثبت هستند هم مواظب خودشون هستند که خطا نکنند هم مواظب اطرافیان. حس مسئولیت دارند. نسبت به محل زندگیشون. شهرشون. کشورشون.

اما ما ایرانیها اکثرمون اینطوری نیستیم. همش می گیم ولش کن. به ما چه؟ خوب حالا این که چیز مهمی نیست و ....

چرا به فروشنده ای که جنس ایرانیی که قیمت مشخص تعیین شده برای مصرف کننده داره ولی اون ۵۰ تومن گرونتر می ده اعتراض نمی کنید؟

چرا به فروشنده ای که جنس گارانتی دار خراب شده رو تعویض نمی کنه اعتراض نمی کنید؟

چرا به راننده اتوبوسی که توی مسیر می ایسته تا با همکار راننده دیگش گپ بزنه اعتراض نمی کنید؟

چرا به راننده تاکسی که حاضر نیست قبل از چهار راه برای شما بایسته که پشت چراغ قرمز نمونه اعتراض نمی کنید؟

چرا به تعمیرکاری که کارشو درست انجام نداده و پول زیادی می گیره اعتراض نمی کنید؟

چرا به کارمند بانکی که سلانه سلانه کار شما رو در حال خوردن چای انجام می ده اعتراض نمی کنید؟

اعتراض محترمانه و قانونمند حق همه ما ست.

اگر به خودش اعتراض کردید و اثر نکرد به بزرگترش به مقام بالاترش اعتراض کنید. چه اشکال داره یک روز هم از کارتون بیفتید و برید اتحادیه اون صنف؟

حالا نمی گم هر روز به همه اعتراض کنید.. هر روز فقط به یکی از اونهایی که حقتونو پایمال می کنه اعتراض کنید. ماهی یکبار هم به اتحادیه صنفشون مراجعه کنید. (اگر لازم شد.) 

چرا به کسی که اعتراض می کنه اینقدر چپ چپ نگاه می کنید؟

چرا وقتی کسی اعتراض می کنه .. تو که شاهدی حرفشو تائید نمی کنی؟

فروشنده.. راننده اتوبوس.. راننده تاکسی.. تعمیر کار...کارمند بانک... ما هستیم. من.. تو .. ما..

عصبانی نشو. آرام باش. فقط اعتراض کن.

یک نفر  که اشتباهی رو انجام می ده. اگر تعداد اعتراضاتش بالا بره.. مسلماْ می ترسه و از ترس هم که شده.. درست می شه.

بهتر نیست هم مواظب رفتار خودمون باشیم و هم نگذاریم حق خودمون یا حتی دیگران رو کسی پایمال کنه؟

هممون می شنویم که وقتی یکجا بی نظمی هست.. بالاخره یکی پیدا می شه که می گه: اینم از دست این دولت جمهوری اسلامی!!!!

آخه هموطن گرامی.. مجموعه دولت مگر چند نفرند؟ این من و تو و آشناهامون هستیم که این بی نظمی رو ایجاد می کنیم.

بعضی ها هم می گن که اونها باعث شدند که مردم اینطوری رفتار کنند. منصف نباشند... کارشونو خوب انجام ندند... گرانفروشی کنند ....!!!!!!!!!!

اما باید بدونید که هستند خیلی ها که توی همین شرایط درست رفتار می کنند.

من بارها از خیلی از مسائل مثل بقیه رد شدم. اما بارها هم اعتراض کردم و جالبه بدونید که در ۹۸٪ از اعتراضاتم جواب گرفتم . یعنی اون چیزی رو که می خواستم بهش رسیدم.

امتحان کنید.

 


 
من و تو!
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعرکی

من تو عمرم ۲-۳ تا شعر بیشتر نگفتم

این یکیشه:

من و تو تنهائیم در این جمعیت بی تعداد

و در این تنهائی

   می بالیم به عشق

                  عشقی پاک.. زیبا..

                           چون گل یاس سپید

                    نرم و آرام ..

                           چون بال کبوتر..

                             آماده ی اوج

                                       اوجی که در آن...

                                       خاموش شوند آینه ها

                                           وقتی من و تو

                                            آینه باشیم به هم....

من که شاعر نیستم. شما به شاعری خودتون ببخشید.


 
آخ سارا!
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم
  • آخ سارا!

  • بعضی وقتها که مریض می شدم و تلفنی باهاش حرف می زدم.. می گفت: مریض شدی؟ آخ جون یک حلوا افتادیم.

  • وقتی توی مراسمش.. بهم حلوا تعارف کردند.. بغض آب شده ام فوران کرد....

 

  • یک خاطره از سارا

یک روز از طرف مدرسه ما رو برده بودند موزه. وقتی از موزه اومدیم بیرون. سارا رفت طرف یک ماشین مدل بالای پارک شده کنار خیابون توشو نگاه کرد و گفت: واای چقدر نازه!  وای چقدر خوشگله!  قوربونش برم!! چه مامانیه! فداش بشم!  در حین گفتن این جملات دستاشو تو هم کرده بود و کلی ادا و اطوار در می آورد.

من و بقیه بچه ها و همچنین دبیر همراهمون که کلی کنجکاو شده بودیم .. رفتیم که ببینیم که سارا چی دیده همه دور ماشین حلقه زدیم و توشو نگاه کردیم. اما هیچ چیز جالبی توش نبود. نه عروسکی... نه مجسمه ای... هیچی..

به سارا گفتم: چی رو می گی سارا؟! دوباره ماشینو نشون داد و گفت:‌اوناهاش نمی بینی چقدر خوشگله!

نگاه کردم.. اما باز چیزی ندیدم..

گفتم: چی رو می گی؟!

گفت: عکس خودمو می گم افتاده توی شیشه ماشین!

من و همه بچه ها منفجر شدیم از خنده. دبیرمون هم که دیده بود رفته سر کار یک لبخندی زد و گفت زود باشید سوار شید دیر شده!

روحش شاد.

 


 
سارا!
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

همیشه جلوتر از من!

اون موقع ها که کلاس اول دبیرستان با هم آشنا شدیم. خیلی خوشم اومد ازت. شاگرد زرنگ.. شیطون.. با ایمان... وروجکی بودی...

همیشه دلم می خواست مثل تو باشم. خیلی دوست داشتنی بودی. همه دوست داشتن. همه...

بعدش که داشنگاه قبول شدی.. بازم جلوتر از من بودی. همون سال اول. یک رشته خوب.

رفتی سر یک کار خیلی خوب... بازم بهتر از من.

توی عشق و ازدواج و زندگی مشترکت هم جلوتر از من بودی و موفق.

بعد توی دست و پنجه نرم کردن با بیماریت هم .... چی بگم.. همه اطرافیانت گریه می کردن و تو می خندیدی. یادته سارا. من که خیلی جلوی خودم و می گرفتم. اون موقع ها هم شیطونی می کردی. هیچ وقت یادم نمی ره. یادته وقتی یک مشکلی برام پیش اومده بود می گفتی اگر جای من بودی چکار می کردی. راستی اگر جای تو بودم از همون روز اول که می فهمیدم سرطان دارم حتماْ روحیه مو می باختم.

باز هم تو...

حالا همه که جلوتر از من رفتی اونور آب...

این انصاف نیست. تو که انسان کامل و موفقی بودی.. تو که خوب بودی و به هر کی دستت می رسید خوبی می کردی.

چرا خدا باید تو رو از ما بگیره. ای خدای خسیس. خوبها رو برای خودش می خواد.

سارا! می خوام بدونی هر روز به یادتم.

می خوام بدونی همیشه یاد حرفهات می افتم. یاد شیطونیهات. نصیحتهات. خوبیهااات.

اما اینو بدون که همیشه دلم می خواد جای توی بودم. حتی حالا که خیلی زود رفتی اونور آب!

گریم می گیره وقتی می خوام برات فاتحه بخونم. باورم نمیشه! هنوز باورم نمیشه! سارا منتظر فاتحه من نباش!

 


 
نکته های پند آموز!
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: آموزنده ، نویسندگان دیگر

 

* نباید نگران باشی، چرا که نگرانی بی­ثمرترین عمل انسان است.

 

نباید از چیزی بترسی، چرا که بیشتر چیزهایی که از آن می­ترسیم هرگز اتفاق نمی­افتد.

نباید حسادت بورزی، چرا که سنگین ترین بار زندگی انسان است.

باید با هر مشکلی در زمان وقوع آن مبارزه کنی، چرا که در هر زمان فقط از پس یکی برمی­آیی.

نباید مشکلات را با خود به رختخواب ببری. چرا که همبستر بی­ارزشی است.

نباید از مشکلات دیگران وام بگیری، چرا که خودشان بهتر از تو با آن کنار می­آیند.

نباید با گذشتة خوب یا بد خود زندگی کنی، چرا که برای همیشه رفته است. به آنچه هم اکنون در زندگی­ات پیش می­آید تمرکز کن و شاد باش.

* باید شنوندة خوبی باشی، چون فقط زمانی که خوب گوش می­دهی، عقاید متفاوت با عقاید خودت را می­شنوی.

نباید گرفتار ناکامی­ها باشی، چرا که 90% آن در غصه خوردن است و فقط با طرز فکر خوش­بینانه تغییر می­کند.

* باید همیشه شکرگزار نعمتهای خدا باشید حتی از کوچکترین آنها چشم­پوشی نکن، چرا که تعدادی نعمتهای کوچک در مجموع سازندة نعمتی بزرگ هستند.

ترجمه توسط :من

 

 


 
آواز!
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

چی میشد اگر ما دخترها هم می تونستیم هر وقت دلمون خواست بزنیم زیر آواز. مثلاْ در حال قدم زدن توی خیابون؟

بعضی وقتها آواز خوندن به آدم آرامش می ده . امتحان کن.


 
عصبانی
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: جمله های من

اون لحظه ای که عصبانی میشی میخوای یک کاری بکنی یک حرفی بزنی که خودتو خالی کنی همون لحظه ای یه که باید آروم باشی. خفه شی. حرف نزنی. هیچ حرکتی نکنی. این لحظه رو اگر دریابی نصف راه موفقیت و رفتی.